تا کنون دفترهای بسیار در بارۀ «دستور زبان پارسی» نوشته و فرادست جویندگان دانش جا گرفته اند.
گرد آورندگان اینگونه دفترها فرهیختگان واستادان چیره دست و بزرگ نام مانند: استاد عبدالعظیم قریب – استاد بدیع الزمان فروزانفر- استادجلال همایی- استاد سعید نفیسی- استاد رشید یاسمی – استاد دکتر پرویز ناتل خانلری و… بوده اند که کار همۀ آنها شایان سپاس و در خور ارج گذاری است، ولی با نگاهی به هر یک از این دفتر های کلان تنها نشانی که از زبان شیرین پارسی در آنها دیده می شود همان سه واژۀ «دستور»، «زبان» و «پارسی» است.
درونمایۀ این دفترها سرشار از واژه های دُرُشتناک، سنگین، نارسا، و دور از دریافت است که بدستیاری تازی گویان و تازی پرستان به زبان پارسی راه یافته و واژه های ناب پارسی را از گردونۀ زبان ایرانی بیرون انداخته اند.
بیشینۀ پایه ها، ریشه ها، ساختارها، ساخته ها، کار ابزارها، کارمایه ها، دستمایه ها، و درونمایه هایی که دستور زبان پارسی را روشن می سازند از زبان تازی وام ستانده شده اند. چیرگی واژه های تازی بر واژه پارسی در دفترهای “دستور زبان فارسی” به گونه یی است که دانسته نمی شود این دستور زبان عربی است یا دستور زبان پارسی!. استادان و زبانشناسان ایرانی، بجای اینکه پاسداران راستین فرهنگ و ادب ایران باشند و زبان پارسی را پاس بدارند، خودشان بیشترین آسیب را بر پیکر زبان پارسی و شیوۀ بکار بردن آن زدند .
با نگاهی به واژه های زیر در دفترهای “ دستور زبان فارسی“ می توان به ژرفای تیره روزگای مردم ایران و آشفتگی زبان پارسی پی برد:
صرف و نحو – تجزیه و ترکیب – مسند و مسندالیه – مضاف – مضاف الیه – مُذکر – مؤنث- خُنثی – مُفرد – جمع – صِفت – مُشبهه – صیغه مُبالغه – صِفت فاعلی- صِفت مَفعولی – فاعِل – مَفعول – قید – ضَمیر- فِعل – حَرف – صوت – فِعل اخباری – فِعل استفهامی – فِعل التزامی- فِعل ربط – فِعل شرطی- فِعل لازم – فِعل مُتعدّی- فِعل مُستَقبل- فِعل مُضارع – فِعل ماضی- فِعل اَمر- فِعل معلوم- فِعل مجهول – فِعل نفی- ناضب ابعد- ماضی اسمتراری – ماضی التزامی – ماضی بعید – ماضی قریب- ماضی مُطلق- ماضی نقلی – ماضی ابعد مستمر- صوت تأسف – صوت تحسین – صوت تقبیح – صوت تنبیه – صوت مُمتَد – صوت ندا- صوت منقطع – ضمیر اشاره – ضمیر شخصی- ضمیر مبهم – ضمیر مُتصل – ضمیر مُنفَعِل- ضمیر مُشترک – افعل تفضیل – صفت تفضیلی – صِفَت توصیفی- صِفَت جامد – صِفَت مُشتق – صِفَت عادی – صِفَت عالی – صِفَت خاص – صِفَت عام -– صِفَت دائمی – صفت سئوالی- صفت بیان حال – صفت عددی – صفت مبهم – صفت مُثبَت – صِفَت مقایسه- صِفَت مقداری – صِفَت مَنفی – حرف استفهام – حرف اختصاری- حرف اضافه – حرف رَبط- حرف عَطف- حرف نسبت – حرف مُشَدّد – حرف وَصل – قرینه مَعنوی – قرینه لفظی – عَدَد – مَعدود – نظم – نثر – معنی مجازی – معنی حقیقی- صِفَت – موصوف – صامَت – مَصّوَت – جامِد – مُشتَق – اضافه استعاری – اضافه بیانی – اضافه تخصیصی – اضافه تشبیهی – اضافه تملیکی – بَدَل شغل – بَدَل شُهرت – بَدَل فَرد – بَدَل لَقَب – بَدَل مقام – بَدَل مکان – اسم آلت – اسم اشاره – اسم تشبیه – اسم جمع – اسم خاص – اسم عام – اسم فاعل مُرَخَم – اسم مفعول – اسم مجازی – اسم مُرَکَب – اسم مُستِعار – اسم مَصدر – اسم معنی – اسم مکان – اسم نکره – اسم معرفه – قید حالت – قید عَدَد – قید مقدار – قید مکان – قید – جمله امری – جُمله سئوالی – جُمله تردیدی- جُمله تکمیلی – جُمله خبری- جُمله شرطی – جُمله عاطفی- جُمله مرکب – جُمله مستقل – جُمله مطلق- جُمله معنی نا تمام – جُمله وصلی – حالت زمان وقوع فعل- حالت عاطفی – حالَت وقوع فعل – مُتَمم حالت – مُتمم مقدار- مُتمم وسیله آلت – مُتمم مکان – مُترادف- مُتشابه – مُتضاد – مُتغایر – مُتباین – تَجانُس – تبدیل – توالی – تناوب – تأکید – تشبیه – تشدید- تحذیر – اصوات – اشتقاق – اجزاء – استثنا – نفی – اثبات – الحاق – اتصال – انتظار – جمع مُکسّر – جزء تغییر ناپذیر فعل – حَجم- حذف – ضَمّه – فَتحه – کسره – عَدَم تشابُه – غرض – علامت – عبارت – واحد – وجوه – وَضع – بیان علت – بیان نتیجه – بحث حرفی – بحث نحوی –معانی و بیان – مقایسه – منافات – مشارکت – مطابقت – مَصدر – مَصدَر مُرَخَم – مَدرک – ادات تشبیه – مجموعه – مفعول با واسطه – مفعول بیواسطه – موصول- ادوات – استفهام…
به راستی کدام یک از اینگونه واژه ها، پارسی، ساده ، روان یا دستکم خوش آهنگ و دلچسب و رسا، و برای آموزش و یادگیری آسان و روان و زود دریاب هستند؟
با نگاهی به دیگر دفترهای “دستور زبان فارسی” با واژه هایی بسیار سنگین تر و درشتناک تر و بد آهنگ تر از آنچه گفته شد روبرو می شویم.
زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری بی گمان یکی از برجسته ترین و ژرف بین ترین استادان زبان شناس ایرانی بود، شک نیست که ادب و فرهنگ ایران همواره از او به بزرگی و نیکی یاد خواهدکرد . استاد در این دفتر که واپسین کار استادانۀ اوست کوشش بسیار بکار برده که از به کار گیری واژه های تازی خودداری ورزد، ولی با اندوه بسیار می بینیم که در این کوشش کامروا نبوده است:
« گاهی دو یا چند جمله مستقل که فعل آنها در شخص و زمان مشترک است با واسطه کلمه ای به هم می پیوندند. این کلمه را حرف عطف می نامند. جمله هایی که با حرف عطف به هم پیوسته اند نسبت به یکدیگر یکی از روابط ذیل دارا هستند: مطابقت- تساوی- تناوب- مقابله – منافات – توالی – اثبات – نفی- مشارکت – بیان علت – بیان نتیجه…( رویه 247)
برگردان پارسی همین فراز :
گاه دو یا چند گزارۀ جداسر که کُنش آنها در کَس و زمان هنباز است با میانداری واژه یی بهم می پیوندند، این واژه را بندینه وات ، یا بندینه واژ می گویند.گزاره هایی که با بندینه واژ به هم پیوسته اند در برابر یکدگر یکی از پیوند های زیر را دارند:
رده بندی- برابری- زمانوار- همسنجی (هم رویی)- نا همخوانی- پی در پی – هنبازی- گفتن انگیزه – گفتن برآیند…
واژه های بُنیادین “دستور زبان پارسی”
ریشۀ دستور زبان پارسی
ریشه دستور زبان پارسی واژه[=کلمه] و هفت گونه است:
با واژه ، سه گونه همکرد یا همدایش[=ترکیب] داریم که چنین اند:
نام های گوناگون در دستور زبان پارسی چنین اند:
وات های گوناگون در دستور زبان پارسی چنین اند:
فروزه ها و زاب های گوناگون چنین اند:
آواهای گوناگون چنین اند:
جانام های گوناگون چنین اند:
6- کارواژه – کُنش – کُنا [=فعل]
کارواژه های گوناگون چنین اند:
گذشتۀ دور [=ماضی ابعد]
گذشتۀ دور پی دار [=ماضی ابعد مستمر]
گذشتۀ پی دار [= ماضی استمراری]
گذشتۀ گمانی [=ماضی التزامی]
گذشتۀ دور [=ماضی بعید]
گذشتۀ نزدیک [=ماضی قریب]
گذشتۀ ساده [=ماضی مطلق]
گذشتۀ گزارشی [=ماضی نقلی]
بَستانِه[=قید]
بَستانه های گوناگون چنین اند:
بخش دوم – چندگانه ها
فزونی- افزایی [=اضافه]
فزونی مانندی [=اضافه استعاری]
فزون سخنی- فزون گفتاری – فزون گویایی [=اضافه بیانی]
فزون ویژگی – فزون ویژگان [=اضافه تخصیصی]
فزون همانی [=اضافه تشبیهی]
فزون گیرا – فزون دارا [=اضافه تملیکی]
شناسان – شناسانگر [=بدل]
شناسان پیشه [=بدل شغل]
شناسان آوازه – شناسان نامور [=بدل شهرت]
شناسان کس [=بدل فرد]
شناسان نام [=بدل لقب]
شناسان پایه – شناسان جایگاه [=بدل مقام]
شناسان جا [=بدل مکان]
شناسان زمان [=بدل زمان]
پسوند نام چم [=پسوند اسم معنی]
پسوند جنس و ریشه [=پسوند جنس و اصل]
پسوند فروزۀ ویژه [=پسوند صفت خاص]
پسوند همانندی [=پسوند شباهت]
پسوند دارنده – پسوند کدیور [=پسوند صاحب و مالک]
پسوند جا – پسوند جام [=پسوند ظرف]
پسوند نگهدارنده – پسوند نگاهبان [=پسوند محافظ]
پسوند جای باش [=پسوند مکان]
پسوند وابستگی [=پسوند نسبت]
فراز – گزاره – سَهان [=جمله]
فراز پُرسشی- سَهان پرسشی [=جمله سئوالی]
فراز گمانه – سَهان گمانه[=جمله تردیدی]
فراز فراکرد پیرو – فراز افزونه – سَهان افزونه [=جمله تکمیلی]
فراز پیامی – گزارۀ گزارشی – سهان پیامی [=جمله خبری ]
فراز پیمانی – سَهان پیمانی – گزارۀ پیمانی[=جمله شرطی]
فراز مهری – سَهان مهری- گزارۀ مهری [=جمله عاطفی]
فراز چند فراکرد – فراز همکرد- سَهان آمیزه [=جمله مرکب]
فراز آزاد – سَهان آزاد – گزارۀ آزاد[=جمله مستقل]
فراز ساده – سهان ساده – گزاره ساده [=جمله مطلق]
فراز فراکردپایه ( فراز چم پایه نیافته- فراز چم نیمه ) [=جمله معنی نا تمام]
فراز پیوسته – سهان پیوسته – گزاره ی پیوسته [=جمله وصلی]
هسته- ریشه [=اصل]
شاخه [=فرع ]
بسته [=جامد]
باز [=مشتق]
بخش هسته [=جزء اصلی]
بخش شاخه [=جزء فرعی]
کماسه [=خُنثی]
نرینه [=مُذکّر]
مادینه [=مؤنث]
بی سدا – بی آوا [=صامت]
با سدا – سدادار [=مصوّت]
فروزه . زاب [=صفت]
فروزیده [=موصوف]
شماره [=عدد]
شمرده [=معدود]
پویا – پوینده- کُنا [=فاعل]
پوییده – کُنِه [=مفعول]
برابر مینُوی [=قرینه معنوی]
برابر گویشی [=قرینه لفظی]
ناهمگون- نا همگن [=متباین]
همتا- همانند [=مترادف]
همگون – همسان [=متشابه]
نا همتا- نا همانند- همِستار [=متضاد]
نا همسان – دگرگون [=متغایر]
پای گر – باز بسته [=مسند]
پایگیر [=مسند الیه]
بُن واژه [=مصدر]
بن واژه ی بریده [=مصدر مرخم]
افزاگر [=مضاف]
افزاگیر [= مضاف الیه]
آشکار [=معلوم]
نا آشکار [=مجهول]
چم [=معنی]
چم انگاری [=معنی مجازی]
چم درست [=معنی حقیقی]
تک – ساده – یکی [=مفرد]
دوتا – دوتایی [=مثنی]
چند تا – چندتایی- افزا- فزونه [=جمع]
پویندۀ تنها [=مفعول بی واسطه]
پویده همراه [=مفعول با واسطه]
سروده – سرواد [=نظم]
نوشته. ناسروده [=نثر]
شگفت نما- نشان شگفتی [=علامت تعجب]
پُرسش نما [= علامت سئوال]
بخش سوم- واژه ها
ابتدا به ساکن= ناگهان- نا اندیشیده
اثبات = هایی
اختصار= فشرده – کوتاهوار
اجزاء = خرده ها – ریز ها
ادوات استفهام= ابزار پرسش – واژه های پرسشی
ادوات تشبیه = ماننده ها- ابزار همانندی
استثناء = جداگری
استعمال= بکارگیری
اشتقاق = جدا شده
اشتقاق = جدا شده
اشتقاق لغت= ریشه یابی – واژه گیری
اصطلاح= زبانزد
اصل = هسته – ریشه – بن
اصوات= آواها – سداها
الحاق = افزونه – افزوده
انتظار = چشمداشت
انواع= گونه گون – گونه ها
اول شخص = نخستین تن – نخستین کس
باطن= درون – اندرون. میان
بحث صرفی= سخن بازکاری
بحث نحوی = سخن همکردی – سخن آمیزه کاری
بیان علت= گفت انگیزه
بیان نتیجه = گفت بازده – گفت بهره
تابع = پیرو
تأکیدی = سختاری – استوانی
تبدیل = برگردانی
تجانس= همتایی
تجزیه= سوایی- جدایی- سواکاری- بازکاری – بازه
تجزیه و ترکیب جمله = جدایی و همکردی فراز – بازکاری و آمیزکاری فراز – بازه و آمیخته فراز
تحذیر= ترس – بیم – دوری – پرهیز
تحسین = ستایش – ستایه
ترکیب= همکرد – آمیزه کاری- در هم آمیختگی – آمیخته
تساوی= برابری – همانندی
تشبیه = همگونی – همانندی
تشدید= سختانه – سرکشا- کشیده – سختینه
تضاد = دوگانگی- ناهمتایی- ناهمسانی- نا همسویی- نا برابری- همDستاری
تطابق= برابری- همسویی
تعریف = ستایه – ستودن -شناساندن – شناسواری – ستایش
تعجب = شگفتی
تقسیم = بخش
تکرار= بازگویی – دوباره گویی – از نو گویی- دوباره کاری
تکیه کلام = سخن پایه – تکیه سخن
تلفظ= گویش- فراگویی
تناوب= گاه گاه – گمار به گمار- زمانوار – گمار وار
تنوین= نون افزون- نون دارکردن
توالی = پیاپی- پی هم- پی در پی
توجه = نگر
توضیح = باز نمود
جمع= افزا – فزونی
جمع مکسر = افزای شکسته
جمله = فراز
جزء خرده = ریزه
جزء تغییر پذیر= شناسه
جزء تغییر پذیر فعل = شناسه کُنش – شناسه کارواژه
حالت = چگونگی
حجم = گُنج – گنجا
حذف = زدایش
خاصیت = ویژگی
خط= دبیره – سمیره
خلاصه = فشرده – چکیده – کوتاهواره
سجع= خوش آهنگی – آهنگه – آهنگین
درجه = رده – پایه
دقیق= تیز بین- موشکاف- ریزبین – ژرف نگر
ذیل = زیر
سطر = رج
شاعر = سراینده – سخن پرداز – سخن سرا
شاعری= سخن سرایی – سخن پردازی- سرایندگی
شخص = تن – کس
شرط = پیمان – سامه
شعر = سرواد – سروده
صرف فعل= کنش کاری- کنش گویی- کارواژی
صرف و نحو = دستور زبان
صورت = رویه – چهره
صیغه = نهاد- زمان – ساخت
صیغه فعل= ساخت کنش
صیغه مبالغه = ساخت گزافه
ضمه = پیش- سرکش پیش
طبقه بندی = تبغه بندی – رده بندی –
ظاهر = نمایه –نمایان – برون سو
عبارت= گزاره
عدم تشابه = نا همگونی
علامت = نشانه – نمودار
علت = انگیزه
غرض = خواسته – دید- کامه
فتحه= زبر – سرکش زبر
فصیح = رسا – گویا- شیوا
فرق = ناهمسویی- نا همگونی
فی البداهه = زودگویی – ناگهان گویی – نا اندیشیده
قافیه = پساوند
قاعده = آیین – بُنیاد- شیوه – شالوده – غانون
قدیم= کهن – دیرینه – دیرباز
قواعد= آیینها – غانونها- روش ها – شیوه ها- شالوده ها
کسره = زیر – سرکش زیر
لغت= واژه
لهجه = گویش
ماده فعل = کُنش مایه – کارواژه مایه
مأخذ= دستمایه- سرچشمه – بُنمایه
مثال= نمونه – مانند
مجموعه: افزانه ها – گردآیه
محک= سنجه
مرحله = گامه
مَدرَک = دستمایه – بنچاک
مشارکت= انبازی – هنبازی
مصدر = بُن واژه
معانی و بیان= شناخت سخن
معرف = شناسان
مقابله = برابری – هم رویی
مکسر= شکسته
ممکن = شدنی – شاید
منافات = نا همخوانی
موصول = پیوسته
نتیجه = بازده – بهره – دستاورد
نسبت = وابستگی – وابسته
نفی= نایی
نون وقایه = نون میانجی
وجه = روی – رویه
وضع = چگونگی – نهاد
«دستور زبان پارسی به پارسی»
با برگرفته هایی از:
دستور زبان پارسی
به کوشش زندهنام پرویز ناتل خانلری
پیشگفتار……………………………………………………………………….
واژهنامه……………………………………………………………………….
بخش نخست
سهان……………………………………………………………………………
گونههای سهان………………………………………………………………….
سهان (نهاد-گزاره)………………………………………………………………
گزاره (کارواژه)………………………………………………………………..
کارواژه (زمان و کَس)…………………………………………………………..
کارواژه – کَس (تکال – بیشال)………………………………………………..
کارواژه – ساخت……………………………………………………………….
کارواژه (ماتک – شناسه)………………………………………………………
کارواژه (ماتک گذشته – ماتک اکنون)…………………………………………
گونههای کارواژه (گزارشی – گمانی)…………………………………………
گونههای کارواژه (فرمایشی – سامهای)……………………………………….
کارواژه (زمانهای گذشته)…………………………………………………
کارواژه (زمانهای اکنون و آینده)…………………………………………..
نهاد (کُننده)……………………………………………………………………
کُننده (نام)……………………………………………………………………
نام (ویژه – هام)……………………………………………………………….
نام (سرشت – ماناک)………………………………………………………….
نام (تکال – بیشال)……………………………………………………………..
نام (بیشالهای تازی)……………………………………………………………
جانام(کَسواژه)………………………………………………………………
کَسواژۀ نَمارش……………………………………………………………..
گزاره (پوییده)…………………………………………………………………
وابستۀ نام (زاب)……………………………………………………………
وابستۀ کارواژه (سانواژه)………………………………………………….
واتها (افزونواژهها)………………………………………………………..
بندواژهها (پیوندواژه – افزونواژه – آواها)………………………………..
کارواژهها (ناگذرا و گذرا)………………………………………………………
کارواژه (آشکار و ناآشکار)………………………………………………..
رساگر نام (افزودهشده یا برگیر)……………………………………………..
وابستههای بخش سهان………………………………………………………..
وابستهی نام (جانشین)……………………………………………………….
یادآوری و بازگفت……………………………………………………………….
بخش دوم……………………………………………………………………….
بخشهای سهان (زدایش)……………………………………………………
سهان پرسشی………………………………………………………………..
سهان پرسشی (پرسش پافشارانه – زدایش)………………………………….
سهان پرسشی (کسواژۀ پرسشی – زاب پرسشی)……………………….
سهان شگفتایی (زدایش)…………………………………………………….
سهان فرمایشی…………………………………………………………………
استانش و نایش……………………………………………………………….
زدایش در گونههای سهان……………………………………………………
سهان ساده – سهان جداسر – سهانهای پیوسته…………………………
سهان پیوندی (سهان پایه – سهان پیرو)…………………………………
سهان پیوندی (پیوندواژه)…………………………………………………
گونههای کارواژه (گونهی گزارشی – گونهی گمانی)……………………..
سهانهای پیرو – (سهان سامهای- کارواژهی سامهای)……………………
گونهی شکورزی و سامهای در پارسی کهن………………………………….
واژه (نام و زاب)………………………………………………………………
ساختمان واژه (ساده و پیوندی)………………………………………
ساختمان واژه (پسوند و پیشوند)……………………………………..
ساختمان واژه (واژههای جداشده)……………………………………
ساختمان واژه (همکرد و جداشده)………………………………………
ساختمان کارواژه (ساده – پیشوندی – پیوندی)………………………
گونههای زاب (از دیدگاه چم)……………………………………………….
زاب (جایگاه آن در پیوند با نام)…………………………………………….
زاب (پایههای زاب)………………………………………………………….
رساگر نام – رساگر زاب………………………………………………………..
جانام خودی…………………………………………………………………
جانام (جانام گنگ –جانام هنباز)……………………………………………
زاب (جایگاه زاب در سهان)………………………………………………..
گونهی واژه…………………………………………………………………
پیوند بخشهای سهان با یکدیگر……………………………………………
ساختمان سهانهای پیوندی…………………………………………………
جدایی و همکرد سهان………………………………………………………
بخش سوم (ساختمان گزاره)……………………………………………
یادداشت……………………………………………………………………..
پیشگفتار-شناسشها……………………………………………………….
پیشگفتار
نوشتاری که فرادست شماست تُهی از واژگان بیگانه است.
نخست باید بدانیم که زبان پارسی دارایِ بیست و چهار (۲۴) بندواژه یا وات است.
ا_ ب_ پ_ ت_ ج_ چ_ خ_ د_ ذ_ ر_ ز_ ژ_ س_ ش_ غ_ ف_ ک_ گ_ ل_ م_ ن_ و_ ه_ ی
دوم اینکه در این میان، هشت بندواژه تازی اَستند و در زبان پارسی جایی ندارند.
(ث_ ح _ ص _ ض _ ط _ ظ _ ع _ ق)
هر واژهیی که با این بندواژهها نوشته شود، سَد در سَد تازی است، به جُز واژههایی که به نادرست با این بندواژهها نوشته میشوند.
مانند:
تهمورس درست است، نه《طهمورث》
توفان درست است، نه《طوفان》
توتی درست است، نه《طوطی》
اَروس درست است، نه《عَروس》
سوم اینکه هر واژهیی که با بندواژهیِ《ذ》آغاز شود، سد در سد تازی است به جز واژههایی که به نادرست با واتِ《ذ》آغاز میشوند.
مانند:
زغال درست است، نه《ذغال》
زوب درست است، نه《ذوب》
زُرَت درست است، نه《ذرت》
نکته: واژههایی هَستند که بندواژۀ《ذ》را دارند و پارسیاند. مانند:{گُذر _ گُذرا _ بنیادگذار _آذر _ پذیرش و…}
چهارم اینکه هر واژه یی که با نون دروغین(تنوین) نوشته شود، تازی است.
نکته: واژگان پارسی نباید با نون دروغین(تنوین) نوشته شوند، مانند:
گاهی درست است، نه《گاهاً》
به ناچار درست است، نه《ناچاراً》
جانی درست است، نه《جاناً》
دوم درست است، نه《دوماً》
پنجم اینکه《یَت》نشانۀ (بُن واژهسازِ دروغین) تازی است و نباید در واژگان پارسی بکار برده شود.
مانند:
دوگانگی درست است، نه《دوییت》
رهبری درست است، نه《رهبریت》
خودپسندی درست است، نه《منیت》
چونی درست است، نه《کیفیت》
چندی درست است، نه《کمیت》
و…
ششم اینکه واژگانِ پارسی نباید با نشانِۀ بیشال تازیِ《ات》 بیشال بسته شوند.
مانند:
کارخانهها درست است، نه《کارخانجات》
سبزیها درست است، نه《سبزیجات》
و…
نکته: نشانههایِ بیشال[جمع] در زبان پارسی《ها و《ان》است.
هفتم اینکه در نوشتار پارسی چیزی به نامِ 《ا》پنهان نداریم.
مانند:
موسا درست است، نه《موسی》
کبرا درست است، نه《کبری》
و…
هشتم اینکه بیشال شکسته ویژۀ تازیان است و در زبان پارسی جایی ندارد.
مانند:
استادها درست است، نه《اساتید》
فرمانها درست است، نه《فرامین》
میدانها درست است، نه《میادین》
بندرها درست است، نه《بنادر》
و دهها واژۀ دیگر…
یک پیشنهاد
تازیان بندواژههای [گ- چ- پ – ژ] را ندارند و پاپک را《بابک》، دستگرد را《دستجرد》، گرگان را 《جرجان، دژپل را《دزفول》و … مینویسند ، چرا ما این کار را نکنیم؟!
چرا ما ننویسم {سَادی} ،{هافز}؟!
تازیان بندواژههای (پ، چ، ژ،گ) را ندارند و این بندواژهها را (پ= ف فارسی)، (چ=ج فارسی)، (ژ=ز فارسی)، (گ=ک فارسی) میخوانند.
نوشتن نامهای ویژهی تازی مانند (مُهَمَد. اَلی. هَسَن. هُسین و …) با
بندواژههای تازی(ث.ح.ص.ض.ط.ظ.ع.ق) گونهای ناتوانی و توسَریخوری فرهنگی است.
باید چشم براه روزی نشست که فرزندان ایران، بندواژههای تازی (ث.ح.ص.ض.ط.ظ.ع.ق) را دلیرانه از فرهنگ پارسی بزدایند و آنها را از زبان خود دور بیاندازند.
آیا روزی خواهد رسید که ما نیز این بندواژهها را (ث=س سه تیل تازی)،(ح=ه تازی)،(ص=س دوم تازی)(ض=ز بیدستهی تازی)(ط=ت تازی)(ظ=ز دستهدار تازی)(ع=ا تازی)،(ق=غ تازی) بخوانیم و بنویسیم؟!
وانگهی گونهی واگویش بندواژههای (ث،ح،ص،ض،ط،ظ،ع،ق) با بندواژههای (س،ه،س،ز،ت،ز،ا،غ) ناهمسان است، از سویی دیگر در زبان پارسی دستوری هست که میگوید همانگونه که میگوییم(به جز شکستهگویی) باید بنویسیم، براین پایه هیچکس (س سه تیل تازی=ث) را بهگونهی نُکزبانی نمیگوید و همچنین (غ تازی=ق) را [به جز چند استان در ایران] بهگونهی تازیان نمیگوید و یا (ه تازی=ح) را از برونگاه وانمیگوید.
افزون بر همهی اینها واژه وختی از زبانی به زبانی دیگر میرود باید در چرخدندههای دستوری آن زبان بچرخد و سپس نوشته و واگویش شود.
برای نمونه واژهی «مزگت» یک واژهی پارسی است که در آغاز «مزداکده» بوده است.
این واژه به زبان تازی رفته و «مسجد» شده است!
همین واژه به اروپا رفته و «ماسک=mosque» شده است!
از آنجایی که زبان ما پسوندی پیشوندی است نیازی به وامگرفتن از واژگان بیگانه ندارد، تنها باید زمان نوشتن نامهای ویژهی تازی، از هشت بندواژهی تازی بهره نبریم و به دستور زبانمان ارژ بنهیم.
«واژهنامه»
|
بیگانه |
پارسی |
بیگانه |
پارسی |
|
جمله |
سَهان |
التزامی |
گمانی – شایدی |
|
جملهی خبری |
سهان گزارشی |
شرطی |
سامهای |
|
جملهی امری |
سهان فرمایشی |
ماضی مطلق |
گذشتهی ساده |
|
جملهی تعجبی |
سهان شگفتایی |
ماضی نقلی |
گذشتهی بازگفتی |
|
علامت تعجب |
شگفتنما |
ماضی استمراری |
گذشتهی پیوسته |
|
علامت سوال |
پرسشنما |
ماضی بعید |
گذشتهی دور |
|
فعل |
کارواژه |
ماضی التزامی |
گذشتهی گمانی |
|
ماضی |
گذشته |
مضارع اخباری |
اکنون گزارشی |
|
حال |
اکنون |
فاعل |
کُننده |
|
مضارع |
اکنون |
صفت |
زاب |
|
مستقبل |
آینده |
اسم |
نام |
|
شخص |
کَس |
اسم عام |
نام هام |
|
مفرد |
تکال – تکین |
اسم خاص |
نام ویژه |
|
جمع |
بیشال |
اسم ذات |
نام سرشت |
|
اول شخص مفرد |
یکمکَس تکال |
اسم معنی |
نام ماناک-نام چم |
|
سوم شخص جمع |
سومکس بیشال |
علامت جمع |
نشانهی بیشال |
|
صیغه |
ساخت |
جمع مکسر |
بیشال شکسته |
|
ماده |
ماتک |
ضمیر |
جانام – کَسواژه |
|
اخباری |
گزارشی |
ضمیر اشاره |
جانام نَمارِش |
|
مفعول |
پوییده |
فعل لازم |
کارواژهی ناگذرا |
|
قید |
سانواژه |
فعل متعدی |
کارواژهی گذرا |
|
حروف اضافه |
افزونواژهها |
متمم |
رساگر |
|
حرف |
وات – بندواژه |
فعل معلوم |
کاواژهی آشکار |
|
حروف |
واتها-بندواژهها |
فعل مجهول |
کارواژهی ناآشکار |
|
حرف ربط |
پیوندواژه |
مضاف |
افزا – افزوده |
|
حرف نشانه |
نشانواژه |
مضافالیه |
برگیر-افزودهشده |
|
اصوات |
آواها |
قرینه |
همال |
|
بیگانه |
پارسی |
بیگانه |
پارسی |
|
قرینهی لفظی |
همال گفتاری |
وزارت |
ویچیری |
|
حذف |
زدایش |
کامل |
رسا – هماد |
|
ضمیر پرسشی |
جانام پرسشی |
یعنی |
چمی-بهسخندیگر |
|
صفت پرسشی |
زاب پرسشی |
ذهن |
ویر |
|
قید زمان |
سانواژهی زمان |
مجموع |
گردایش |
|
قید مکان |
سانواژهی جایگاه |
مجموعه |
گردایه |
|
قید حالت |
سانواژهی چگونگی |
بیان کردن |
بازگوییدن |
|
کلمه |
واژه |
مفهوم |
آرِش |
|
تعاریف |
شناسشها |
نقطه |
تیل |
|
اثبات |
اُستانش |
اجزا |
بخشها – پارهها |
|
نفی |
نایش |
اصلی |
راستین – بنیادین |
|
قرینهی معنوی |
همال مینوی |
اتاق |
اتاغ –سراچه |
|
مستقل |
جداسَر – ناوابسته |
اتاق خواب |
شبستان |
|
مرکب |
پیوندی |
مسابقه |
همتازی |
|
ترکیب |
همکرد-همآمیزی |
حالت |
سان – چگونگی |
|
پرسش تاکیدی |
پرسش پافشارانه |
سفر |
نَوَرد |
|
موصوف |
ستوده |
مسافر |
رَهنورد |
|
مشتق |
برگرفته – جداشده |
رابطه |
پیوند |
|
مصدر |
بُنواژه |
مرحله |
گامه |
|
صفت فاعلی |
زاب کنندگی |
فرعی |
شاخهای – برسو |
|
صفت مفعولی |
زاب پوییدگی |
تفاوت |
ناهمسانی |
|
شخصی |
خودی – خودویژه |
وقتی |
وختی |
|
ضمیر مبهم |
جانام گنگ |
دقت |
ژرفنگری |
|
ضمیر مشترک |
جانام هنباز |
تغییر |
دگرگونی |
|
مسند |
بازبسته – پایگر |
ثابت |
ایستا-بدون دگرگونی |
|
تجزیه |
جداسازی |
تعطیل |
فَرویش |
|
کتاب |
نبیگ |
بلکه |
که – وَنکه |
|
بیگانه |
پارسی |
بیگانه |
پارسی |
|
یقین |
بیگمانی |
شمعدان |
شمالهدان |
|
استعمال |
بکارگیری |
ممکن است |
شاید-شدنی است |
|
اثر |
هَنایش – کارایی |
بدل |
جانشین |
|
تکرار |
بازکرد – بازگفت |
لقب |
فرنام |
|
منظور |
خواست – فردید |
شهرت |
آوازه |
|
عصر |
ایوار – پسین |
موارد |
بارهها |
|
وجه |
گونه |
تلگراف |
دورپیام |
|
وجوه |
گونهها |
مخاطب |
رویسخن-همسخن-شنونده |
|
دلیل |
شُوَند-چرایی |
ندا |
بانگ |
|
درس |
آموزه |
منفی |
نایی |
|
کلاس |
آموزگاه |
مثبت |
استوان |
|
توضیح |
روشنگری |
عمو |
اپدر |
|
کسره |
زیرنشان |
فرش |
بوپ |
|
غیرملفوظ |
نگفتنی |
هدف |
آماژ |
|
تلفظ |
واگویش |
طبقه |
تبکه-تبغه-اشکوب |
|
خط |
خَد |
قلم |
غلم-خامه |
|
ساعت |
تَسو – تَسوک |
مرخم |
دمبریده |
|
دهقان |
دهگان |
نظم و نثر |
سروده و نوشتار |
|
اتوبوس |
گذربر |
مسجد |
مزگت |
|
آلت |
ابزار |
وظیفه |
خویشکاری |
|
عبارت |
فراز |
آجر |
آگور |
|
منادی |
آوادهنده |
بحث نحوی |
گفتمان چونی-روششناسی |
|
صدا |
سِدا – آوا |
بحث صرفی |
گفتمان کنشکاری |
|
مصوت |
آوادار |
جامد |
چگال |
|
صندلی |
سندلی |
طرح |
فرانما |
|
شمع |
شماله |
مهم |
مهند |
|
فلفل |
پلپل |
کلمهی مجرد |
تکواژه |
سَهان [=جمله]
«پورسینا از بزرگترین دانشمندان ایران است. پدر پورسینا از مردم بلخ بود. پورسینا در دهی نزدیک بخارا زاده شد. از کودکی به فراگرفتن دانش دلبستگی فراوان داشت. نزد پزشکان دانا به فراگیری دانش پزشکی پرداخت. در همۀ دانشهای زمان سرآمد روزگار خود شد. این جوان دانشمند پُرکار نبیگهای بسیار نوشت. پس از زمانی به ویچیری[=وزیری] رسید. پورسینا بیشتر نبیگهای خود را به زبان تازی نوشته است. چند نبیگ هم به زبان پارسی دارد. دانشنامهیی را به زبان پارسی نوشته است. پورسینا در سال ۶۷۷۵ آریاییمیترایی (برابر با سال 1037 زایشی) درگذشت. آرامگاه او در شهر همدان است.»
داستان بالا از چندین بخش پدید آمده است. مانند :
«پورسینا در دهی نزدیک بخارا زاده شد.»
«در نزد پزشکان دانا به فراگیری دانش پزشکی پرداخت.»
و«پس از زمانی به ویچیری رسید» و …
هریک از این بخشها دارای یک چَمِ رساست. بهآنچم که پس از خواندن هر بخش میدِرَنگیم و چمِ رسا و جُداسَری در ویر ما برجای میماند که دریافت آن نیازمند به واژه یا فراز دیگری نیست. اگر بگوییم: «پورسینا در دهی نزدیک بخارا» و «نزد پزشکان دانا» و«پس از زمانی» چمِ سهان رسا نیست، بهآن چم که خواننده یا شنوند چشم بِراه است که دنبالۀ گفتار را بشنود، ولی همینکه دنبالۀ هریک را گفتیم که «زاده شد» و «به فراگیری دانش پزشکی پرداخت» و «به ویچیری رسید» ماناک پایان یافته است. هریک از این گِردایۀ واژگان را که دارای ماناک رسا و جُداسَری است سَهان یا فراز یا گزاره می گوییم.
آدم همیشه خواستِ خود را بهگونۀ سهان بازمیگوید.
سهان گردایهیی از واژگان است که بر روی هم دارای یک آرِش رسا باشد.
هر جا که سهان پایان یافت تیلی میگذاریم.
گونههایِ سَهان
1 _ جمشید و پرویز باهم به باغ میروند.
2 _ جمشید با که به باغ میرود؟
3 _ به باغ برو.
4 _ چه باغ خُرمی است!
هرکدام از این نوشتارها یک سهان است، زیرا ماناک رسا دارند. ولی گوینده در بازگویی هریک از سهانها خواست جداگانهیی دارد.
در سهان نخست یک آگاهی را میرساند.
در سهان دوم پرسشی دارد.
در سهان سوم فرمانی میدهد که کسی کاری را انجام دهد.
در سهان چاهارم در شگفت است.
سهانی که یک آگاهی را میرساند سهان گُزارشی خوانده میشود.
سهانی که در آن پرسشی باشد سهان پرسشی خوانده میشود.
سهانی که در آن فرمانی داده شده است سهان فرمایشی خوانده میشود.
سهانی که یک شگفتی را برساند سهان شگفتایی خوانده میشود.
سهان چاهار گونه است: گزارشی – پرسشی – فرمایشی – شگفتایی
در پایان سهان پرسشی این نشانه (؟) گذاشته میشود. برای نمونه :
چرا نیامدی؟
پرویز کجا رفت؟
چه میوهیی دوست داری؟
نشانهیی را که در پایان سهان شگفتایی میگذاریم این است(!). برای نمونه:
چه هوای خوبی!
آفتاب از پاختر درآمد!
سهان
نهاد _ گزاره
کورُش بابل را گشود.
شاهنامه تاریخ میهنی ماست.
فردوسی از چامهسرایان بزرگ ایران است.
این سهانها «گزارشی» است. هریک از آنها را به دو بخش جدا میتوان بخش کرد. بدینگونه:
|
کورُش |
بابل را گشود |
|
شاهنامه |
تاریخ میهنی ماست |
|
فردوسی |
از چامهسرایان بزرگ ایران است |
یکی بخشی است که دربارۀ آن آگاهی میدهیم.
دیگری یک آگاهی است که دربارۀ بخش نخست گفته شده است.
اگر بپرسند:« کورُش چه کرد؟» میگوییم:«بابل را گشود.»
اگر بپرسند:« شاهنامه چیست؟» میگوییم:«تاریخ میهنی ماست.»
اگر بپرسند:«فردوسی کیست؟» میگوییم: «از چامهسرایان بزرگ ایران است.»
پس در این سهانها «کورش» ، «شاهنامه» ، «فردوسی» بخشهای نخست سهان، و «بابل را گشود»، «تاریخ میهنی ماست» ، «از چامهسرایان بزرگ ایران است» بخشهای دوم سهان اَستند.
نهاد بخشی از سهان است که دربارۀ آن آگاهی میدهیم.
گزاره آگاهییی است که دربارۀ نهاد داده میشود.
گزاره
کارواژه
دانستیم که سهان از دو بخش پدید آمده است، یکی را «نهاد» و دیگری را «گزاره» خواندیم.
اکنون باز سهانهای زیر را به این دو بخش بنیادین بخش میکنیم:
|
نهاد |
گزاره |
|
خیام نیشاپوری |
دانشمند بزرگی بود |
|
شیشۀ پنجرۀ سراچه |
شکست |
|
شاگردان زیرک و کوشا |
در آزمون کامیاب میشوند |
|
من
|
روزهای آدینه به گردش می روم |
در سَهانهای بالا بخشی که «گزاره» خوانده شده است، گاهی دربَرگیرندۀ چندین واژه است. برخی از واژهها را میتوان برداشت.
در سهان نخست میتوان گفت «خیام، دانشمند بود.»
در سهان دوم نیز میتوان گفت «شیشه شکست.»
میبینید که سهانها بدون کاستی استند.
ولی در همین سهانها اگر واژگان «بود» و «شکست» را برداریم چم سهانها نارساست.
در سهانِ دوم گزاره تنها دارای یک بخش است، با همۀ اینها چم رسایی دارد. پس در هر گزارهیی یک بخش بُنیادین هست. این بخش را «کارواژه» میخوانیم.
در سهانهای زیر :
ورشیم [=فصل] تابستان گذشت.
برگِ درختان زرد شده است.
ایرانیان کهن به فرزندان خود تیراندازی و سوارکاری میآموختند.
ما داستانِ رستم و سهراب را در شاهنامه خواندهایم.
هوشنگ بیمار بود.
چرا دیروز به دیدنِ هَمتازی نیامدی؟ [همتازی= مسابقه]
من دیروز به پیشباز برادرم رفته بودم.
واژگانِ «گذشت»، «شده است»، «میآموختند»، «خواندهایم»، «بود»، «نیامدی»، «رفته بودم» همه کارواژهاَند و بر کاری که در زمان گذشته یا سانی[=حالتی] که در آن زمان بوده رهنمود میکنند.
دیوار سپید است.
ماه به گرد زمین میگردد.
چهکار میکنی؟
من نامه مینویسم.
واژگان «است»، «میگردد»، «میکنی»، «مینویسم» همه کارواژهاند و بر کاری که در زمان اکنون یا سهانی که در این زمان بوده رهنمود میکنند.
و در سهانهای زیر :
فردا به نَوَرد [=سفر] میروم.
جهانِ پیر دگر باره جوان خواهد شد.
سال آینده در خانۀ نو خواهیم بود.
واژگان «میروم»، «خواهد شد»، «خواهیم بود» همه کارواژهاَند و بر کاری که در زمان آینده یا سانی [=حالتی] که در زمان آینده روی خواهد داد رهنمود میکنند.
کارواژه، واژهیی است که رهنمود میکند بر کردن کاری، یا رویدادن فرمانی یا داشتنِ سانی[=حالتی] در زمانهای گذشته یا اکنون یا آینده.
کارواژه
زمان و کَس
در گزاره بخش بنیادین «کارواژه» است. هر سَهانی باید «کارواژه» داشته باشد.
گزاره یی که در آن «کارواژه» نباشد، سَهان نیست.
کارواژه، واژهیی است که کاری یا سهانی را میرساند و چم آن با زمان پیوند دارد.
زمان دارای سه گامه است: گذشته، اکنون، آینده.
«اکنون» زمانی است که سهان را میگوییم.
«گذشته» زمانی است که پیش از گفتنِ سهان بوده است.
«آینده» زمانِ پس از گفتار است.
گذشته اکنون آینده
هنگام گفتن سهان
کارواژه افزون بر زمان همیشه بر یکی از سه کَسِ «گوینده»، «شنونده»، «دیگرکس» نیز رهنمود میکند. در کارواژۀ «آمدم» هم آرِشِ انجام دادن کار و هم زمان (گذشته) و هم کسی که این کار را انجام داده، هست.
در کارواژۀِ «میروی» نیز همین سه آرِش هست.
یکی آرِش انجام دادن کار که «رفتن» است.
دیگر آرش زمان که در اینجا «اکنون» است.
سوم آرش کسی که کار رفتن را انجام میدهد، و او کَسی است که گوینده با او میسُخند.
در کارواژۀ «خواهد گفت» هم سه آرشِ «گفتن» و «زمان آینده» و «کسی که از او گفتوگو میشود» (نه گوینده و نه شنونده) هستی دارد.
هر کارواژه سه آرِشِ کار، زمان و کَس را دربردارد.
کَسی که میسُخَنَد _ در دستور زبان _ یِکُمکَس خوانده میشود.
کَسی که با او میسُخَنَد _ در دستور زبان _ دومکَس خوانده میشود.
کَسی که از او میسُخَند _ در دستور زبان _ سومکَس خوانده میشود.
کارواژه
کَس (تَکال _ بیشال)
کارواژه کاری یا سانی[=حالتی] است که به یکی از سه کَس پیوند داده میشود:
«آمدم» بستگی به آمدن است در زمان گذشته به گوینده یا یکمکس.
«میدَوی» بستگی به دَویدن است در زمان اکنون به شنونده یا دومکَس.
«گفت» بستگی به گفتن است در زمان گذشته به دیگرکَس یا سومکَس.
هریک از این سه کَس میتوانند یکی باشند یا بیش از یکی.
《گفتم》بستگی به گفتن است به یکمکَس که یکی بیش نیست.
《رفتیم》 بستگی به رفتن است به یکمکَس که بیش از یکی باشد (چند تَن باشند).
نمونه:
من گفتم.
من و شاهرخ به بازار رفتیم.
کارواژهیی که به یک تن پیوند داده شود، تَکال خوانده میشود.
کارواژهیی را که به بیش از یک تن پیوند بدهیم، بیشال خوانده میشود.
گفتیم که کارواژه بر کار یا سان روشنی رهنمود میکند در یکی از سه زمان:
گذشته، اکنون، آینده. در هر زمان هم آن کار یا سان به یکی از سه کَس پیوند داده میشود:یکمکَس، دومکَس، سومکَس. هریک از این کَسان سهگانه شاید یکی باشند یا بیشتر. یکی را《تَکال》و بیش از یکی را《بیشال》میگوییم.
پس هر کارواژهیی در هر زمان از سوی پیوند به کَس، شِش گونه پیدا میکند:
یکمکَس تَکال یکمکَس بیشال
دومکَس تَکال دومکَس بیشال
سومکَس تَکال سومکَس بیشال
برای نمونه «آمدن» را در زمان گذشته در نِگَر میگیریم.
شش گونۀ آن چنین است:
آمدم آمدیم
آمدی آمدید
آمد آمدند
کارواژه
نهاد یا ساخت
هر کارواژه برای آنکه بر زمانهای گوناگون و کَسهای گوناگون رهنمود کند گونههای جوراجور میپذیرد. واژگانِ: آمدم. میآیم. خواهی آمد. آمده بودیم. آمدهاید. میآمدند. همه چم راستین «آمدن» را در بردارند و از این سو باهم یکسان اَستند. ولی زمان و کَس در همهیِ آنها یکسان نیست. برای رهنمود بر این چمهای شاخهیی(برسو) است که ریخت واژه در هر بار دگرگون شده است. دیسههای گوناگون کارواژه که زمان یا کس را دربردارد «نهاد» یا «ساخت» کارواژه خوانده میشود.
ساخت کارواژه گونهیی از واژه است که از روی آن کَس و زمان کارواژه را میتوان دریافت.
هرگاه بخواهیم ساختمان کارواژه را بشناسیم باید آشکار کنیم که چه《ساختی》است.
دربارۀ واژۀ《آمدم》همین بَس نیست که بگوییم «کارواژه است》زیرا که چندین واژۀ دیگر همچون《خواهد آمد》و《آمده بودی》و مانند آنها نیز کارواژه است و در چم《آمدن》با واژۀ نخست ناهمسانی ندارد.
ناهمسانی میان این واژگان وختی آشکار میشود که《ساخت》هریک را بازگوییم.
برای نمونه باید گفت:
آمدم= ساخت گذشته _ یکمکَسِ تَکال _ از آمدن.
میآید= ساخت اکنون _ (اکنون و آینده)_سومکَسِ تَکال _ از آییدن.
هر کارواژه یی در هریک از زمانها شش ساخت دارد که به سه کَسِ تَکال و سه کَسِ بیشال پیوند داده میشود. باید بتوانیم از روی یکی از آنها ساختهای دیگر را پیدا کنیم.
برای نمونه:
نوشتن – زمان گذشته
یکمکَسِ تکال=نوشتم یکمکَسِ بیشال=نوشتیم
دومکَسِ تکال=نوشتی دومکَسِ بیشال=نوشتید
سومکَسِ تکال=نوشت سومکَسِ بیشال=نوشتند
کارواژه
ماتک – شناسه
اگر در ساختهای گوناگون یک کارواژه ژرف بنگریم، میبینیم که در همۀ آنها یک بخش است که هیچگاه دگرگون نمیشود و بخش دیگری است که دگرگون میشود و در هر ساخت بهگونهای در میآید.
برای نمونه در این شِش ساخت از نشستن:
نشستم نشستیم
نشستی نشستید
نشست نشستند
در هر شش ساخت بالا بخش 《نشست》 ایستا (بدونِ دگرگونی) است.
ولی بخش دیگر هربار دیسۀ تازهیی یافته که《م》《ی》《یـم》《ید》《ند》
است و در سومکَس تکال چیزی به بخش ایستا افزوده نشده است.
و در این شِش ساخت از خواهیدن :
خواهم خواهیم
خواهی خواهید
خواهد خواهند
همیشه بخش 《خواهـ》 یکسان است. ولی بخشهای دیگر در هر ساخت دگرگون میشود و در سومکَس تکال، بخش 《ـد》افزوده شده است. این بخش کارواژه را 《ماتک کارواژه》میخوانیم.
آمدم- رفتی – دانم – دانست- شکستیم- ریختیم – رسیدند – گویم – شنوند – شنوید- انداختند- انداختید- سازد – سازیم – سازید.
《ماتک کارواژه》بخشی از واژه است که چم بنیادین را دربردارد و در همهیِ ساختها ایستا(بدون دگرگونی) است.
ولی در هریک از این نمونهها که آوردیم یک بخش دیگر هست که در هر ساخت دگرگون میشود و به گونهیی دیگر درمیآید.
این بخش دگرگونپذیر را که از روی آن کَس و شُمار (تَکال و بیشال) دریافته میشود،《شناسه》می گوییم.
《شناسه》 بخشی از کارواژه است که در هر ساخت دگرگون میشود و آرِش کَس و شُمار کارواژه از آن برمیآید.
کارواژه
ماتک گذشته – ماتک اکنون
گفتیم که ماتک کارواژه بخشی از آن است که در همۀ ساختها یکسان میماند و دگرگون نمیشود. اکنون میگوییم که در زبان پارسی هر کارواژه دو ماتک گوناگون دارد و با هریک از این دو ماتک یک دسته از ساختهایِ کارواژه ساخته میشود.
برای نمونه کارواژۀ 《نوشتن》را درنِگَر میگیریم. برخی از ساختهایی که از این کارواژه ساخته میشود اینگونه است:
نوشتم مینویسم
مینوشتم بنویسم
نوشتهام بنویس
نوشته باشم
نوشته بودم
چنانکه میبینیم این ساختها به دو دسته بخش شدهاند. در دستۀ نخست بخشی که ایستاست و دگرگون نمیشود «نوشت》است و در دستۀ دوم《نویس》.
ولی ساختهای ستون نخست یا ساختهایی که بخشِ ایستایِ آن《نوشت》است و بر زمان گذشته رهنمود میکند و ساختهای ستون دوم همان ساختهایی که بخش ایستای آن《نویس》است، زمانهای اکنون و آینده را میسازند.
پس ماتک ساختهای دستهیِ نخستین را «ماتک گذشته» و ماتک ساختهای دستهیِ دوم را《ماتک اکنون》مینامیم.
در زبان پارسی هر کارواژه یی دو ماتک دارد : یکی ماتک گذشته و دیگر ماتک اکنون.
همۀ ساختهایی که بر زمان گذشته رهنمود میکند از ماتک گذشته ساخته میشود، و ساختهایی که چم اکنون و آینده از آنها برمیآید از ماتک اکنون گرفته شده است.
هر ساختِ کارواژه که بر کَس و زمان آشکاری رهنمود میکند از همکرد یکی از دو ماتک کارواژه با بخش دگرگونپذیر یا همان《شناسه» ساخته میشود. در برخی از ساختها گاه بخش سومی به نام «بخش پیشین» به آغاز کارواژه افزوده میشود.
بخشهایی که در آغاز کارواژههای پارسی درمیآید دو تا است: یکی 《می》و دیگری 《ب》.
در ساخت《میرفتم》یک ماتک کارواژه هست: رفت.
یک شناسه: م. یک بخش پیشین: می.
در ساخت «بنویسی» نیز همین سه بخش هست:
نویس = ماتک
ی = شناسه
ب = بخش پیشین
بخش پیشین ، بخشی است که به آغاز ماتک کارواژه افزوده میشود.
گونههای کارواژه
گزارشی – گمانی
برخی از ساختهای کارواژه وختی بکار میروند که میخواهیم آگاهییی برسانیم.
بهسخندیگر انجامگرفتن کاری یا بودن سانی را در گذشته یا اکنون یا آینده بازگوییم. برای نمونه میگوییم:
پدر به خانه آمد.
من نبیگ میخوانم.
فردا فَرویش است. [فرویش= تعطیل]
در تابستان هوا گرم میشود.
سال دیگر به نَوَرد خواهم رفت. [نورد= سفر]
در این سَهانها کارواژههای《آمد》،《میخوانم》،《است》،《میشود》و 《خواهم رفت» همه بازگوییِ گزارشی اَستند.
در همۀ این ساختها به رویدادن کارواژه یا بودن سان و زاب بیگمانیم.
اینگونه ساختها از «گونۀ گزارشی » کارواژه است.
ولی در برخی ساختهای دیگر از رویدادن کاری یا بودن سانی در کَسی یا چیزی آگاهی نمیدهیم، که کاری را که باید انجام بگیرد بازمیگوییم.
در این سانها به رویدادن کارواژه یا بودن سان و زاب بیگمانی نیست.
میخواهم بروم.
باید رفته باشم.
مبادا بروی.
خوب است برود.
رویدادن این ساختها همیشه همراه و وابسته به رویدادن یک کارواژهیِ دیگر است. بدینروی آنها را 《گمانی》میخوانیم.
برخی از ساختهای کارواژه برای آگاهی دادن از کار یا سانی آورده میشود. اینگونه ساختها از گونۀ گزارشی شمرده میشوند. در ساختهایی که از《گونۀ گزارشی》است گوینده به رویدادن کارواژه یا بودن سانی که از آن آگاهی میدهیم، آگاهی دارد.
هرگاه رویدادن کارواژه روشن نباشد کارواژه از《گونهیِ گمانی》 آورده میشود.
کارواژهیی که به گونۀ گمانی است همیشه دنبال کارواژۀ دیگر میآید.
گونههای کارواژه
فرمایشی _ سامهیی(پیمانی)
در برخی ساختهای کارواژه، فرمانی میدهیم، یا به کسی میگوییم که کاری انجام بدهد یا سانی را بپذیرد:
به سراچه برو و نبیگ مرا بیاور.
این خودکارها را بشمارید.
امشب به خانۀ من بیا.
نبیگتان را بخوانید.
این سخن را به او بگو.
آماده باش.
تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک.
اینگونه کارواژهها از《گونۀ فرمایشی》است.
گاهی رویدادن کارواژه به سامۀ انجامگرفتنِ کارواژۀ دیگر است، بهآنچم که اگر یکی انجام نگیرد آن دیگری هم روی نخواهد داد.
《اگر دانش بیاموزی دانشمند میشوی》
بهاینچم است که سامۀ دانشمند شدن، دانش آموختن است.
اگر این سامه انجام نگیرد کار نخست هم انجام نمیگیرد.
اینگونه ساختها از《گونۀ سامهیی》است.
اگر از بیراهه بروی گمراه میشوی.
اگر بد کنی کیفرش بد بری.
ساختهایی که برای فرماندادن یا واداشتن کسی به کاری بِکار گرفته شود از 《گونۀ فرمایشی》کارواژه است.
هرگاه انجامیافتن کارواژهیی به سامۀ انجام کار دیگری باشد ساختهایی بکار میرود که از《گونِۀ سامهیی》است.
کارواژه
زمانهای گذشته
پرویز دیروز به آموزشگاه رفت.
پرویز به آموزشگاه رفته است.
پرویز هر روز به آموزشگاه میرفت.
وختی که تو آمدی پرویز به آموزشگاه رفته بود.
پرویز باید به آموزشگاه رفته باشد.
همۀ ساختهایی که در این سَهانها آمده است از《رفتن》 است.
همۀ آنها هم از انجامگرفتن کاری در زمان گذشته آگاهی میدهند. بااینهمه چم سهانها باهم یکسان نیست.
با واژۀ《رفت》 بازمیگوییم که کارِ رفتن یکبار در گذشته انجام گرفته و پایان یافته است. اینگونه ساختها را《گذشتۀ ساده》 میخوانیم.
در سَهانِ 《پرویز به آموزشگاه رفته است》 گفتوگو از کاری است که در گذشته روی داده ولی هَنایِشِ آن تا زمان اَکنون نیز دنباله دارد:
پرویز به آموزشگاه رفته است (و هنوز آنجاست).
من این نبیگ را خواندهام ( و هنوز جُستارهای آن به یادم اَست).
اینگونه ساختها 《گذشتهیِ بازگفتی》 خوانده میشود.
در ساختِ《میرفت》کاری بازگو میشود که در زمان گذشته انجام گرفته ولی رویدادن آن زمانی ماندگاری داشته یا بازکرد شده است. در این ساخت لَختِ پایانیافتن کار آشکار نیست. این ساخت را 《گذشتۀ پیوسته》 میخوانیم.
در سَهان《وختی که تو آمدی پرویز به آموزشگاه رفته بود》از کاری آگاهی میدهیم که پیش از رویدادنِ کارواژۀ گذشتۀ دیگر انجام گرفته است.
میخواهیم بگوییم رفتن پرویز به آموزشگاه پیش از زمانی روی داد که تو آمدی.
این ساخت «گذشتهی دور» خوانده میشود.
در سهان «پرویز باید به آموزشگاه رفته باشد» از کاری آگاهی میدهیم که رویدادن آن در زمان گذشته
بایا بوده است، ولی دانسته نیست که انجام گرفته باشد. اینگونه ساختها «گذشتۀ گمانی »نامیده
میشود.
کارواژههایی که بر زمان گذشته رهنمود میکنند پنج گونه استند:
1-گذشتۀ ساده 2-گذشتۀ بازگفتی 3-گذشتۀ پیوسته 4-گذشتۀ دور 5-گذشتۀ گمانی
کارواژه
زمانهای اکنون و آینده
_ چه میخوانی؟
_ شاهنامه میخوانم.
_ زمین به گِرد خورشید میگردد.
_ کی به خانه میروی؟
_ اکنون میروم.
_ تابستان به کجا میروی؟
_ در زمان آسودگی به شهر خودم بازمیگردم.
کارواژههایی که در این سَهانها آمده است هم بر زمان اکنون و هم بر آینده رهنمود میکنند.
وختی که شما نشستهاید و نبیگی میخوانید و کسی از شما میپرسید:
《چه میخوانی؟》خواست این است که هماکنون آنچه میخوانید چیست.
شما در پاسخ میگویید:《شاهنامه میخوانم》 بهآنچم که هماکنون به این کار سرگرم اَستم.
در سَهان 《شاهنامه میخوانم》کاری را بازمیگویید که اندکی پیش از زمان اکنون آغاز شده و هنگام بِجایآوردن سهان نیز پابرجاست و هنوز به پایان نرسیده است.
در سَهان《زمین به گرد خورشید میگردد》کاری بازگو شده است که همیشگی است.
پس در هر زمانی که گویندهیی از آن آگاهی بدهد مانند آن است که در همان زمان انجام میگیرد.
در سَهان《اکنون میروم》کاری را بازگو میکنید که در آینده یا پس از زمان بجای آوردنِ سهان روی میدهد. ولی از همین دَم آغاز شده است.
ولی وختی که میگویید :
《در زمان آسودگی به شهر خودم بازمیگردم》
از کاری آگاهی میدهید که در زمان آینده روی خواهد داد.
پس یک ساخت کارواژه در زبان پارسی هست که هم بر زمان اکنون و هم بر زمان آینده رهنمود میکند. بهآنچم که در هر دو ساخت میتوان آن را بِکار برد. این ساخت را《اکنون》میخوانیم.
《اکنون》ساختی از کارواژه است که هم بر زمان اکنون و هم بر آینده رهنمود میکند.
با ساخت اکنون گاهی از رویدادن کاری در زمان اکنون یا آینده آگاهی میدهیم و گاهی شایدی یا بایستگیِ رویدادن کاری را در یکی از این دو زمان بازمیگوییم:
شاید بروم، میخواهم بروم، باید بروم، اگر بروم.
آنجا که ساخت اکنون آگاهییی را بازمیگوییم آن را《اکنون گزارشی》میخوانیم :
میروم، میگویم، میخوانی، میزند، میآیند، میشنویم.
این ساختها 《اکنون گزارشی》است.
آنجا که ساخت اکنون کارواژهیی را بازمیگوید که رویدادن آن سَددَرسَد نیست ولی شدنی است که روی دهد یا آهنگِ انجام دادن آن هست، آن ساخت《اکنون گمانی》خوانده میشود، زیرا در این زمان رویدادن کار همراه و وابسته به رویدادن کار دیگری است.
ولی یک زمان دیگر نیز در پارسی هست که تنها بر آینده رهنمود دارد بهآنچم که دیگر زمان اکنون در آن نیست.
این ساخت همیشه با اکنون کارواژۀ《خواستن》همراه است.
خواهم رفت، خواهم گفت، خواهم نشست، خواهد نوشت ……….
این ساخت را 《آینده》میخوانند.
《آینده》ساختی از کارواژه است که تنها بر آینده رهنمود میکند. این ساخت همیشه با اکنون کارواژهیِ 《خواستن》بِکار میرود.
نهاد
کُنَنده
گفتیم که :
نهاد بخشی از سهان است که دربارۀ آن آگاهی میدهیم.
گزاره آگاهییی است که دربارۀ نهاد گفته میشود.
تا کنون دربارۀ گزاره و بخش بنیادین آن که کارواژه است گفتوگو کردیم.
اکنون دربارۀ بخش دیگرِ سَهان،《نهاد》 گفتوگو میکنیم.
سعدی گلستان را نوشت.
گلستان در سال ۶۹۹۶ آریایی میترایی(برابر با 1258 زایشی) نوشته شد.
بیژن تشنه است.
هوا تاریک شده است.
در سهان نخست《سعدی》نهاد است، زیرا که کار《نوشتن》را او انجام داده است.
در سَهان دوم 《گلستان》 نهاد است زیرا که کار《نوشته شدن》را به آن پیوند دادهایم.
در سهان سوم واژۀ《بیژن》نهاد است. دربارۀ بیژن است که زابِ《تشنه بودن》را آوردهایم.
در سَهان چاهارم نهاد واژهیِ《هوا》است زیرا زابِ 《تاریک شدن》را پذیرفته است.
پس آگاهییی را که دربارۀ نهاد میدهیم بازگوییِ یکی از این چاهار کار است:
۱ _ انجام دادن کاری، مانند: خوردن، شکستن، پختن، زدن.
۲ _ پذیرفتن کاری، مانند: خورده شدن، شکسته شدن، پخته شدن، زده شدن.
۳ _ داشتن زابی. مانند: دانا بودن، سپید بودن، بیمار بودن، گرم بودن.
۴ _ پذیرفتن زابی.مانند: دانا شدن، سپید شدن، بیمار شدن، گرم شدن.
پس بر پایهیِ اینکه گزاره کدامیک از این چاهار کار را بازمیگوید، نهاد چاهار سان دارد:
در سانِ نخست نهاد کنندۀ کار است: مُژگان آش پُخت
در سانِ دوم نهاد پذیرندۀ کار است: آش پُخته شد
در سانِ سوم نهاد دارندۀ زاب است: هوشنگ بیمار است
در سانِ چاهارم نهاد پذیرندۀ زاب است: هوشنگ بیمار شد
سعدی گلستان را نوشت.
در این سَهان نهاد، یا همان بخشی از سَهان که دربارۀ آن آگاهی دادهایم، واژۀ 《سعدی》است. کارواژهیی که در《گزاره》آمده کاری است که از سعدی سر زده است. سعدی است که کار《نوشتن گلستان》را انجام داده است . پس او انجامدهندۀ کار است. انجامدهندۀ کار را در دستور زبان 《کُننده》میخوانیم.
کُننده واژهیی است که انجام دادن کاری را به آن پیوند میدهیم.
کُنَنده
نام
در سَهانِ《شاهرُخ تُند میدَوَد》واژۀ《شاهرخ》نهاد است، زیرا که دربارۀ او آگاهییی میدهیم. این واژه «کُنَنده» نیز است، زیرا که کار دویدن از او سرزده است.
این دو گونه بر پایهۀ جای گرفتن این واژه در سَهان بالاست. بهاینچم که این واژه اگر در سَهان دیگر جای گیرد شاید دیگر نهاد یا کُننده نباشد.
مانند:
نبیگ شاهرخ را آوردم.
ولی هرگاه واژۀ 《شاهرخ》را تنها در نِگر بگیریم درمییابیم که این واژه نام کَسی است. ازاینرو واژهیِ شاهرخ،《نام》 است.
در سَهان 《سنگ شیشه را شکست》نیز واژۀ《سنگ》نهاد است. چون کار شکستن را به آن پیوند دادهایم 《کُننده》نیز است.
ولی این واژه برای نامبردن چیزی بِکار میآید، ازاینرو《سنگ》 نام است.
در سَهانِ《گاو شیر میدهد》واژۀ《گاو》گذشته از آنکه نهاد سَهان است، کُنَنده نیز است زیرا که دَهَندۀ شیر است، ولی گاو بر جانوری رهنمود میکند، پس واژۀ گاو نیز نام است.
《نام》واژهیی است که برای نام بُردَنِ کَسی یا چیزی بِکار میرود.
چیزی که از راهِ《نام》نام بُرده میشود:
گاهی کَسی است. مانند: مرد – زن – هوشنگ – فرنگیس – پسر- دختر- مادر- پدر.
گاهی جانوری است، مانند: گاو- سگ – خوک – اَسپ – گربه – شیر- پلنگ – اَستَر – موش.
گاهی جایی است، مانند:کوه – دشت – رود – تهران – پاریس – آسیا – آمریکا.
گاهی از رُستنیهاست، مانند: درخت – چمن – چنار – بید – سرو – گُل – نسترن – سوسن – یاسمن.
گاهی نام ستارگان است، مانند:آفتاب – ماه – خورشید – بهرام -ناهید – تیر-کیوان.
گاهی نام زمان یا وختی است، مانند: روز- شب – پگاه – بامداد – نیمروز – ایوار.
گاهی نام چیزهای بیجان است. مانند: کاغذ – سَندَلی – خودکار – دوچرخه – تخته – چکش – میخ.
گاهی نام سانی است که در کَسی یا چیزی هستی دارد. مانند:سپیدی-سیاهی- سرما -گرما – رنج- شادی-بَسَندِگی.
نام
ویژه – هام
گاهی نام تنها بر یک کَس شناختهشده رهنمود میکند. وختی که میگوییم 《فریدون آمد》خواست ما یک کَسِ شناختهشده است. در سَهان《تهران پایتخت ایران است》واژۀ تهران بر یک شهر شناختهشده رهنمود میکند.
ولی اگر بگوییم《گربه دُژمَن موش است》خواست ما تنها گربۀ خانۀ ما نیست.
واژۀ گربه اینجا بر هر گربهیی رهنمود میکند. همچنین چون بگوییم《شهر بزرگتر از دِه است》خواست ما این نیست که یک شهر شناختهشده از یک دِه بزرگتر است.
واژۀ شهر به هر بَرزَنی که دارایِ انبوهیِ بسیار و خانه و کوچه و خیابان باشد گفته میشود.
اگر با نام، تنها یک کَسِ شناختهشده را بتوان نام بُرد آن را《نامِ ویژه》میخوانیم بهآنچم که نامی که ویژهیِ یک کَس است.
اگر نام دربرگیرندۀ کَسانِ یا چیزهای بسیار باشد آن نام《هام》خوانده میشود.
نام ویژه، واژهیی است که برای نامبردن یک کَسِ شناختهشده یا یک چیزِ شناختهشده بِکار میرود.
نام هام به واژهیی میگوییم که با آن کَسان یا چیزهایِ همگون را میتوان نام برد.
شاید یک《نامِ ویژه》برای نامگذاری چندین کَس یا چندین چیز بِکار رود.《منیژه》نام ویژه است. ولی چندین تن شاید منیژه نام داشته باشند.《رودبار》نام جایی است. ولی چند جا در چند بخش کشورِ ایران به این نام خوانده میشوند.
این نکته نباید شُوَندِ(چرایی) آن باشد که نام ویژه و نام هام را با یکدیگر نادرست بگیریم.
باید بدانیم که هربار نام ویژهیی را در گفتوگو یا نوشتن بِکار میبریم خواست ما از آن تنها یک کَسِ شناختهشده است.
وختی که میگوییم《منیژه آمد》خواستِ ما یک تَن است که میشناسیم و شنونده نیز با او آشناست.
هرگز خواست ما از نامبردنِ نامِ《منیژه》همِۀ دخترانی را که منیژه نام دارند، نیست.
همچنین در سَهان 《من به رودبار میروم》خواست ما رودبار شناختهشدهیی است، نه هرجا که رودبار نام داشته باشد.
نام
سرشت – ماناک
گاهی چیزی که نام بُرده میشود خودبِخود هَستی دارد ، مانند: دیوار. ولی گاهی هَستیِ آن چیز جداسر نیست که در چیز دیگری است، مانند: سپیدی ، سپیدی نامِ چیزی است، ولی این چیز تنها هَستی ندارد. سپیدی در دیوار یا در کاغذ یا در پارچه یا در چیز دیگری است.
گوسپند نام چیزی است که در بُرون هست و میتوان آن را دید و به آن دست زد. چنین واژهیی را «نامِ سرشت» میخوانیم.
هوش نام زابی است که در آدم یا در برخی از جانوران هست. هوش تنها و جدا هَستی ندارد. چنین واژه یی را «نامِ ماناک» میخوانیم.
《نام سرشت》نام چیزی است که بِخودی خود هَستی دارد.
《نام ماناک》بر آرِشی رهنمود میکند که هستیِ آن در چیز دیگری است و نامِ سانی یا زابی است.
نام واژهیی است که برای نامبردن چیزی یا کَسی بِکار میرود.
اگر یک چیز یا یک کَسِ شناختهشده را با واژهیی نام ببریم آن واژه نام است و نام ویژه است.
اگر واژه بر گونهیی که دارای کَسانِ بسیار است، رهنمود کند آن نام را نامِ هام میخوانند.
نام هام اگر نام چیزی باشد که هستیِ بُرونی دارد《نام سرشت》خوانده میشود.
اگر نام هام بر چیزی رهنمود کند که هستیِ آن در چیز دیگری است و آرِشِ سانی یا زابی از آن خواست شود آن را《نام ماناک》 گوییم.
نام
تَکال – بیشال
گاهی نام برای نامبردن یک کَس یا یک چیز است. در این زمان، تَکال است:
مرد آمد. زن نشست. چراغ روشن شد . درخت سایه دارد.
در این سَهانها واژگان: مرد، زن، چراغ، درخت، همه تَکال اَستند.
ولی گاهی نام چند کَس یا چند چیز را نام میبریم:
مردان آمدند. زنان نشستند. چراغها روشن شد. درختان سایه دارند.
در این سَهانها هریک از واژگان مردان، زنان، چراغها، درختان بر چند چیز همگون رهنمود میکند.
مردان به چمِ چند مرد.
زنان به چم چند زن.
چراغها به چمِ چند چراغ.
این واژگان بیشال بسته شده اند و ساختِ بیشال نام خوانده میشوند.
تکال گونهیی از واژه است که بر یکی رهنمود میکند.
بیشال گونهیی از واژه است که بر بیش از یکی رهنمود میکند.
در زبان پارسی ساختِ بیشالِ نام از این راه ساخته میشود که یکی از دو بخش 《ان》یا《ها》را به پایانِ تَکال آن میپیوندند:
مرد ____ مردان.
زن ____ زنان.
نبیگ ____ نبیگها.
شاخه ____ شاخهها.
درخت ____ درختها.
این بخشها را که برای ساختنِ ریختِ بیشال بِکار میرود 《نشانۀ بیشال》میخوانند.
نشانِۀ 《ان》بیشتر برای بیشالبستن نامهایی بِکار میرود که جاندار باشند:
کودک ____ کودکان.
خرگوش ____ خرگوشان.
اسپ ____ اسپان.
ولی در برخی از واژگانی را که بر جانداران رهنمود نمیکنند نیز میتوان با《ان》بیشال بست: انگشتان، چشمان.
همۀ نامهای دیگر را با《ها》بیشال میبندند:
دستها ،بخششها ،کاغذها ،برگها ، زشتیها ، زیباییها.
نشانۀ بیشال بخشی است که به پایان نامی افزوده میشود تا از آن ساخت بیشال ساخته شود.
از نشانههای بیشال در پارسی یکی《ان》است و یکی《ها》
نشانۀ 《ان》بیشتر برای بیشالبستنِ نامهایی بکار میرود که بر هستیِ جاندار رهنمود میکند.
ولی همۀ نامهایِ دیگر را با《ها》بیشال میبندند.
اگر کُنَنده جاندار و بیشال باشد کارواژۀ آن نیز باید بیشال آورده شود.
اگر کُنَنده به ساخت تَکال باشد کارواژۀ آن نیز تَکال میآید.
برای نمونه:
شاگردان به آموزشگاه آمدند.
برادر من میآموزد.
برزگران زمین را شخم میزنند.
نام
بیشالهای تازی
برخی واژگان تازی که در پارسی جای خوش کرده و باید زدوده شوند، بر پایۀ دستور تازی بیشال بسته میشوند. اینگونه بیشالها دو گونه است:
گونۀ نخست آنکه به پایان واژه، یکی از بخشهای《ات》،《ین》،《ون》افزوده میشود.
بیشال با 《ات》:
امتیاز امتیازات
انتخاب انتخابات
اختیار اختیارات
بیشال با 《ین》:
خادم خادمین
مسلم مسلمین
ناشر ناشرین
کاشف کاشفین
بیشال با 《ون》:
مِلی مِلیون
مذهبی مذهبیون
نکته : واژگان پارسی را نمیتوان با این دستور بیشال بست:
《بازرس》واژهای پارسی است، پس بیشالبستن بازرس به《بازرسین》 نادرست است.
گونۀ دیگر از بیشال تازی که در زبان پارسی جای خوش کرده و باید زدوده شود《بیشال شکسته》است.
در اینگونه بیشال بندواژههایی به آغاز و میان واژه افزوده یا از آن کاسته میشود.
اینگونه بیشالِ تازی،《بیشال شکسته》 نامیده میشود.
مانند:
امر _ امور
شیخ _ شیوخ
جاهل _ جهلا
سَم _ سُموم
جسم _ اجسام
کاسب _ کسبه
شریف _ اشراف
هِمَت _ هِمَم
مدرسه _ مدارس
تاجر _ تجار
زایر _ زوار
و …
نکته : نشانههای بیشال تازی و همچنین بیشال شکستۀ تازی در زبان پارسی بههیچروی جایی ندارند، این بخش تنها برای آگاهی آورده شده است، این نشانهها زبان را آلوده کرده و دستور زبان را به لژن کشیدهاند و باید نابود شوند.
جانام(کَسواژه)
گاهی به جای آنکه کَسی یا چیزی را نام ببریم، یا نام او را بگوییم، واژۀ دیگری میآوریم که جای نام را میگیرد. برای نمونه به جای آنکه بگوییم 《منوچهر را دیدم و به منوچهر گفتم》میگوییم《منوچهر را دیدم و به او گفتم، اینجا واژۀ《او》جای نامِ منوچهر را گرفته است. اینگونه واژهها را که جانشینِ نام میشوند《جانام》میخوانیم.
چنانکه در آموزههای گذشته دیدیم کُننده میتواند نام باشد. در سَهانِ 《منوچهر آمد》کُنَنده منوچهر است و این واژه، نام است. گاهی نیز کُننده، جانام است. در سهانِ《او آمد》واژۀ 《او》جانام(کَسواژه) است و کُنَنده است.
جانام(کَسواژه) واژهیی است که جانشین نام میشود.
جانام(کَسواژه) گاهی، مانند نام، کُننده خواهد بود.
هرگاه خواست از جانام(کَسواژه) کَسی باشد آن را کَسواژۀ خودویژه میخوانیم.
این کَس یا گوینده است یا شنونده یا کَسی که از او سخن میگویند.
بدینسان:
کَسواژهیی که به جای نام گوینده میآید 《جانام یکمکَس》خوانده میشود.
کَسواژهیی که به جای نام شنونده میآید《جانام دومکَس》خوانده میشود.
کَسواژهیی که به جای نام دیگرکَس میآید《جانام سومکَس》خوانده میشود.
هریک از این سه کَس شاید یکی باشد یا بیشتر. اگر یکی باشد، کَسواژهای که به جای نام میآید تَکال است و اگر بیشتر از یکی باشد، بیشال.
پس جانام(کَسواژۀ) خودویژه شش ساخت دارد. بدینگونه:
|
کَس |
تکال |
بیشال |
|
یکمکس |
من |
ما |
|
دومکس |
تو |
شما |
|
سومکس |
او |
آنها(ایشان) |
گاهی به جای 《او》کَسواژۀ سومکَسِ تَکال《وِی》 میآید.
کَسواژۀ خودویژه کَسواژهای است که بر کَسی رهنمود میکند.
کَسواژۀ خودویژه شش ساخت دارد: سه تَکال، سه بیشال.
جانام
کَسواژۀ نَمارِش
یک گونه کَسواژۀ دیگر نیز هست که با آن چیزی یا کَسی را نشان میدهیم.
اینگونه واژگان را《کَسواژۀ نَمارِش》میخوانند.
برای نمونه اگر از کَسی بخواهیم که نبیگی را بردارد و نبیگ نزدیک باشد به جایِ سَهانِ 《نبیگ را بردار》 میگوییم 《این را بردار》.
واژۀ《این》کَسواژۀ نَمارِش است و به جای نام 《نبیگ》نشسته است.
ولی اگر نبیگ دور باشد میگوییم 《آن را بردار》.
کَسواژۀ نَمارش واژهیی است که به جای نام مینشیند و با آن کَسی یا چیزی را نشان میدهیم.
کَسواژۀ نَمارِش دو ساخت دارد: یکی《این》برای نشاندادن چیزی که نزدیک است.
دیگر《آن》برای نشان دادن چیزی که دور است.
کَسواژۀ نَمارِش را مانند نام میتوان بیشال بست: آنان، اینان، آنها، اینها.
گُزاره
پوییده
سهان دو بخش بنیادین دارد: یکی نهاد و دیگر گزاره.
|
نهاد |
گزاره |
|
رستم پهلوان |
سهراب را کشت |
بخش بنیادین نهاد گاهی کُنَنده است. ولی بخش بنیادین گزاره همیشه کارواژه است.
کُنَنده کسی است که کار را انجام میدهد. ولی این کار گاهی به کُنَنده پایان مییابد یا اینکه هَنایشِ آن به دیگری نمیرسد. در سهان 《پروین نشست》پروین کُنَنده است، زیرا که کار《نشستن》را انجام داده است. ولی این کار به دیگری نرسیده است و ماناک سهان کاستی ندارد. ولی اگر بگوییم《رستم کُشت》سهان رسا نیست، زیرا که کار کشتن به کُنَنده پایان نمییابد و ناچار هنایش آن به دیگری
میرسد. شنونده میپرسد:
《که را کُشت》پس گاهی کار از کُننده دستدرازی میکند و بر کَسی یا چیزی روی میدهد. این کَس یا
چیز را《پوییده》میخوانیم. در سهان 《رستم پهلوان سهراب را کشت》کار کُشتن را رستم انجام داده است. پس رستم کُنَنده است. ولی این کار بر سهراب روی داده است. پس سهراب پوییده است.
|
نهاد |
گزاره |
||
|
رستم |
پهلوان |
پوییده |
کارواژه |
|
|
سهراب را |
کشت |
|
پوییده واژهیی است که رهنمود میکند بر کَسی یا چیزی که کار بر او روی داده است.
پوییده گاهی نام است. مانند: فریدون《نبیگ》خرید.
و گاهی کَسواژۀ خودویژه است. مانند: آموزگار《او》را سرزنش کرد.
و گاهی کَسواژۀ نَمارِش است. مانند:《آن》را بردار. 《این》را بگیر.
فریدون نبیگ خرید.
آموزگار او را آفرین گفت.
شاگردان آن را خواندند.
در سهان نخست واژۀ 《نبیگ》پوییده است و نام هام است.
در سهان دوم پوییده واژۀ《او》است که کَسواژهیِ خودویژه است.
در سهان سوم پوییده واژهیِ《آن》است که کَسواژهیِ نمارش است.
وابستۀ نام
زاب
گاهی نامی که کُننده یا پوییده است تنها بکار نمیرود زیرا برای آنکه شنونده آن را بهتر و بیشتر بشناسد دربارۀ آن روشنگری میکنیم.
بهاینچم که یکی از سانها یا زابهای او را بازمیگوییم.
برای نمونه اگر بگوییم 《من برادر خود را دوست دارم》چم واژهیِ 《برادر》وختی روشن است که
گوینده تنها یک برادر داشته باشد. ولی اگر دارای چند برادر باشد شنونده نمیداند که خواستش کدامیک از ایشان است. اینهنگام باید واژۀ دیگری بیاورد که خواست خود را آشکار کند برای نمونه بگوید: من برادر بزرگ خود را دوست دارم.
واژۀ بزرگ در اینجا چیزی به آرشِ نام (برادر) افزوده است تا شنونده روشنتر و بهتر آن را دریابد. این واژه که سان یا چگونگی نام را بازمیگوید《زاب》خوانده میشود.
زاب واژهیی است که به نام افزوده میشود تا سان یا چگونگی آن را بازگوید.
نامی که همراه آن زابی آمده باشد《ستوده》خوانده میشود. در پارسی بیشتر زاب دنبال ستوده(نام) میآید. بااینهمه به بندواژۀ پایانیِ نام یک《زیرنشان》میافزاییم:
مردِ بزرگ ، پسرِ خوب ، کشورِ پهناور.
اگر پایان نام《ها》ی نگفتنی باشد (مانند پایه ، نامه ، خنده) و پس از آن زابی بیاید در واگویش پس از آن یک《ی》میآید و آن را در خدِ پارسی بدینگونه در کنار بندواژۀ 《ها》مینویسیم. مانند:
پایۀ استوار، خندۀ بلند، نامۀ زیبا.
ولی گاهی هم شدنی است زاب پیش از نام بیاید. اینهنگام دیگر به پایان نام یا زاب «زیرنشان» نمیافزاییم:
سیاهچادر = چادرِ سیاه
نیکمرد = مردِ نیک
بلندکوه = کوهِ بلند
ستوده چه تَکال باشد چه بیشال، زاب آن همیشه تَکال میآید.
گاهی میگوییم: مرد بزرگ _ اینهنگام ستوده و زاب هر دو تَکال استند.
گاهی میگوییم: مردان بزرگ _ اینهنگام ستوده بیشال است و زاب آن تکال.
نامی که چم آن با زاب رساتر شده است《ستوده》خوانده میشود،
زاب همیشه تکال است، خواه ستودۀ آن تکال باشد، خواه بیشال.
گاهی زاب در سهان وابسته به کُنَنده است:
|
نهاد |
گزاره |
|||||
|
|
کُنَنده |
وابستۀ کُنَنده |
پوییده |
کارواژه |
||
|
|
رستم |
پهلوان |
سهرابرا |
ازپا درآورد |
||
و گاهی زاب در سهان وابسته به پوییده است:
|
نهاد |
گزاره |
||
|
کُنَنده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
کارواژه |
|
رستم |
سهراب |
نیرومند را |
ازپا درآورد |
و گاهی هم کُنَنده و هم پوییده با زاب آورده میشوند:
|
نهاد |
گزاره |
|||
|
کُنَنده |
وابستۀ کُنَنده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
کارواژه |
|
رستم |
پهلوان |
سهراب |
نیرومند را |
ازپا درآورد |
وابستهیِ کارواژه
سانواژه
فریدون 《زود》آمد.
فریدون 《شتابان》آمد.
فریدون 《خندان》آمد.
فریدون 《سرافگنده》آمد.
فریدون 《نومیدانه》آمد.
فریدون 《آهسته》آمد.
کارواژهیی که در همۀ این سَهانها بکار رفته《آمدن》است. ولی چگونگی انجامگرفتن این کارواژه در سهانهای گفتهشده باهم ناهمسانی دارد.
این ناهمسانی با واژه یا فرازی بازگو میشود که آن را 《سانواژه》میخوانیم.
واژه یا فرازی که چگونگی انجامیافتن کارواژه را بازمیگوید《سانواژه》خوانده میشود.
همچنانکه زاب برای بازگویی سان یا چگونگی نام میآید و وابستۀ نام است، 《سانواژه》چگونگی رویدادن کارواژه را بازمیگوید و به《کارواژه》وابسته است.
در پارسی بسیاری از زابها شاید برای بازگویی چگونگی انجامگرفتن کارواژه نیز بکار بروند، اینهنگام《سانواژه》خوانده میشوند.
در سهان《شاگرد باید خوب دانش بیاموزد》واژۀ《خوب》سانواژه است و وابسته است به کارواژۀ《بیاموزد》. ولی در سهان《آموزگار از شاگردِ خوب خشنود است》واژۀ《خوب》زاب است و وابسته به واژۀ《شاگرد》.
پس واژهیی که چمِ ستایشانگیز دارد اگر چگونگی نام را بازگوید《زاب》است و اگر در بازگویی چگونگی کارواژه بکار رود《سانواژه》است.
گاهی به پایان نام یا زاب بخش《انه》را میافزاییم و از این راه واژۀ دیگری میسازیم که گاهی زاب و گاهی سانواژه است. برای نمونه از روز، ماه، سال، شاه، دوست، خردمند، با افزودن بخش 《…انه》واژگان
روزانه، ماهانه، سالانه، شاهانه، دوستانه، خردمندانه ساخته میشود که شاید در ستایش کارواژه بیایند بهاینچم که بهگونۀ 《سانواژه》بکار میروند.
مانند:
او روزانه هشت تَسو کار میکند .
این دِهگان سالانه یک خروار گندم بدست میآورد.
این کار خردمندانه نیست.
فریدون و ایرج باهم دوستانه رفتار میکنند.
سانواژه چمهای گوناگون به کارواژه میافزاید:
گاهی سان رویدادن کارواژه را بازمیگوید:
فریدون سخت به زمین افتاد.
گاهی زمان رویدادن کارواژه را بازمیگوید:
من دیروز آمدم.
گاهی جایگاهِ رویدادن کارواژه را بازمیگوید:
من اینجا آمدم.
واتها
افزونواژهها
من و فریدون 《به》 گردش رفتیم.
فرشته《با》 خواهرش آمد.
از تهران《تا》تجریش《با》 گذربر میرویم.
میخواستم《که》پگاه برخیزم.
در این سهانها واژگانی استند که خود چمِ جداسری(ناوابستهیی) ندارند. ولی آوردن آنها برای ساختن سهان نیاز است. اینها را «واتها» میخوانیم.
واتها گاهی برای آشکارکردن جایگاه واژه در سهان بکار میرود، مانند:《را》.
در سهان 《نبیگ را خریدم》که آشکار میکند واژۀ نبیگ، پوییده است.
گاهی برای بازبستن دو واژه بکار میرود مانند《و》که دو واژۀ من و فریدون را بههم پیوند داده است و 《با》که واژگان 《فرشته》و《خواهرش》را بههم پیوند داده است.
واژگان«از» و«تا» و«با» نیز برای بازگویی پیوند واژگان«تهران» و «تجریش» و《گذربر》به سهان بکار آمده است. ولی《که》دو سهان 《میخواستم》و《پگاه برخیزم》را به هم پیوند میدهد.
پیوندواژهها واژگانی اَستند که خودبخود چم ناوابستهیی(جُداسَری) ندارند، ولی برای پیوستن بخشهای یک سهان به یکدیگر یا پیونددادن و افزودن واژهیی به سهان، یا پیونددادن دو سهان به یکدیگر بکار میروند.
پیوندواژهها را به چند دسته میتوان بخش کرد:
یک دسته از آنها برای آن بِکار میروند که واژهای یا فرازی را به یکی از بخشهای سهان بپیوندند. اینگونه واژگان را《افزونواژه》می خوانیم.
(واژهیِ افزون اینجا به چم بستگی است ).
گاهی افزونواژه نام یا کَسواژهای را به نام یا کَسواژهیِ دیگر، یا زابی که جانشین نام است بستگی و پیوند میدهد:
《یکی از》سخنوران میگوید.
شاهرخ را 《با》ایرج دیدم.
اینهنگام واژهیی که پس از افزونواژه آمده رساگر نام است.
یکی —- میگوید شاهرخ را دیدم
از با
سخنوران ایرج
گاهی واژۀ پس از افزونواژه برای بازگویی برتری نامی بر نام دیگر در داشتن زابی است.
شهر بزرگتر از دِه است.
دماوند از توچال بلندتر است.
شهر —– بزرگتر است دماوند —– بلندتر است
از از
دِه توچال
اینهنگام، این واژهی رساگر《زاب برتر》است.
ولی واژهیی که پس از افزونواژه میآید بیشتر وابسته و رساگر کارواژه است، و در اینهنگام مانند سانواژه، زمان یا جایگاه یا اندازه یا چگونگی یا ابزار انجام کارواژه را بازمیگوید:
رساگر جایگاهی:
۱ _ فریدون پیش من آمد.
۲ _ تهمینه از اِسپهان به شیراز رفت.
رساگر زمانی :
۱ _ شاگردان در یک سال زمینشناسی را آموختند.
۲ _ از دیروز هوا گرم شد.
رساگر چگونگی :
۱ _ جاوید با شتاب دوید.
۲ _ کار به کُندی پیش میرود.
رساگر ابزار :
۱ _ ایرج با دوچرخه گردش میکند.
۲ _ بام را به گل اندود.
رساگر اندازه :
۱ _ یک هندوانه را به ده شاهی میفروشد.
۲ _ اینجا کالای خِرَد به خروار است.
فریدون آمد جاوید دوید
پیش با
من شتاب
یک هندوانه را میفروشند
به
ده شاهی
شاگردان زمینشناسی را آموختند
در
یکسال
ایرج گردش میکند
با
دوچرخه
افزونواژهها ، واژگانی استند که چم جداسر ندارند، ولی واژه یا فرازی را به یکی از بخشهای سهان میپیوندند، و فراز، یا واژهِیی را که نام یا کَسواژه است، رساگر نام یا زاب یا کارواژه جای میدهند.
افزونواژه بیشتر برای ساختن 《رساگر کارواژه》بِکار میرود.
بَند واژهها
پیوندواژه – نشانواژه – آواها
گفتیم که کار یک دسته از بندواژهها آن است که واژه یا فرازی را به سَهان میاَفزایند و فراز یا واژهیی را که نام یا کَسواژه است، رساگرِ نام یا زاب یا کارواژه مینَهَند.
کار دستۀ دیگر از بندواژهها آن است که دو واژه یا دو بخشِ سهان یا دو سهانِ جُداسَر را بههم میپیوندند. اینگونه واژگان را《پیوندواژه》میخوانند.
منیژه و ستاره زیرکاَند.
رفتم که بخوابم.
بِکوش تا کامیاب شوی.
دیروز نیامدم زیرا که بیمار بودم.
همینکه خوب گوش بدهیم یاد میگیریم.
در این سَهانها واژگانِ :
و، که، تا، زیرا که، همینکه، گاهی دو واژه را بههم پیوند دادهاند و گاهی دو سهان را. پس:
پیوندواژه، واژهیی است که دو واژه یا دو سَهان را بههم پیوند میدهد.
یک دستهیِ دیگر از بندواژهها برای بازگویی سانِ مینویِ گوینده مانند:
آفرین، شادی، شگفتی، افسوس، درد، آوا (به چمِ آواز دادن و خواندنِ کَسی) و آهنگِ پرهیزاندن، و مانند آنها بِکار میروند. اینگونه بندواژهها را《آواها》میخوانند.
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد.
خوشا باد نوشین ایرانزمین.
وه که جدا نمیشود نَخشِ تو از پندار من.
زنهار به کَس مگو تو این راز نهفت.
《آواها》واژگانی اَستند که برای بازگویی سانهایِ مینوی گوینده مانند درد و شادی و آفرین و شگفتی و پرهیزاندن بِکار میروند.
دستهیِ دیگر بندواژههایی استند که نشانهیِ جایگاهِ واژه در سهان میباشند.
واژۀ 《را》در سهانِ 《کِیخُسرو را دیدم》 نشانۀ آن است که واژهۀ《کِیخُسرو》در این سهان در جایگاه پوییده جای دارد.
واژۀ 《ای》در فرازِ《ای دوست!》نشانۀ آن است که واژۀ《دوست》آوادهنده است، بهاینچم که او را میخوانند یا به زبانزدِ امروز《سِدا میکنند》.
همچنین است《ا》ای که برای آوا به پایان آن افزوده میشود.
مانند: خدایا ! جانا ! ویچیرا !
و زیرنشانی که نشانۀ پیوند با رساگر نام[اَفزا(افزوده) و بَرگیر(افزودهشده)] است و هرگاه واژه به یکی از آوادارهایِ (آ، او، ای ، ه) پایان یابد 《یِ》واگویِش میشود.
مانند :
باغ ِ_ شهر خدا _ یِ _ جهان
کوچه _ یِ _ باغ زانو _ یِ _ شتر
و نیز همین بندواژه پیوند نام را با زاب(ستوده و زاب) نشان میدهد، مانند:
باغ ِ _ بزرگ خانه_ یِ _ کِیخسرو
آسیا _ یِ _ دور سَبوی _ یِ _ تُهی
نشانواژهها به واژگانی میگوییم که برای گزینش جایگاه واژه در ساختمان سهان بِکار میروند.
کارواژهها
ناگُذَرا و گُذَرا
فریدون آمد.
فریدون آورد.
در سَهان نخست کارواژۀ《آمد》ماناک سَهان را پایان میدهد و شنونده برای دریافتنِ گفتار نیازمندِ واژۀ دیگری نیست.
ولی در سَهان دوم کارواژهیِ《آورد》برای رساکردن ماناک بَس نیست.
شنونده میپرسد که《چه آورد》؟ باید واژۀ دیگری گفت تا ماناک کارواژۀ 《آوردن》پایان یابد.
فریدون نبیگ آورد.
واژۀ 《نبیگ》در اینجا پوییده است. پس میان دو کارواژۀ 《آمد》و 《آورد》ناهمسانی است. کارواژۀ《آمد》ماناک رسا دارد. ولی ماناک کارواژهیِ 《آورد》به تنهایی رسا نیست و برای رساکردن نیازمند پوییده است.
کارواژههایی که مانند آمدن دارای چم رسا باشند《ناگُذَرا》خوانده میشوند و کارواژههایی را که برای رساکردن چم آنها باید واژۀ دیگری آورد《گُذَرا》مینامیم.
کارواژهیِ ناگُذَرا ، کارواژهای است که بِخودی خود دارای ماناک رسا باشد.
کارواژهیِ گُذَرا، کارواژهای است که ماناک آن از راهِ واژهیِ دیگری که پوییده خوانده میشود، پایان یابد.
کُنَنده هم در کارواژهیِ ناگُذَرا هست و هم در کارواژۀ گُذَرا. ولی در کارواژۀ ناگُذَرا برآیند کار در کُنَنده پایان میپذیرد و به کَسی یا چیزی دیگر نمیرسد.
در سهان《فریدون آمد》کار《آمدن》را فریدون انجام داده است و هَنایِشِ آن به دیگری نرسیده است.
ولی در کارواژۀ گُذَرا هَنایَشِ کار از کُنَنده میگذرد و به چیزی یا کَسی که پوییده خوانده میشود، میرسد.
در سهان 《فریدون نبیگ را آورد》کارِ 《آوردن》از فریدون سر زده و به نبیگ رسیده است.
چنانکه دیدیم برخی کارواژهها از دیدگاهِ ماناک ناگُذَرا استند و برخی دیگر گُذَرا.
ولی کارواژههایی استند که هم به ماناک ناگُذَرا و هم به ماناک گُذَرا بِکار میروند.
مانندِ شکستن که در سهان《شیشه شکست》، ناگُذَرا است و در سهان
《فریدون شیشه را شکست》، گُذَرا است.
رساگرِ کارواژه
رساگرِ کارواژه یک یا چند واژه یا فرازی است که با یکی از افزونواژهها به سهان میپیوندد و روشنگریای به آرِش کارواژه میافزاید.
رساگر با پوییده از چند سو ناهمسانی دارد:
نخست آنکه پوییده ویژۀ کارواژههای گُذَراست، ولی هر کارواژه یی چه ناگُذَرا چه گُذَرا شاید دارای رساگر باشد.
در سهان《ایرج آمد》کارواژهیِ آمدن ناگُذَرا است. پس سهان دارای پوییده نیست و بدون آن ماناک رسا دارد.
در سهان 《ایرج نبیگ آورد》کارواژۀ《آوردن》گُذَرا است و به این شُوَند(چرایی) ماناک آن بدون گفتن پوییده رسا نیست و واژۀ《نبیگ》پوییده است.
ولی برای هر دو سَهان میتوان یک یا چند رساگر آورد. برای کارواژۀ ناگُذَرا:
ایرج از آموزشگاه آمد.
ایرج از آموزشگاه به خانه آمد.
ایرج به تندی از آموزشگاه به خانه آمد.
ایرج برای آساییدن در پنجدَم با دوچرخه از آموزشگاه به خانه آمد.
و برای کارواژۀ گُذَرا:
ایرج از نبیگخانه نبیگ آورد.
ایرج از نبیگخانه نبیگ را به آموزگاه آورد.
ایرج از نبیگخانه نبیگ را در یکدَم به آموزگاه آورد.
ایرج از نبیگخانه نبیگ را با شتاب برای خوانِش به آموزگاه آورد.
واژگانی که پررنگتر استند همه رساگرِ کارواژه استند، چنانکه میبینیم هم کارواژهیِ ناگُذَرا میتواند رساگر داشته باشد و هم کارواژهیِ گُذَرا.
هر کارواژهیی میتواند دارای یک یا چند رساگر باشد.
ناهمسانی دیگر پوییده با رساگر کارواژه آن است که کارواژهیِ گُذَرا برای بِفَرجام رسانیدنِ ماناک، نیازمندِ پوییده است و بدون آن ماناک سَهان نیمکاره است.
ولی کارواژه چه ناگُذَرا و چه گُذَرا باشد برای بِفَرجام رسانیدن ماناک نیازمندِ رساگر نیست.
رساگر یک ماناک اَفزونی به سَهان میدهد.
این ماناک اَفزونی گاهی زمان رویدادن کارواژه است، گاهی جایگاه، گاهی آهنگ و خواست، گاهی ابزار، گاهی چگونگی.
در سهانهای پیشین
واژگانِ آموزشگاه و نبیگخانه و آموزگاه رساگر جایگاهی استند.
واژگان یکدَم و پنجدَم رساگر زمانی استند.
واژگان تندی و شتاب رساگر چگونگی استند.
واژگان آساییدن و خوانِش رساگر آهنگ و خواست استند.
واژۀ دوچرخه رساگری است که ابزار را بازمیگوید.
در همۀ این سَهانها میبینید که همیشه پیش از رساگر یکی از افزونواژهها جای دارند: از، به، با، در، برای.
پس نشانۀ رساگر کارواژه آن است که پیش از آن افزونواژه آمده باشد.
رساگر کارواژه یک یا چند واژه است که با یکی از افزونواژهها به سهان میپیوندد و روشنگریای به آرِشِ کارواژه میافزاید.
کارواژه
آشکار و نا آشکار
شاهرُخ نبیگ را از روی سَندلی برداشت.
نبیگ از روی سَندلی برداشته شد.
در سَهان نخست کارواژۀ 《برداشت》به شاهرخ که کُنَنده است پیوند داده شده است.
بهاینچم که، شاهرخ است که کارِ《برداشتن》از او سَر زده است.
پس در این سهان کُنَنده آشکار است، کارواژههایی که به کُنَنده پیوند داده میشود، کارواژهیِ آشکار خوانده میشود.
در سَهان دوم کارواژۀ《برداشته شد》به نبیگ پیوند داده شده است و نبیگ که《نهاد》سهان است
کُنَندۀ کارواژه شمرده نمیشود، زیرا که کارواژۀ برداشتن را نبیگ انجام نداده است، که این کار بر نبیگ
انجام گرفته است.
پس واژۀ《نبیگ》پوییده است. اینجا کارواژه را به پوییده پیوند دادهایم و کُنَندۀ آن را در سهان نیاوردهایم؛ بهاینچم که کُننده، آشکار نیست.
اینگونه کارواژهها را که به پوییده پیوند داده میشود کارواژهیِ ناآشکار میخوانیم.
کِیخُسرو نبیگ میخواند.
نبیگ خوانده شد.
کارواژۀ آشکار، کارواژهیی است که به کُنَنده پیوند داده شود.
کارواژۀ ناآشکار، کارواژهیی است که به پوییده پیوند دارد.
بر پایۀ آنچه گفته شد اگر در سهانی کارواژۀ آشکار بکار رفته باشد، نهاد آن سَهان کُننده است، و اگر کارواژۀ ناآشکار باشد نهادِ سهان پوییدۀ آن است.
نهادِ سَهانی که در آن کارواژۀ آشکار باشد، کُنَنده است.
نهادِ سَهانی که در آن کارواژۀ ناآشکار باشد، پوییده است.
در سهانهایی که کارواژۀ آنها ناگُذَرا است کارواژه همیشه به کُنَنده پیوسته است؛ زیرا که کارواژهیِ ناگُذَرا پوییده ندارد، مانند رفتن _ آمدن.
رساگرِ نام
افزودهشده (بَرگیر)
گفتیم که گاهی واژهیی به نام افزوده میشود تا چگونگی یا سانِ آن را بازگوید و این واژه را《زاب》میخوانند.
در فرازِ《برادر بزرگ》واژۀ《برادر》نام است و واژهیِ《بزرگ》زاب است.
ولی گاهی واژهای که برای روشنگری به نام افزوده میشود زاب نیست، که خود، نامِ جُداسَر یا کَسواژهای است.
در فراز《برادر فریدون》واژۀ فریدون نام ویژه است. ولی به واژۀ《برادر》افزوده شده و روشنگریای دربارهیِ آن میدهد. همچنین در فَرازِ 《برادرِ من》واژۀ《من》کَسواژه است. ولی با افزوده شدن به واژۀ 《برادر》ماناک آن را رسا میکند.
چون نام یا کَسواژهیی به نام دیگری افزوده شود تا ماناک آن نام را رسا کند، آن نام یا کَسواژه را《افزودهشُده یا بَرگیر》میخوانیم .
در اینگاه واژۀ بنیادین 《افزوده》خوانده میشود.
میان زاب و افزوده شده(برگیر) ناهمسانی مهَند آن است که 《زاب》خود هستیِ جُداسَری ندارد.
در فراز《برادر بزرگ》واژۀ 《بزرگ》چیزی جدا از برادر نیست.
ولی در فراز《برادر فریدون》ناهمسو با فراز نخست《فریدون》خود هستیای جُز برادر است، پس:
رساگر نام (یا افزودهشده{بَرگیر}) نام یا کَسواژهیی است که به نام دیگری میپیوندد تا ماناک آن را رسا کند.
نامی که خواستِ راستین گوینده بوده و این واژه برای روشنگری و رساکردن ماناک آن آمده است 《افزوده _ افزا》خوانده میشود.
افزوده شده(بَرگیر) بیشتر دنبالِ اَفزوده(اَفزا) میآید و در این زمان پس از واژۀ نخست (اَفزوده)، نشانواژه که 《زیرنشان》یا 《ی》است درمیآوریم:
در ِ باغ
پدر ِ شما
خانه یِ شما
در واژگانی که با یکی از آوادارهایِ 《ا》و 《او》پایان مییابد، مانند:
پا و سَبو نشانۀ افزونیِ پس از آنها بندواژۀ 《یِ》زیرنشاندار است و در واژگانی که آوادارِ پایانی آنها 《زیرنشان》است و بهگونۀ 《های نَگُفتَنی》نوشته میشود مانند:
《خانه》نیز نشانۀ افزونی 《ی》زیرنشاندار واگویش میشود.
خدا _ یِ _ جهان
پا _ یِ _ گربه
سبو _ یِ _ آب
خانه _ یِ _ من
میوه _ یِ _ باغ
شیره _ یِ _ انگور
رساگر نام بیشتر پیوند نام را به چیزی یا کَسی میرساند:
کلاه فریدون _ کفش پرویز _ نبیگ او _ در خانه _ چکاد کوه.
گاهی نیز این واژه چیستی افزوده را بازمیگوید:
انگشتر الماس _ کاسهیِ مِس _ کاسهیِ زَر_ شمالهدان سیمین
رساگر نام گاهی پیش از خود نام میآید و در این گاه دیگر در پایان نام زیرنشان آورده نمیشود:
کوهپایه پایۀ کوه
رودسر سَرِ رود
دریاکنار کنارِ دریا
گاه نام هم زاب دارد و هم رساگر. در این گاه زاب میان نام و رساگر آن جای میگیرد. مانند :
برادر بزرگ فریدون
کفش سیاه پرویز
کنارۀ بلند کشتی
و گاه شاید نام چند رساگر داشته باشد، مانند :
دیوار باغ همسایه
خودکار برادر ایرج.
وابستههای بخشهای سهان
اکنون میدانیم که سهان دارای دو بخش بنیادین است: نهاد و گزاره.
شدنی است هریک از این دو بخش بیش از یک واژه نباشد. مانند:
|
نهاد |
گزاره |
|
کُنَنده |
کارواژه |
|
فریدون |
آمد |
اگر کارواژه گذرا باشد یک بخش دیگر برای رساکردن سهان نیاز است که آن را «پوییده» خواندیم. مانند
|
نهاد |
گزاره |
||
|
کُننده |
پوییده |
نشانواژه |
کارواژه |
|
فریدون |
نبیگ |
را |
آورد |
شدنی است که هریک از این سه بخش دارای وابستهیی باشد.
وابستهی کُننده و پوییده گاهی زاب است. مانند:
|
نهاد |
گزاره |
||||
|
کُننده |
واستۀ کُننده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
نشانواژه |
کارواژه |
|
فریدون |
زیرک |
نبیگ |
بزرگ |
را |
آورد |
گاهی وابستهی کُننده یا پوییده رساگر نام (برگیر=افزودهشده) است. مانند:
|
نهاد |
گزاره |
||||
|
کُننده |
وابستهی کُننده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
نشانواژه |
کارواژه |
|
برادر |
فریدون |
نبیگ |
گلستان |
را |
آورد |
وابستهی کارواژه گاهی سانواژه است و آن واژهای است که زمان یا جایگاه یا اندازه یا چگونگی کارواژه را بازمیگوید:
|
نهاد |
گزاره |
||||||
|
کُننده |
وابستۀ کُننده |
پوییده |
وابستۀ کارواژه |
کارواژه |
|||
|
نشان واژه |
نام یا کسواژه |
نام یا کس واژه |
نشانواژه |
سانواژهی زمان |
|||
|
برادر |
ِ |
فریدون |
نبیگ |
را |
زود |
آورد |
|
وابستۀ کارواژه گاهی «رساگر» است و به دنبال افزونواژه میآید:
|
نهاد |
گزاره |
||||
|
کُننده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
کارواژه |
||
|
نام یا کسواژه |
نشانواژه |
افزونواژه |
رساگر |
||
|
فریدون |
گلستان |
را |
از |
نبیگخانه |
آورد |
هریک از سه بخش کُننده و پوییده و کارواژه شدنی است که چند وابسته داشته باشد. وابستههای کُننده:
|
نهاد |
گزاره |
||||
|
کُننده |
وابستۀ کُننده |
وابستۀ کُننده |
پوییده |
نشان واژه |
کارواژه |
|
برادر ِ |
بزرگ ِ |
فریدون |
نبیگ |
را |
آورد |
وابستههای پوییده :
|
نهاد |
گزاره |
||||
|
کُننده |
پوییده |
وابستۀ پوییده |
وابستۀ پوییده |
نشانواژه |
کارواژه |
|
فریدون |
نبیگ ِ |
زیبای ِ |
گلستان |
را |
آورد |
وابستههای کارواژه شاید چند سانواژه و چند رساگر باشند:
|
نهاد |
گزاره |
||||||
|
کُننده |
وابستۀ پوییده |
وابستّۀ کارواژه |
وابستۀ کارواژه |
وابستۀ کارواژه |
کارواژه |
||
|
سانواژه |
افزون واژه |
رساگر |
سانواژه |
افزون واژه |
رساگر |
||
|
فریدون |
ایوار |
از |
دبیرستان |
زود |
به |
خانه |
آمد |
وابستهیِ نام
جانشین
گاهی چون کَسی یا چیزی را نام میبریم، میپنداریم که شنونده شاید درست خواستِ ما را درنیابَد. پس برای آنکه خواست خود را روشنتر کنیم نام دیگر یا کار و جایگاه یا نشانی دیگر نام را میگوییم. این روشنگری که دربارهیِ نام میدهیم گاهی یک واژه، گاهی چند واژه و گاهی فَرازی است.
ایرج مهنه مرد ارژمند
میدهد از یاوری اندرز و پند
در این چامه گوینده نخست نام 《ایرج》را میآورد. ولی 《ایرج》نام کَسانِ بسیاری بوده است و آشکار نیست خواست کدامیک است. پس نام شهر او را نیز به نام او میافزاید. مهنه نام شهری است که زادگاه ایرج بوده است. سپس میاندیشد که شاید شنونده جایگاه مهَند او را درنیابد. پس فرازِ《 مردِ ارژمند》را که خواست از آن همان ایرج است در دنبال نام او میآورد.
نام دیگر یا فَرنام یا کار و جایگاه یا آوازه یا ویژگیای که همراهِ نامی در سهان یاد میشود،《جانشین》خوانده میشود.
ناهمسانیِ جانشین با برگیر(افزودهشده) و زاب آن است که میان نام و جانشین زیرنشانِ افزونی نیست.
جانشین شاید وابسته به کُنَنده یا پوییده باشد. در این سهان جانشین وابسته به کُنَنده است.
شاهرخ برادر مُژده دیروز به خانهیِ ما آمد.
و در سهان زیر وابسته به پوییده است :
من شاهرخ برادر مُژده را در شهر دیدم.
جانشین گاهی دنبال نام میآید:
داریوش، شاهِ بزرگ، شاهِ شاهان، چنین میگوید.
و گاهی پیش از نام جای میگیرد.
پورِ زال، رستمِ دستان، جهانپهلوان بود.
پس :
جانشین، نام یا فرازی است که همراه نام میآید تا نام دیگر یا فَرنام یا کار و جایگاه یا آوازه یا یکی دیگر از ویژگیهای آن نام را بازگوید.
یادآوری و بازگفت
*یکای گفتار ما سَهان است.
*سَهان گردایۀ چند واژه است که دارای ماناک رسا باشد.
*در هر سَهان دو بخشِ بنیادین هَست: نهاد، گزاره.
*نهاد بخشی از سَهان است که دربارهیِ آن آگاهی داده میشود.
*گزاره بخشی است که در آن آگاهی یا دستوری را دربارۀ نهاد بازمیگوییم.
*بخش بنیادین گزاره کارواژه است.
*کارواژه واژهیی است که بر رویدادن کاری یا داشتن سانی رهنمود میکند.
*آرِشِ کَس و زمان همیشه در کارواژه هَست.
*خواست از کَس در کارواژه گوینده یا شنونده یا کَسی است که از او
گفتوگو میشود.
*این سه را یکمکَس، دومکَس، سومکَس مینامیم.
*زمان سه گامه دارد: گذشته، اکنون، آینده.
*گونههای گوناگونی که کارواژه میپذیرد تا به یکی از سه کَس و یکی از سه زمان پیوند داده شود ساخت کارواژه خوانده میشود.
*هر ساخت کارواژه دربرگیرندۀ یک بخش ایستا(دگرگونناپذیر) است که ماناک و زمان را میرساند و ماتک کارواژه خوانده میشود.
*بخش دیگری که پیوند را به یکی از سه کَس بازمیگوید شناسه است.
*در پارسی ساختهای هر کارواژه دو ماتک دارد. یکی ماتک گذشته، دیگری ماتک اکنون.
*بخش بنیادین نهاد گاهی کُنَنده است.
*کنَنده واژهیی است که انجامدادن کاری به آن پیوند داده میشود.
*کنَنده گاهی نام است.
*نام واژهیی است که برای نامیدن کَسی یا چیزی بِکار میرود.
*گاهی کُنَندۀ سَهان، کَسواژه است.
*کَسواژه، واژهیی است که جای نام را میگیرد و بر آن رهنمود میکند.
*گاهی چون انجامگرفتن کاری را بازمیگوییم تنها گُفتنِ کُنَندهیِ کار(کُننده)، بَس نیست که باید کَسی یا چیزی که آن کار بر او روی داده نیز گفته شود. واژهیی که بر این کَس یا چیز رهنمود میکند، پوییده خوانده میشود.
*پوییده نیز مانند کُنَنده گاهی نام است و گاهی کَسواژه.
*کارواژهیی را که نیازمند پوییده است و ماناک آن بدون پوییده پایان نمییابد، کارواژۀ گُذَرا میخوانند.
*کارواژۀ ناگُذَرا، کارواژهای است که نیازمند پوییده نیست.
*پوییده در سهانی که کارواژۀ آن گُذَرا باشد بخشی از گزاره است.
*گاهی نهاد سهانِ پوییده است بهاینچم که کارواژه را به پوییده پیوند میدهیم نه به کُنَنده.
*کارواژهیی که به کُنَنده پیوند داده شود، کارواژۀ آشکار خوانده میشود.
*کارواژهیی را که به پوییده پیوند داده شود کارواژهیِ ناآشکار میخوانیم زیرا که کُنَندۀ آن شناخته نیست.
*********
*هریک از سه بخش بنیادین سهان، کُنَنده، پوییده، کارواژه شاید تنها یک واژه باشد.
*گاهی نیز هریک از آنها وابستهیی دارند.
*وابسته واژهیی است که دربارۀ یکی از بخشهای سَهان روشنگری کرده یا چگونگی آن را میرساند.
*واژهیی که نامی را میستاید زاب نامیده میشود.
*نامی که زابی وابسته به آن باشد، ستودۀ آن زاب خوانده میشود.
*هرگاه زاب پس از ستوده بیاید در پایان ستوده زیرنشانی میگذاریم.
*زاب یکی از وابستههای کُننده یا پوییده یا رساگر کارواژه یا برگیر
(افزودهشده) است.
*وابستۀ نام گاهی نام دیگری است.
*نامی که برای روشنگری نام دیگر میآید رساگر نام یا برگیر
(افزودهشده)خوانده میشود.
*نامی که همراه آن برگیر(افزودهشده) آمده باشد افزا(افزوده) خوانده
می شود.
*اگر برگیر پس از افزا بیاید در پایان افزا زیرنشانی میآورند.
*گاهی همراه نام، واژه یا فرازی میآوریم که نام دیگر، فرنام یا روشنگرییی را در پیوند با نام دربردارد، این واژه یا فراز را جانشین میخوانیم.
*ناهمسانی جانشین با برگیر آن است که جانشین همان نام است، ولی برگیر به جز از افزا است.
*ستایش کارواژه را سانواژه میخوانیم، پس سانواژه وابسته به کارواژه است.
*سانواژه واژهیی است که چگونگی یا زمان یا جایگاه انجام کارواژه را آشکار
میکند.
*وابستۀ دیگر کارواژه رساگر است.
*رساگر کارواژه یک یا چند واژه یا فرازی است که با افزونواژه به سهان
میپیوندد و نکتهیی به آرِشِ کارواژه میافزاید.
*افزونواژهها واژههایی استند که واژه یا فرازی را به سهان میپیوندند و آن واژه یا فراز رساگر یکی از بخشهای سهان خواهد بود.
*رساگر کارواژه مانند سانواژه چگونگی یا جایگاه یا زمان کارواژه را آشکار میکند.
*کارواژه، چه گذرا و چه ناگذرا، شدنی است که یک یا چند رساگر داشته باشد.
*واژههایی که دو واژۀ جداسر یا دو سهان رسا را بههم میپیوندند پیوندواژه خوانده میشوند.
*واژههایی که برای بازگویی سانهای مینوی گوینده بکار میروند آواها نام دارند.
*واژههایی که جایگاه واژههای دیگر را در سهان روشن میکنند نشانواژه نامیده میشوند.
بخش دوم
بخشهای سهان
زُدایِش
دانستیم که :
سهان گردایهیی از واژگان است که بر روی هم دارای یک آرش رسا باشد.
سهان چاهار گونه است: گزارشی، پرسشی، فرمایشی، شگفتایی.
سهانی که آگاهییی را بازمیگوید، سهان گزارشی خوانده میشود.
سهانی که در آن پرسشی باشد سهان پرسشی خوانده میشود.
سهانی که شگفتییی را برساند سهان شگفتایی خوانده میشود.
سهانی که در آن فرمانی باشد سهان فرمایشی خوانده میشود.
همچنین دانستهایم که سهان گزارشی دارای دو بخش بنیادین است:
یکی نهاد و دیگری گزاره.
نهاد بخشی از سهان است که دربارۀ آن آگاهی میدهیم.
گزاره آگاهییی است که دربارۀ نهاد گفته میشود.
اکنون میگوییم که در هر چاهار گونه سهان شاید یکی از این دو بخش بنیادین زُدوده شود یا ناگفته بماند.
پرویز به خانه آمد و برگشت.
اینجا دو سهان هست: یکی 《پرویز به خانه آمد.》و دیگری 《برگشت.》
و آنچه این دو سهان را به هم پیوسته است پیوندواژهیِ《و》است.
در سهان نخست هر دو بخش بنیادین سهان گفته شده است:
پرویز ] [ به خانه آمد.
و در سهان دوم تنها یکی از دو بخش آمده است:
…] [ برگشت.
ولی خواننده (شنونده ) ماناک بخش نخست را نیز درمییابد، بهآنچم که میداند آن کَس که برگشت همان پرویز است.
بنیاد این دو سهان بایستی چنین باشد:
پرویز به خانه آمد. پرویز برگشت.
ولی چون در سهان نخست نام 《پرویز》که نهاد سهان است گفته شده بازگفت آن در سهان دوم نیاز نیست. اگر سهان نخست را نمیگفتیم و تنها سهان دوم را میگفتیم، یا اینگونه میگفتیم،《برگشت》شنونده نمیتوانست نهاد این سهان را دریابد، یا بداند 《آن کَس》که《برگشت》 که بوده است. ولی چون این سهان همراه سهان نخست آمده در آن نهاد گفته شده است، همال است. از روی این همال شنونده (یا خواننده) درمییابد که نهاد سهان《برگشت》همان نهاد سهان پیشین است.
پس در سهان دوم نهاد سهان زدوده شده است. زیرا که از روی 《همال گفتاری》چمی واژهیی که در سهان پیش از آن آمده است، شنونده خود به آن پی میبرد.
پس در سهان گزارشی شاید《نهاد》 به《همال گفتاری》زدوده شود.
گاهی هم شاید سراسر گزاره یا بخشی از آن را از روی همال گفتاری بِزُداییم.
در فرازی مانند:《از بخت سپاسگزارم و از روزگار هم》دو سهان است.
سهان نخست.《من》از بخت سپاسگزارم.
سهان دوم.《من》از روزگار هم 《سپاسگزارم》.
اینجا بخشی از گزاره زدوده شده است. برای این بخش چمی《سپاسگزارم》 در سهان بالا همال گفتاری است، ولی برای بخش دیگر آن چمی《از روزگار》همال نیست. پس بخشی که همال ندارد گفته شده و بخشی که از روی همال گفتاری میتوان به آن پی بُرد زدوده شده است.
در سهانهای گزارشی شاید نهاد یا گزاره یا برخی از بخشهای این دو بخش بنیادین زدوده شود، بهآنچم که ناگفته بماند.
زدایش یکی از دو بخش یا بخشی از هریک به سامهیِ بودن همال گفتاری است.
سَهان پرسشی
سهان پرسشی گاهی درست مانند سهان گزارشی است، با این ناهمسانی که در سهان پرسشی آهنگ گفتار دگرگون میشود و تنها از روی همین ناهمسانی آهنگ است که میتوان آگاهی را از پرسش بازشناخت.
در نوشتن، ناهمسانی این دو سهان را با نشانۀ پرسش که در پایان سهان پرسشی میگذاریم، آشکار میکنیم:
پرویز آمد. (سهان گزارشی)
پرویز آمد؟ (سهان پرسشی)
گاهی در آغاز سهان واژۀ《آیا》میآید. اینهنگام نیز شاید ساختمان سهان پرسشی همچون ساختمان سهان گزارشی باشد. اینجا هم نشانۀ پرسش به جای تیل در پایان سهان گذاشته میشود:
مهین در خانه است.
آیا مهین در خانه است؟
گاهی یکی از واژگان پرسش در سهان بکار میرود:
که آمد؟
چه گفت؟
کدام اسپ را میخواهی؟
کِی به خانه برمیگردی؟
چه وخت به کوهپیمایی میروی؟
چه اندازه کاغذ نیاز داری؟
چند نبیگ خریدهای؟
کجا رفتی؟
چگونه از پَسَش برمیآیی؟
چرا نگفتی؟
گاهی هم واژۀ 《آیا》در آغاز و واژهیِ پرسش همراهِ سهان میآید:
آیا چه شنیدید؟
آیا چه آگاهیای داری؟
پس :
سهان پرسشی چاهار گونه است:
۱ _ سهان پرسشی درست مانند سهان گزارشی است و ناهمسانی آن دو را از آهنگ سهان میتوان دریافت.
۲ _ در آغاز سهان 《آیا》میآید.
۳ _ یکی از واژگان پرسش در سهان بِکار میرود.
۴ _ واژۀ《آیا》در آغاز و واژۀ پرسش همراه سهان باهم میآیند.
دو واژۀ پرسش《که》و《چه》هنگامی که پیش از کارواژهیِ 《است》درآیند بهگونۀ《کیست》و《چیست》نوشته میشوند:
که گردان کدامند و سالار کیست؟ زِ رزمآوران جنگ را یار کیست؟
واژۀ پرسش گاهی《نهاد》سهان است: که آمد؟ چه میشود؟ چه بهتر از این؟ یا (بهتر از این چیست؟) بهترین دانشجو کیست؟ کدام شیرینتر است؟
و گاهی واژۀ پرسش یکی از بخشهای گزاره است:
پوییده: که را میجویی؟ چه میخواهی ؟ کدام را میپسندی؟
رساگر کارواژه: با که آمدی؟ از چه میترسی؟ به کجا مینگری؟
رساگر نام: این کلاه کیست؟ این راه کجاست؟ این نشانهیِ چیست؟
سانواژه: کِی آمدی؟ کجا میروی؟ چگونه میبینی؟
واژۀ پرسش شاید جانشین یکی از بخشهای سهان شود:
نهاد_ رساگر نام _ پوییده _ رساگر کارواژه _ سانواژه.
واژۀ پرسش 《کو》خود جانشین کارواژه نیز است و پس از آن کارواژه نمیآید:
نبیگ کو؟ کو نبیگ؟
سهان پرسشی
پرسش پافشارانه – زُدایش
سهان پرسشی بیشتر نیازمند پاسخ است بهاینچم که کسی که چنین سهانی را بِهجای میآورد، چشمبراه است که شنونده به او پاسخی بدهد:
کجا میروی؟ – به خانه میروم.
چه میخوانی؟ – شاهنامه میخوانم.
از بیژن آگاهی داری؟ – به اسپهان رفته است.
ولی گاهی خواست گوینده از پرسیدن دریافت پاسخ نیست، که خود پاسخ سهان را میداند، و خواستَش از بازگویی سهان بهگونۀ پرسش، آن است که ماناک را آشکارتر و با پافشاریای بیشتر در ویر شنونده جایگیر کند.
در این چامه:
گر من آلوده دامنم چه زیان؟ همه جهان گواه پاکدامنی اوست.
《چه زیان》 به چمِ زیان ندارد، است.
واژگان 《مگر》و《هیچ》چون بر سر سهان پرسشی درآیند خواست گوینده بازگویی پاسخی است که وارونِ سهان پرسشی است و در آن پافشاری نیز است:
مگر نمیبینی؟ به چمِ (بیگمان)میبینی.
مگر آدمی نبودی؟ به چمِ (بیگمان که) آدمی بودی.
مگر تهیدستم؟ به چمِ (همه میدانند که) تُهیدست نیستم.
هیچ آگاهی داری؟ به چمِ (بیشَک) آگاهی نداری.
هیچ از خدا نمیترسی؟ به چمِ (بیگمان) میترسی _ یا (بیگمان) باید بترسی.
اینگونه پرسشها که در آنها گوینده از شنونده چشمداشتِ پاسخ ندارد، که میخواهد خواست خود را با پافشاری به خواننده برساند《پرسش پافشارانه》خوانده میشود.
سهان پرسشی بیشتر نیازمند پاسخ است.
هرگاه پاسخ نزد گوینده و شنونده آشکار باشد، خواستِ گوینده دریافت پاسخ نیست، که پافشاریِ آرشی است که باید در پاسخ گفته شود.
اینگونه سهانها《پرسش پافشارانه》خوانده میشوند.
سهانهای پرسشی که همراه گفتوگو میآید، بیشتر دارای بخشهای زدودهشده است. بخشی که در این سهانها گفته میشود، آن بخش است که در نِگَر گوینده نیازمند روشنگری یا آشکارسازی باشد:
۱ – دیروز تَسوکِ پنج با پرویز به نبیگخانه رفتم. – با که؟
۲ – دیروز تَسوکِ پنج با پرویز به نبیگخانه رفتم. -کِی ؟
۳ – دیروز تَسوکِ پنج با پرویز به نبیگخانه رفتم. – به کجا؟
۴ – دیروز تسوک پنج با پرویز به نبیگخانه رفتم. – چه تَسوکی؟
گونۀ رسای این سهانهای پرسشی بدینسان است:
۱ _ دیروز تَسوک پنج (با که) به نبیگخانه رفتی؟
۲ _ (چه روزی) تَسوک پنج با پرویز به نبیگخانه رفتی؟
۳ _ دیروز تَسوکِ پنج با پرویز (به کجا) رفتی؟
۴ _ دیروز (چه تَسوکی) با پرویز به نبیگخانه رفتی؟
پس هریک از واژگان و فرازهای پرسشی جانشین سهانی شمرده میشود که بخشهای دیگر آن به شُوَندِ بودنِ همال زدوده شده است.
وختی که همالی باشد تا از روی آن شنونده یا خواننده به واژگانی که گفته نشده است پی ببرد دیگر نیازی به گفتنِ آنها نیست.
در این سُرودهها که از چکامهیِ پُرآوازهیِ 《فرخی سیستانی》است ژرف بنگرید:
چو زر شدند رزان. از چه؟ از نهیب خزان
به کینه گشت خزان. با که؟ باستاک رزان.
هوا گسست. گسست از چه؟ برگسست از ابر.
ز چیست ابر؟ ندانی تو؟ از بخار و دخان.
گزنده گشت. چه چیز؟ آب. چون چه؟ چون کژدم
خنده گشت همی باد. چون چه؟ چون پیکان.
اگر میبایست که همۀ بخشهای سهان در این سرودهها گفته شوند گونۀ رسای سهانها چنین میشد (واژگانی که در سرودههای بالا گفته نشده، ولی خواننده از روی همال به آنها پی میبرد، میان کمانک نوشته شده است):
– رزان چو زر شدند.
– از چه (رزان چو زر شدند؟)
– (رزان) از نهیب خزان (چو زر شدند)
– خزان به کینه گشت.
– (خزان) با که (به کینه گشت)؟
– (خزان) باستاک رزان (به کینه گشت)
– هوا گسست.
– (هوا) از چه (گسست)؟
– (هوا) از ابر برگسست.
– ابر از چیست؟
– ندانی تو (ابر ز چیست)؟
– (ابر) از بخار و دخان (است)
– … گزنده گشت.
– چه چیز (گزنده گشت)؟
– آب (گزنده گشت).
– (آب) چون چه (گزنده گشت)؟
– (آب) چون کژدم (گزنده گشت).
– باد همی خلنده گشت.
– (باد) چون چه (خلنده گشت)؟
– (باد) چون پیکان (خلنده گشت).
سهان پرسشی
کَسواژۀ (جانامِ) پرسشی – زاب پرسشی
گاهی واژۀ پرسش کَسواژه (جانام) است بهآنچم که درست مانند کَسواژه(جانام) جانشین نام میشود.
در سهان《که آمد؟》واژۀ《که》 درست همان چگونگی را دارد که کَسواژۀ 《او》در سهان《او آمد》چمی جانشین نام کَسی است که آمده است.
همچنین در سهان 《این کلاه کیست؟》واژۀ 《که》جانشین نام کسی است که کلاه ازآن اوست، و از روی پاسخی که به این پرسش داده میشود میتوان آن نام را دریافت. زیرا که در پاسخ این پرسش میگوییم 《این کلاهِ پرویز است.》یا 《این کلاه مهران است.》
پس در سهان پرسشی 《این کلاه کیست؟》واژهیِ 《که》جای نام《پرویز》یا 《مهران》را گرفته است.
اینهنگام واژۀ《که》کَسواژۀ پرسشی است.
کَسواژۀ پرسشی که جانشین نام است، در سهان شاید《کُنَنده》یا 《پوییده》یا رساگر نام (افزودهشده)، یا سانواژه یا رساگر کارواژه جای گیرد.
بر این گونه:
که آمد؟ برابر: پرویز آمد. (کُنَنده)
که را آورد؟ برابر: پرویز را آورد. (پوییده)
پسر که بود؟ برابر: پسر پرویز بود. (رساگر نام [افزودهشده])
کِی آمد؟ برابر: پگاه آمد. (سانواژهیِ زمان)
کجا آمد؟ برابر: اینجا آمد. (سانواژۀ جایگاه)
چگونه آمد؟ برابر: شادان آمد. (سانواژۀ چگونگی)
از کجا آمد؟ برابر: از شمیران آمد. (رساگر کارواژه)
ولی گاهی واژۀ پرسش برای نامی، زاب مینشیند. وختی که میگوییم:《 از کدام راه میروی؟》 واژۀ《کدام》ستایشی به ماناک واژۀ《راه》میافزاید. بهآنچم که 《راهی که گوینده نمیداند.》یا چون گفته شود:《چه نبیگی میخوانی؟》واژۀ《چه》ستایشی برای نبیگ است. بهآنچم که《نبیگی که گوینده نمیداند چه نبیگی است.》
در اینگونه بارهها واژگان پرسش را باید 《زاب پرسشی》خواند.
ناهمسانی 《کَسواژهیِ پرسشی》با «زاب پرسشی» این است که 《کَسواژه》جانشین نام میشود و از سویی 《زاب》همراه نام میآید.
در زاب پرسشی از چگونگی، یا اندازه، یا چیستی، یا زمان، یا پیوندِ نام پرسش میشود. این ماناکها را از روی پاسخی که به سهان داده میشود میتوان دریافت.
چگونه مردی است؟ – مردی دِلیر است.
چند خانه داری؟ – سه خانه دارم.
از کدام میهن است؟ – ایرانی است.
چه وخت آمدی؟ – وخت پگاه آمدم.
به کدام شهر رفتی؟ – به اسپهان رفتم.
کَسواژۀ پرسشی شاید بیشال بسته شود: که -کیان، چه – چهها، کی – کیها، کدام – کدامها ، کجا – کجاها.
ولی زاب پرسشی مانند همۀ گونههای زاب همیشه تَکال است و در گونۀ بایسته نامی که ستودۀ آن است بیشال بسته میشود:
این هیچ کسان مردم دنیا چه کسانند؟
چه کارها کردی؟
کدام شهرها را دیدهای؟
واژۀ پرسش گاهی کَسواژه است و گاهی زاب.
کَسواژۀ پرسشی آن است که جانشین نام میشود.
نامی که کَسواژۀ پرسشی جای آن را گرفته است شاید در سهان کُنَنده، یا پوییده، یا افزودهشده (رساگر نام) یا سانواژه، یا رساگر کارواژه باشد.
زاب پرسشی آن است که همیشه همراه نام میآید و از چگونگی، یا اندازه یا چیستی، یا زمان، یا جایگاه، یا پیوندِ نام پرسش میکند.
سهان شگفتایی
زُدایِش
سهان شگفتایی سهانی را میگوییم که در آن سانِ جوشوخروش بازگو شود، خواه این سان از اندوه باشد یا از شادی، خواه از درد یا از خوشی، خواه از ستایش و آفرین یا از بیزاری و کین، خواه از شگفتی و خواه از آرزو یا افسوس.
چه بیخرد کسانند!
چه دِلیریها کرد!
چه دردافزاست رنج ناکامی!
چهها کرد!
نرمباد پگاه چه جانپرور است!
چه هوای خوبی!
سهان شگفتایی مانند سهان پرسشی است، ولی ناهمسانی میان این دو گونه سهان آن است که بیشتر سهانهای پرسشی نیازمند پاسخ است، ولی سهانِ شگفتایی پاسخ نمیخواهد.
وختی که بگویید: 《چرا دیر آمدی؟》شنونده میگوید:《زیرا کاری پیش آمد》یا شُوَند دیگری را میگوید.
ولی وختی که بگویید: 《چه دیر آمدی!》چشمبِراه نیستید که شنونده شُوَندی برای دیر آمدن بگوید، که تنها شگفتی یا بیتابی خود را از دیرآمدن او بازگفتهاید.
سان شگفتی را در سهان بیشتر با واژۀ《چه》بازمیگوییم. این واژه در سهان گاهی کَسواژه و گاهی زاب است.
هنگامی که با سانِ آفرین میگوییم: چهها کرد! واژۀ «چه» کَسواژه است، زیرا که جای واژهای مانند 《کار》را گرفته است و به همین شُوَند بیشال بسته شده است.
ولی در سهان 《چه بیخِرَد کسانند!》واژۀ 《چه》زاب است و《بسیاری》را بازمیگوید و ماناک سهان آن است که: 《کسان بسیار بیخِرَدی اَستند.》
گاهی در سهان شگفتایی میان کُنَنده و کارواژه یا پوییده و کاروژه پیوندواژۀ《که》درمیآید.
چه رنجها که کشیدم!
چه تیرها که گشادی!
چه خون که در دلم افتاد!
سهان شگفتایی سهانی را میگویند که با آن سان جوشوخروشِ گوینده بازگو میشود.
سهان شگفتایی مانند سهان پرسشی است، ولی گویندۀ آن چشمداشت پاسخ ندارد.
سانِ شگفتی با واژۀ《چه》بازگو میشود و این واژه در سهان گاهی کَسواژه و گاهی زاب خواهد بود.
در سهان شگفتایی هم گاهی برخی از بخشهای سهان زدوده میشود.
چه سخنها: به چمِ: چه سخنهای شگفتانگیزی زدهاند. (یا میزنید)!
چه شگفت: به چم: چه اندازه شگفت است!
چه دیر: به چم: چه اندازه دیر آمدی!
گاهی نیز برای بازگویی سان مینوی به جای سهان شگفتایی یکی از آواها بِکار میآید.
آواها از این دست اَستند:
زنهار، آفرین، آه، هان، افسوس، دریغا، خوشا، به، خدایا، زهی.
آخ، وای، زه، خهی، اف، تفو، پیف، هیس، وه.
آواها در سهان جایگاهی ندارند، بهآنچم که از بخشهای سهان شمرده نمیشوند و میتوان هریک را به تنهایی جانشین سهانی شمرد.
زنهار: به چمِ: از تو پناه میخواهم _ یا _ تُرا از اینکار میپرهیزانم.
آفرین: به چمِ: بر تو آفرین میکنم.
آه: به چمِ: رنج میبرم_ یا _ از این پیشآمد سخت غمگینم.
هان: به چمِ: آگاه باش.
خوشا: به چمِ: چه خوش است.
گاهی پس از هریک از آواها سهانی میآید، که با پیوندواژۀ《تا》یا《که》به آن میپیوندد. این سهان دربارۀ واژهیِ شگفتی روشنگرییی دربَردارد:
دریغا! – که – بگرفت راه دَم!
دردا! – که – روزگار به دردم نمیرسد!
زنهار! – تا – داستان سخنچین نشنوی!
هان! – تا – نکنی دراز دستی!
وه! – که – جدا نمیشود نَخشِ تو از پندار من!
افسوس! که چنین زمانی پیش آید!
در سهان شگفتایی گاهی برخی از بخشهای سهان زدوده میشود.
آواها نیز برای بازگویی سان مینوی گوینده بِکار میآیند.
آواها به تنهایی جانشین سهان شگفتایی شمرده میشوند.
در پایان سهان شگفتایی و پس از آواها نشانهیِ شگفتی《!》میگذاریم.
سهان فرمایشی
– بیا . – نبیگ را بخوان. – هشیار باش.
-آرام بنشین. – از خانه بیرون برو.
این سهانها همه《سهان فرمایشی》استند. سهانی که در آن فرمانی داده شده است سهان فرمایشی خوانده میشود. در سهان فرمایشی از کسی میخواهیم که کاری انجام بدهد، یا سانی را بپذیرد.
وختی که میگوییم 《بیا》روی سخن ما به کَسی است که روبروی ما ایستاده است، یا از راه دورگو یا دورپیام یا نامه روی سخن باشد.
پس نیاز نیست که نام او در سهان بیاید. به این شُوَند است که در سهان فرمایشی همیشه نهاد زدوده میشود.
اگر همسخن پرویز باشد،
《بیا》برابر است با《پرویز باید بیاید.》
《نبیگ را بخوان.》برابر است با 《پرویز باید نبیگ را بخواند.》
《هشیار باش》برابر است با 《پرویز باید هشیار باشد.》
《آرام بنشین.》برابر است با 《پرویز باید آرام بنشیند.》
سهانی که در آن فرمانی داده شده است 《سهان فرمایشی》خوانده میشود.
در سهان فرمایشی 《نهاد》همیشه زدوده میشود.
هرگاه شنوندۀ فرمان آشکار نباشد، چمی نداند که فرمان به او داده میشود، ناگزیر او را نام میبریم. نامبردن کسی که روی سخن با اوست 《بانگ》خوانده میشود.
چند تَن روبروی شما ایستادهاند. میخواهید به یکی از ایشان فرمانی بدهید. اگر نام او را نیاورید هیچیک از آن چند تَن نمیداند که کدامیک باید فرمان را انجام بدهد، یا سانی را بپذیرد. پس نام آن کَس را که خواستِ شماست بر زبان میآورید. او را《بانگ》میزنید. میگویید:
ایرج! نبیگ را بیاور.
اینهنگام نام ایرج را با آهنگی ویژه میخوانید که با آهنگ همیشگی نام او ناهمسانی دارد.
در اینجا فشار آوا روی بخش نخست یا آوای نخست نام اوست.
گاهی نیز واژۀ 《ای》را به آغاز نام او میافزایید، میگویید:
ای ایرج نبیگ را بیاور.
واژۀ 《ای》در اینجا بندواژۀ《بانگ》خوانده میشود.
در ادبسار پارسی، ویژه در چامه، گاهی به جای واژۀ《ای》پیش از نام، بندواژۀ《 ﺎ》در پایان نام افزوده میشود. چمی نام 《ایرج》به گونۀ 《ایرجا》میآید.
شاها! ادبی کن سپهر بدخو را.
جوانا! در جوانی دانش آموز.
واژهیی که《بانگ》زده میشود، چه با دگرگونی آهنگ واژه چه با افزودن 《ای》به آغاز یا《ا》به پایان آن بخشی از سهان نیست، و خود جانشین سهان شمرده میشود.
گاهی پیش از سهان فرمایشی نام کسی را که باید کار را انجام بدهد، یا سانی را بپذیرد میآوریم. این نامبردن 《بانگ》خوانده میشود.
نشانۀ بانگ یا دگرگونی آهنگ نام است یا آمدن واژۀ《ای》پیش از آن یا آمدن بندواژۀ《ا》پس از آن.
واژهیی که《بانگ》میشود جُداسَر و خود جانشین سهان است.
اکنون میگوییم که برای ساختن سهانهای فرمایشی ساختهای ویژهیی از کارواژه است که گِردایِشِ آنها《گونۀ فرمایشی》کارواژه خوانده میشود.
گونۀ فرمایشی از همان ماتک اکنون ساخته میشود و وارونِ زمانهای گونههای دیگر سه ساخت بیشتر ندارد. بدین سان:
… بنویسیم
بنویس بنویسید
…. …
در پارسی امروز هرگاه کارواژۀ فرمایشی ساده چمی یک واژۀ تنها باشد، در آغاز ماتک آن همیشه بخش پیشین 《ﺑ 》 میآید:
بیار، بیا، بگیرید، بنشین، بگوییم، بدو، بخوان، بدهید.
ولی اگر کارواژه خود از دو واژه همکرد شده باشد، در آغاز ماتک اکنون
بخش پیشین《ب》افزوده نمیشود:
برخیز، بازکن، دررو، درآر، برگرد، فروکن، کارکن، شتابکن، پاککن، گوشکن.
در ادبسار پارسی، ویژه در چامه، همۀ ساختهای فرمایشی بدون بخش پیشین《 ﺑ 》نیز بکار میرفته است:
به نیکی گرای و میازار کَس
رهِ رستگاری همین است و بَس.
فردوسی بزرگ
کزین خواب نوشین سر آزاد کن
ز فرجام گیتی یکی یاد کن
فردوسی بزرگ
گاهی نیز در ادبسار پارسی بخش پیشین《می》به آغاز کارواژۀ فرمایشی افزوده میشود:
میکن = بکن مینویس = بنویس
برو کار میکن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار
ملک اشعراء بهار
به دورِ لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا میباش
نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن
سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا میباش
چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند
بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا میباش
گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رَسی
بیا و همدمِ جامِ جهان نما میباش
چو غنچه گرچه فروبستگیست کارِ جهان
تو همچو بادِ بهاری گره گشا میباش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا میباش
مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشرِ رندانِ پارسا میباش
حافظ
اُستانش و نایِش
کارواژه، واژهیی است که رهنمود میکند بر کردن کاری یا رویدادن فرمایشی یا داشتن سانی در زمان گذشته یا اکنون یا آینده.
در گونههای چاهار گانۀ سهان، کردن کاری، یا رویدادن کاری، یا داشتن سانی را با کارواژه به کسی یا چیزی پیوند میدهیم.
این پیوندانیدن دو گونه دارد: یکی اُستانش و دیگری نایش:
پرویز آمد. پرویز نیامد.
دیوار سپید است. دیوار سپید نیست.
خانه آتش گرفت. خانه آتش نگرفت.
هوا دَرهَم شد. هوا دَرهَم نشد.
هر کارواژه میتواند بهگونۀ نایش نیز بکار برود. نشانۀ کارواژۀ نایش بندواژۀ 《ن》است که پیش از ماتک کارواژه میآید:
نرفت. نیامدی. نگفتم. نگویم. نکنی. نرفته بود. نخفتهام:
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صَفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرِ چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد و خلّاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
مولوی
در کارواژههایی که بیش از یک بخش دارند، بخش نخست پیش از بندواژۀ نایش جای میگیرد:
برنیامد. بیرون نرفتم. کار نکردم. در نرفت. پیش نکشید.
کارواژههایی که با بخش پیشین « ﺑ » بِکار میروند، اگر نایش باشند این بخش از آنها میافتد:
برود _ نرود.
بکنم _ نکنم.
بشود _ نشود.
در کارواژههایی که با بخش پیشین《می》بکار میرود بندواژهیِ نایش پیش از
《می 》میآید نه پیش از ماتک کارواژه:
نمیرفتم. نمیگویم. نمیدیدی. نمیآید. نمیرویم.
گونۀ نایش کارواژۀ فرمایشی《بازداری》 خوانده میشود. 《بازداری》چمی کسی را از کاری بازداشتن.
نشانۀ بازداری در ادبسار پارسی بهجای《ن》بندواژهیِ《م》است:
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
حافظ
خروشِ سواران و اسپان ز دشت
ز بهرام و کیوان، همیبرگذشت
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لَعل
خروشان دلِ خاک، در زیرِ نَعل
نَماند ایچ با رویِ خورشید، رنگ
به جوش آمده خاک، بَر کوه و سنگ
به لشکر، چنین گفت کاموس گُرد
که گر آسمان را بباید سپُرد
همه تیغ و گُرز و کَمَند آورید
به ایرانیان، تنگ و بند آورید
دلیری کجا نامِ او اشکبوسه
می برخروشید بر سانِ کوس
بیامد که جوید ز ایران، نبَرد
سرِ هم نبرد اندر آرد به گرد
بشد تیز، رُهّام با خود و گبر
همی گَردِ رَزم اندر آمد به ابر
برآویخت رُهّام با اشکبوس
برآمد ز هر دو سپَه، بوق و کوس
به گُرزِ گران، دست برد اشکبوس
زمین آهنین شد، سپهر آبنوس
برآهیخت رُهّام، گُرز گران
غَمی شد ز پیکار، دست سران
چو رهّام گشت از کُشانی ستوه
بپیچید زو روی و شد سویِ کوه
ز قلب سپاه اندر آشفت توس
بزد اسپ، کآید برِ اشکبوس
تهمتن برآشفت و با توس گفت
که رهّام را جامِ باده است جُفت
تو قلبِ سپه را به آیین بدار
من اکنون، پیاده، کنم کارزار
کمانِ به زِه را به بازو فگند
به بندِ کمر بر، بزَد تیر چند
خروشید: کای مردِ رزمآزمای
همآوردت آمد، مشو بازِ جای
کُشانی بخندید و خیره بماند
عنان را گِران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان: که نام تو چیست؟
تنِ بیسرت را که خواهد گریست؟
تهمتن چنین داد پاسخ که نام
چه پُرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام، مرگِ تو کرد
زمانه مرا پُتکِ تَرگِ تو کرد
کشانی بدو گفت: بیبارِگی
به کُشتن دهی سر، به یکبارگی
تهمتَن چنین داد پاسخ بِدوی:
که ای بیهُده مردِ پرخاشجوی
پیاده، ندیدی که جنگ آورد
سرِ سرکشان، زیرِ سنگ آورد؟
هماکنون تو را، ای نَبَرده سوار
پیاده بیاموزمت کارزار
پیاده، مرا زان فرستاد، توس
که تا اسپ بستانم از اشکبوس
کُشانی بدو گفت: با تو سلیح
نبینم همیجز فُسوس و مزیح
بدو گفت رستم: که تیر و کمان
ببین، تا هماکنون سر آری زمان
چو نازش به اسپِ گرانمایه دید
کمان را به زِه کرد و اندر کشید
یکی تیر زد بر بَرِ اسپ اوی
که اسپ اندر آمد زِ بالا به روی
بخندید رستم، به آواز گفت:
که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سِزَد گر بداری، سرش در کنار
زمانی برآسایی از کارزار
کمان را به زِه کرد زود اشکبوس
تنی، لرزلرزان و رُخ، سَندروس
به رستم بر، آنگه ببارید تیر
تهمتن بدو گفت: بر خیره خیر
همی رنجه داری تنِ خویش را
دو بازوی و جان بداندیش را
تهمتن به بندِ کمر، بُرد چنگ
گُزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
یکی تیر الماس پیکان، چو آب
نهاده بر او چار پرّ عقاب
کمان را بمالید رستم، به چنگ
به شست اندرآورده، تیر خدنگ
بزد بَر بَر و سینۀ اشکبوس
سپهر آن زمان، دستِ او داد بوس
کُشانی هم اندر زمان جان بداد
چنان شد، که گفتی ز مادر نزاد
شاهنامه، فردوسی
چو آید به نزدیک خویشتن مخوان.
فردوسی بزرگ.
و گر باز گردم به مردم مدار.
فردوسی بزرگ.
در پارسی امروز برای کارواژۀ بازداری نیز همان بندواژهیِ《ن》بِکار میرود.
در سخن میگویند و در نوشتهها مینویسند:
نکن، نرو، نخوان، نشنو، نگو، نخواه، نفرست.
ولی در چامه همان گونۀ گذشته با بندواژۀ《م》بِکار میرود.
هریک از ساختهای کارواژه دو گونه دارد: اُستوان و نایی.
نشانۀ ساخت نایی بندواژۀ《ن》است که بر سر کارواژه میآید.
گونۀ نایی کارواژۀ فرمایشی را《کارواژۀ بازداری》میخوانند.
نشانۀ بازداری در ادبسار پارسی بندواژۀ《م》 است به جای 《ن》.
در ادبسار پارسی گذشته بیشتر هرجا که کارواژهیی با بخش پیشین《می》بکار برده میشده، اگر نایی میبود بندواژۀ نایش را پس از این بخش میآوردهاند:
نیست که از اِشغِ تو خون مینشود
تن نیست که از تو سرنگون مینشود
عطار نیشاپوری.
گاهی نیز بخش پیشین《 ﺑ 》نمیافتاد، که پیش از بندواژۀ نایش میآمده است:
غم مخور ای دوست کاین جهان بنماند
و آنچه تو میبینی آن چنان بنماند.
این گونه امروز هیچ بکار نمیرود.
گاهی برای پافشاری در نایش کارواژه بهگونۀ استوان میآید و بندواژۀ نایش در آغاز سهان پیش از نهاد جای میگیرد. اینهنگام بندواژۀ《نه》که جدا و مانند واژۀ جداسَری نوشته میشود در جایگاه
《سانواژۀ نایش》است:
نه چنین است = چنین نیست.
نه هر که آینه سازد سکندری داند = هر که آینه سازد سکندری نداند
نه او مرد این کار دُژوار بود = او مرد این کار دُژوار نبود
اگرچه آوردن کارواژه به گونۀ نایش درست نیست:
《من نه کار او را نمیپسندم》نادرست است و همچنین سهانهایی از این دست:
نه من نه تو این سخن را نگفتهایم.
نه پدرم نه مادرم نیامدند.
که باید گفت:
نه من این سخن را گفتهام نه تو.
نه پدرم آمد نه مادرم.
در ادبسار پارسیِ کهن بهجای سانواژۀ نایش《نه》واژهیِ 《نی》بکار میرفته است:
ماهی از سر گنده گردد نی زِ دُم.
زدایش در گونههای سهان
هرجا که نیاز باشد همۀ بخشهای سهان گفته شود بیگمان همهیِ سهان آورده میشود. ولی در گفتار و همچنین نوشتار گاهی آوردن همۀ بخشهای سهان نیاز نیست زیرا که شنونده یا خواننده خود برخی از بخشها را از روی همال درمییابد، گاهی هم برای کوتاهی سخن نیاز است که بخشهایی را از سهان بِزُداییم.
دیدیم که در چاهار گونه سهان گزارشی و پرسشی و شگفتایی و فرمایشی گاهی بخشهایی از سهان گفته نمیشوند.
اکنون نوشتۀ یکی از نویسندگان زبان پارسی را از این نِگَر با ریزبینی برمیرسیم تا نمونههایی از گونههای زدایش بدست بیاوریم.
واژگانی که میان دو کمانک نوشته شده در داستان زدوده شده است:
(من) در کودکی بر سر کوی چنانکه خوی کودکان باشد بازی میکردم. (من) کودکی چند را دیدم که (کودکان) گردهم میآمدند. مرا شُمار ایشان شگفت آمد. (من) پیش رفتم. (من از ایشان) پرسیدم که (شما) کجا میروید. (کودکان) گفتند: (ما) به آموزشگاه (میرویم) از بهر فراگیری دانش. (من) گفتم: دانش چه باشد؟ (کودکان) گفتند: ما پاسخ ندانیم. از استاد ما باید پرسید (که دانش چه باشد).(کودکان) این (سخن) گفتند و (کودکان) از من در گذشتند.
سهروردی.
واژگان میان کمانک در نوشتۀ بنیادین نبوده است. ولی اگر ژرف بنگریم با خود میاندیشیم که افزودن این واژگان نیاز نیست و بیآنها هم خواننده به همهیِ ماناک خواست نویسنده پی میبرد. اکنون ببینیم که چرا آوردن واژگانی که ما بر بنیاد نوشته افزودهایم نیاز نبوده است.
در سهانهای: در کودکی… بازی می کردم
کودکی چند را دیدم
پیش رفتم
… پرسیدم
… گفتم
به گفتن واژۀ《 من》نیاز نیست، زیرا که از بخش شناسۀ کارواژههای هر سهان چمی بخش 《 ــَ ـم》 شنونده خود پی میبرد که نهاد سهان (که اینجا کُنَنده نیز اَست) خود گوینده است.
شناسۀ کارواژه در این سهانها «هَمال گفتاری» است که از روی آن میتوان نهاد یا کُنَنده را زدود.
در سهان《 پرسیدم》آوردن رساگر کارواژه که《 از ایشان》 است نیاز نبوده است. اینجا اگرچه واژهیی در سهانهای پیش نیست که همال گفتاری خوانده شود، ولی چون تا اینجا سخن از«کودکان» بوده است، شنونده درمییابد که «از ایشان» پرسیده شده است. اگر جُز این بود ناچار گوینده میگفت که این چم را از که پرسیده است.
در این باره همال گفتاری هستی ندارد، ولی درونمایۀ رسای سهانها و فرازهای پیش، شنونده را به بخش زدودهشده راهنمایی می کند.
این سان را که از روی ماناک و درونمایه گفتار بتوان به واژههای زدودهشده پی برد، «همال مینوی» میخوانیم.
در چاهار بارهیِ دیگر نیز کارواژۀ «گفتند» تنها سهان جداسری است و در همۀ آن بارهها شنونده به آسانی میتواند دریابد که نهاد یا کُنَندۀ این سهانها «کودکان» بوده است، زیرا که از نِگَرِ ماناک همادی سهانها و سامان پرسش و پاسخ روشن است که پاسخدهندگان چمی کُنَندۀ کارواژههای «گفتند» کودکان بودهاند.
در سهان «به آموزشگاه از بهر آموختن دانش» نیز کارواژۀ «می رویم» زدوده شده است، زیرا که جستار پرسش «کجا می روید؟» بوده است و بیگمان در پاسخ آن باید از «رفتن» آگاهانید. اینجا هم: همال گفتاری در کار است.
در هر گونه سهانی شدنی است که برخی از بخشهای سهان در گفتن یا نوشتن زدوده شود.
زدایش هریک از بخشها یا از روی «همال گفتاری» است یا «همال مینوی».
«همال گفتاری» واژه یا بخشی از واژه است که در سهانهایِ پیش آورده شده باشد.
«همال مینوی» آرِش و ماناک سهانهای پیش است که از روی آن به بخش زدودهشده می توان پی برد.
گاهی زدایش بخشهایی از سهان از روی ناچاری است. اگر بخواهید به کسی «دورپیام» بفرستید برای هر واژه باید بهایی بپردازید، پس میکوشید که هرچه میتوانید خواست خود را چنانکه او دریابد با واژگان کمتری بازگویید تا بهای دورپیام کمتر شود، ولی باید این زدایش و کوتاهی آن اندازه نباشد که گیرنده در دریافتِ خواست شما درماند.
برای نمونه شما به شهر دیگری نزد اَپدَر خود رفتهاید، هنگام بازگشت به پدرتان «دورپیام» میکنید:
« تندرست. شنبه رهسپار. روز یکشنبه رسیدن. ایرج»
او درمییابد که خواست شما چنین بوده است:
(من) تندرست(اَستم) (روز) شنبه رهسپار(خواهم شد) (روز یکشنبه) (خواهم رسید).
سهان ساده – سهان جُداسَر – سهانهای پیوسته
آنچه تا کنون دربارۀ سهان خواندهایم، همه دربارهیِ سهانهایی بود که تنها دارای یک کارواژه باشند. اینگونه سهان که چاهار گونۀ آن را شناختهایم «سهان ساده» خوانده میشود.
کِیخُسرو دیروز به نَوَرد رفت.
آیا به اِسپهان(سپاهان) رسیده است؟
شما هم به اسپهان(سپاهان) بروید.
به کدام شهر می رود؟
چه نوردی کرد!
چرا به اسپهان(سپاهان) رفته است؟
چه شهر زیبایی!
هریک از سهانهای بالا دارای یک کارواژه است. تنها در سهان پایانی کارواژه زدوده شده است و آنجا هم اگر کارواژۀ ( است – یا – بود) آورده شود بیش از یکی نیست.
سهانهای ساده را اگر دارای چم هماد و رسایی باشند «سهان ناوابسته» میخوانیم.
سهانهای سادۀ بالا همه ناوابسته(جُداسَر) نیز اَستند.
سهانی که تنها یک کارواژه داشته باشد، سهان ساده خوانده میشود.
هرگاه سهانی ساده دارای چم هماد و رسایی باشد، آن را سهان ناوابسته میخوانیم.
* * *
ولی گفتار، کمتر با یک سهان ناوابسته یا جداسر به فرجام می رسد. به دیگرسخن بازگویی خواست در بیشتر بارهها نیازمند چندین سهان است که درپی یکدیگر میآیند و باهم پیوندی دارند. این پیوستگی گاهی از نِگَرِ ماناک سهانهاست.
«نبیگ گلستان گم شده بود. سراسر خانه را جستوجو کردم. زیر سندلی و بالای گنجه را دیدم. بوپ را برگرداندم. زیر آن را نگاه کردم. هیچ نشانی از گلستان نیافتم. نومید شده بودم. سرانجام پشت گنجه را نگریستم. گلستان آنجا بود.».
این سهانها هریک ساده و ناوابسته است، ولی میان آنها پیوستگی و پیوندی هست. این پیوستگی با واژۀ ویژهیی ساخته نشده است، که ماناک سهانهاست که آنها را بههم می پیوندد. اینگونه پیوند میان سهانها را
«پیوند مینوی» می گوییم.
گاهی پیوستن سهانها به یکدیگر نیازمند واژۀ ویژهیی است. این واژه را «پیوندواژه» می خوانیم. پیوندواژهها از اینگونه اند:
و ـ پس ـ ولی ـ لادبراین ـ زیرا که ـ از این رو، هم ـ خواه… ـ خواه، چه… چه و مانند آنها.
نمونه:
بوپ را برگرداندم و زیر آن را نگاه کردم. [بوب= فرش]
زیر بوپ را نگریستم، ولی هیچ نشانی از گلستان نیافتم.
میخواستم به خانه برگردم، لاد براین به دوستان پدرود گفتم.[لاد بر این= بنا بر این]
امروز به دبیرستان نرفتم زیرا که بیمار بودم.
هم زیر بوپ را نگریستم هم بالای گنجه را دیدم.
چه نبیگ بخوانی، چه آموزۀ دبیر را گوش کنی…
خواه بنشین خواه برخیز.
اینگونه پیوند میان سهانها را «پیوند گفتاری» میخوانیم.
سهانهای ساده گاهی درپی هم میآیند و باهم پیوند مییابند. این پیوند یا گفتاری است یا مینوی.
پیوند گفتاری آن است که با میانجی واژهیی مانند و، ولی ، لادبراین، زیرا که ساخته شود.
پیوند مینوی آن است که تنها پیوند دو سهان، چم آنها باشد.
سهان پیوندی
سهان پایه – سهان پیرو
گفتیم که اگر سهان دارای یک کارواژه باشد «سهان ساده» خوانده می شود، و سهان سادهیی را که دارای ماناک رسا و هماد باشد «سهان ناوابسته» خواندیم.
ولی سهانهایی که در گفتار میآید همیشه ساده نیست، چمی ماناک آنها با یک کارواژه به پایان نمیرسد، که برای رساکردن ماناک نیازمند دو کارواژه یا بیشتر است:
زمانی که تو آمدی من به دبیرستان رفته بودم.
هرجا گل است خار است.
اگر به گفتن کار برمیآمد، جهان بهشت بود.
تا توانی دلی بدست آور.
در هریک از سهانهای بالا دو کارواژه هست. ولی هیچیک از آنها به تنهایی چم سهان را رسا نمیکند، که از هر دو آنها برروی هم میتوان چم رسایی دریافت. پس هیچیک از دو بخش این سهانها که هریک سهان ساده شمرده می شود ناوابسته نیستند.
اینگونه سهانها که بیش از یک کارواژه دارند «سهانهای پیوندی» خوانده میشوند.
* * *
پس دانستیم که «سهان پیوندی» آن است که بیش از یک کارواژه دارد و چون هر سهان ساده دارای یک کارواژه است، «سهان پیوندی» از دو یا چند سهان ساده ساخته میشود.
این سهانهای ساده که دارای چم رسا نیستند و هریک برای رساگرداندن چم سهان، با سهان دیگری میآیند، سهانهای سادهی نارسا و نیمکاره خوانده میشوند.
سهان «من از دبیرستان میآیم» ساده است و چون چم رسا دارد آن را سهان ناوابسته میخوانیم.
سهان «زمانی که از دبیرستان بیایم» سهان ساده است ولی ماناک رسا و هماد ندارد، بدین مانک[=معنی] که شنونده چشمبراه دنبالۀ گفتار میماند، این سهان ناوابسته نیست، پس ناهماد و نارسا است.
سهان اگر دارای چم رسا و هماد باشد «سهان ناوابسته» خوانده میشود.
هر سهان که ماناک آن رسا نباشد، «سهان نارسا» خوانده میشود.
«سهان پیوندی» آن است که دو یا چند کارواژه داشته باشد. هر«سهان پیوندی» دربردارندۀ دو یا چند سهان نارسا میباشد. این سهانهای نارسا چم هم را رسا میگردانند.
ولی از دو یا چند سهان ناهماد که برای رساگرداندن یکدیگر میآیند، همیشه یکی خواستِ بنیادین گوینده است و سهانهای دیگر نکتهیی به این خواست میافزایند:
زمانی که تو آمدی من به دبیرستان رفته بودم.
در این سهان پیوندی خواست بنیادین گوینده، رفتن او به دبیرستان است. پس سهان ناهماد «من به دبیرستان رفته بودم» بنیاد است. این سهان ناهماد را که آرمانِ بُنیادین گوینده بوده است «سهان پایه» می خوانیم.
سهان ناهماد دیگر«زمانی که تو آمدی» زمان انجامیافتن کارواژه را در«سهان پایه» می رساند، و روشنگرییی به آرش این سهان میافزاید.
این سهان ناهماد را «سهان پیرو» میخوانیم، زیرا که ماناک آن پیرو چم سهان پایه است.
هر«سهان پیوندی» دارای یک سهان سادۀ بُنیادین است که خواست گوینده گفتن چم آن است.
این سهان بنیادین را «سهان پایه» میخوانیم.
یک یا چند سهان دیگر که برای رساگرداندن ماناک «سهان پایه» میآید
«سهان پیرو» خوانده می شود.
سَهان پیوندی
پیوندواژه
دانستیم که دو «سهان ناوابسته» شدنی است که در پی هم بیایند و به فراخور ماناک آنها، باهم بپیوندند. چنانکه در دو سهان زیر می بینیم:
ایرج زودتر از زمان بایا به دبیرستان آمد. هنوز در بسته بود.
همچنین دانستیم که دو سهان ناوابسته (جداسر) شدنی است که با میانجی واژهیی که آن را «پیوندواژه» میخوانیم با یکدیگر پیوند بیابند. چنانکه:
ایرج زودتر از زمان بایا به دبیرستان آمد و هنوز در بسته بود.
در این دو نمونه با سهانهای جداسر سروکار داریم. بدین ماناک که هر سهان به تنهایی دارای چم هماد و رسا است.
ولی گاهی سهان ماناک رسا ندارد و برای رساگردانیدن چم آن سهان دیگری بایاست. پس هریک از این دو «سهان نارسا» را باهم «سهان پیوندی» نامیدیم.
اکنون می گوییم: آنچه دو سهان نارسا را بههم میپیوندد، که چم یکی را پیرو ماناک دیگری مینهد «پیوندواژه» خوانده می شود.
«پیوندواژه» واژهیی است که دو واژه یا دو سهان را بههم میپیوندد.
بسیاری از پیوندواژهها چون بر سر و یا میان سهان درآیند چم آن سهان را پیرو ماناک سهان دیگر میسازند.
شماله را افروختم، شبستان روشن شد.
اینجا پیوند این دو سهان ناوابسته «پیوند مینوی» است.
شماله را افروختم و شبستان روشن شد.
اینجا نیز همان دو سهان ناوابسته گفته شده است، ولی پیوستگی آنها با بندواژۀ «و» «پیوند گفتاری» است.
در این دو نمونه ماناک هریک از دو سهان رسا است و اگر سهان دوم گفته نشود سهان نارسایی نخواهد داشت.
بدین ماناک که شنونده چشمبراه دنبالهی گفتار نخواهد ماند.
اگر بگوییم:
شبستان روشن شد، زیرا که شماله را افروختم.
اینجا نیز واژهی «زیرا که» دو سهان ناوابسته را بههم میپیوندد پس «پیوند گفتاری» است.
ولی اگر بگوییم: تا شماله را افروختم …
در اینجا سهان نارسا و نیازمند آن است که برای رسابودن، در دنبالۀ گفتاری آورده شود.
شنونده چشمبراه است تا بشنود که پس از افروختن شماله چه روی داد. این سهان خواست بنیادین گوینده نیست، که پیرو سهانی است که در آن خواست گوینده گفته میشود.
سهان بنیادین که در پی این سهان میآید این است: شبستان روشن شد.
پس واژۀ «تا» از یک «سهان ناوابسته» یک «سهان نارسا» میسازد و آن را پیرو سهان بنیادین میسازد:
تا شماله را افروختم، شبستان روشن شد.
همچنین است واژههای: چون، همینکه، زمانیکه، هنگامیکه، که، آنجا که، اکنون که، هرچند، هرچه، هرگاه، اگر، اگرچه، و مانند اینها.
چون شماله را افروختم شبستان روشن شد.
همینکه شماله را افروختم شبستان روشن شد.
زمانی که شماله را افروختم شبستان روشن شد.
شماله را که افروختم شبستان روشن شد.
گاهی دو سهان با میانجی «پیوندواژه» بههم می پیوندند و از آنها یک «سهان پیوندی» ساخته میشود.
گونههای کارواژه
گونۀ گزارشی-گونۀ گمانی
دانستیم که:
برخی از ساختهای کارواژه برای دادن آگاهی از کار و یا سانی آورده میشود.
اینگونه ساختها «گونۀ گزارشی» یا «آگاهی» شمرده میشوند.
در ساختهایی که از «گونهی گزارشی» است گوینده به رویدادن کار یا داشتن زاب یا سانی که از آن آگاهی میدهد، بیگمان است.
هرگاه پیشآمدن کار آشکار و روشن نباشد کارواژه از «گونۀ گمانی» آورده
میشود. کارواژهیی که از «گونۀ گمانی» است همیشه دنبال کارواژۀ دیگر میآید.
همچنین دانستهایم که سهان پیوندی دربردارندۀ دو بخش است که هریک سهان سادهیی است، ولی چم هرکدام به تنهایی هماد و رسا نیست، که هردو سهان نارسا برروی هم یک چم هماد و رسا دارند.
از این دو سهان نارسا که از آنها یک سهان پیوندی ساخته میشود، یکی خواست بنیادین گوینده را دَر بَردارد که آن را «سهان پایه» میخوانیم.
دیگری سهان سادهای است که برای رساگرداندن سهان پایه آمده است که آن را «سهان پیرو» خواندیم.
اکنون میگوییم که در «سهان پایه» همیشه کارواژه از«گونهیِ گزارشی» یا «گونهی فرمایشی» است.
در «سهان پیرو» گاهی کارواژه از «گونهیِ گزارشی» میآید، ولی بیشتر به «گونهی گمانی» است. گونۀ گمانی کارواژه هرگز در سهان پایه بکار نمیرود.
نمونه:
زمانی که خورشید برآید (گمانی) جهان روشن میشود(گزارشی) یا ( آگاهی).
اگر ایرج دیر بیاید ( گمانی ) تو زود بیا(فرمایشی).
چون خورشید برآمد (گمانی) جهان روشن میشود(گزارشی).
گونۀ گمانی در گردانش کارواژهها دارای دو زمان است. گذشته و اکنون.
گذشتۀ گمانی از «زاب پوییدگی» هر کارواژه با افزودن ساختهای «اکنون گمانی» کارواژۀ «بودن» ساخته میشود.
بدین ماناک:
باشم. باشی. باشد. باشیم. باشید. باشند. + (زاب پوییدگی = بن گذشته + ه ).
آمده ــ باشم آمده ــ باشیم
آمده ــ باشی آمده ــ باشید
آمده ــ باشد آمده ــ باشند
از کارواژۀ گفتن چنین میشود:
گفته ــ باشم گفته ــ باشیم
گفته ــ باشی گفته ــ باشید
گفته ــ باشد گفته ــ باشند
«اکنون گمانی» از بن اکنون کارواژه ساخته می شود. گاهی به آغاز ساختهای اکنون گمانی « ﺑ » می افزایند:
بنوشم ــ بخوری ــ بزنیم ــ بپوشند.
ناهمسانی «اکنون گزارشی» با «اکنون گمانی» آن است که به آغاز اکنون گزارشی بخش پیشین «می» و به آغاز اکنون گمانی وات پیشین « ﺑ » افزوده میشود.
مانند:
میخوانم = اکنون گزارشی
بخوانم = اکنون گمانی
ولی در سدههای گذشته این دو کارواژه مانند یکدیگر بکار میرفتهاند.
کارواژهیی که از گونۀ گمانی باشد همیشه در سهان پیرو بکار می رود.
گونۀ گمانی دو زمان دارد: گذشته و اکنون.
گذشتۀ گمانی از زاب پوییدگی هر کارواژه با ساخت گمانی کارواژۀ «بودن» ساخته میشود.
بدین ماناک با واژههای باشم، باشی، باشد، باشیم، باشید، باشند.
اکنون گمانی از بن اکنون هر کارواژه با افزودن بخش پیشین « ﺑ » به آغاز
بن کارواژه ساخته میشود.
در پارسی چند سده پیش ناهمسانی میان اکنون گزارشی و اکنون گمانی نبوده است.
سهانهای پیرو
سهانهای پیرو – سهانهای سامهیی
گفتیم که هر«سهان پیوندی» دارای یک سهان بنیادین است که خواست گوینده است، و آن را «سهان پایه» خواندیم. همچنین دانستیم که یک یا چند سهان نارسا که برای رساکردن چم «سهان پایه» میآید، «سهان پیرو» خوانده میشود.
سهان پیرو همیشه روشنگریای به آرش چم «سهان پایه» میافزاید. این روشنگری گاهی دربارۀ زمان انجام کار در«سهان پایه» است:
چون آفتاب بدمد (سهان پیرو ــ بازگویی زمان)
جهان روشن میشود (سهان پایه)
و گاهی شُوَند(چرایی) انجامیافتن کارواژۀ پایه در سهان پیرو گفته میشود.
چون نتوانستم آموزه را خوب بیاموزم (سهان پیروــ گفتن چرایی)
دبیر مرا سرزنش کرد (سهان پایه)
و گاهی آماژ از رخداد کارواژهیِ پایه را بازمیگوید:
دررفتن شتاب کردم (سهان پایه)
تا بِه هنگام به دبیرستان برسم (سهان پیرو ــ بازگفتن خواست)
ولی گاهی «سهان پیرو» شُوَند انجامیافتن کارواژۀ پایه را دربردارد.
بدین ماناک که اگر آن شُوَند نباشد یا انجام نگیرد، کارواژهیِ بنیادین نیز انجام نخواهد گرفت:
اگر بتوانم (سهان پیرو ــ گفتن شُوَند)
بیش از این کار میکنم (سهان پایه)
بدین ماناک که کارکردن «بیشتر» وابسته به آن است که «بتوانم»، و هرگاه این شُوَند دست ندهد، من بیشتر کار نمیکنم.
پس ناهمسانی «سهان پیوندی سامهیی» با سهانهای پیوندی دیگر این است که در سهان سامهیی انجام کارواژه بیگمان نیست.
سهان پیرو همیشه روشنگرییی به چم سهان پایه میافزاید.
این روشنگری گاهی دربارهی زمان رخداد کارواژۀ پایه است، گاهی شُوَند، گاهی خواست، گاهی سامه.
هرگاه در «سهان پیرو» سامهای آمده باشد، انجامگرفتن کارواژهیِ پایه شدنی نیست.
در زبان پارسی امروز، کارواژۀ «سهان پیوندی سامهای» چه در سهان پایه و چه در سهان پیرو ساخت ویژهای ندارد.
در سهان سامهای پیرو، گونهی گزارشی و گونۀ گمانی بکارمی رود و در سهان پایه، که آن را پاسخ سامه میخوانند، همیشه کارواژه یا از گونهیِ گزارشی و یا از گونهیِ فرمایشی است.
نمونۀ سهان پایه از گونهی گزارشی:
اگر دیر آمدم – شیرآمدم
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ ساده گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ ساده
ــ اگر رفتی ــ پشیمان میشوی
گونۀ گزارشی ــ گذشته ساده گونۀ گزارشی ــ زمان اکنون
ــ اگر دیدهیی ــ میدانی
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ بازگفتی گونۀ گزارشی ــ زمان اکنون
ـ اگر میآمد ــ رفته بودیم
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ پیوسته گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ دور
ــ اگرآمده بود ــ رفته بودیم
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ دور گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ دور
ــ اگر دیده بودی ــ میدانستی
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ دور گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ پیوسته
ــ اگر میدیدی ــ دلشاد میشدی
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ پیوسته گونۀ گزارشی ــ گذشتهیِ پیوسته
ــ اگر ببینی ــ درمییابی
گونۀ گزارشی ــ زمان اکنون گونۀ گزارشی ــ زمان اکنون
ــ اگر دیده باشی ــ میدانی
گونۀ گزارشی ــ گونۀ گزارشی ــ زمان اکنون
ــ اگر پشت گوشت را دیدی ــ او را خواهی دید
گونۀ گزارشی ــ گذشتۀ ساده گونۀ گزارشی ــ زمان آینده
نمونۀ سهان پایه از گونهی فرمایشی
ــ اگر او را دیدی ــ درود مرا برسان
گونۀ گزارشی ـ گذشتهیِ ساده گونۀ فرمایشی
ــ اگر او را دیدهیی ــ بگو
گونۀ گزارشی ـ گونۀ بازگفتی گونۀ فرمایشی
ــ اگر او را ببینی ــ از من گفتوگو مکن
گونۀ گزارشی. گونۀ فرمایشی
در پارسی امروز برای کارواژۀ سامهیی گونۀ ویژهیی نیست.
در سهانهای«پیوندی سامهای» کارواژۀ سهان پایه یا از گونهیِ گزارشی یا از گونۀ فرمایشی است.
کارواژۀ سهان پیرو یا از گونۀ گزارشی است و یا از گونۀ گمانی.
گونۀ شکورزی(دودلی) و سامهیی در پارسی کهن
دانستیم که:
۱ _هرگاه سهان پیرو، سامهیی باشد انجامیافتن کارواژۀ پایه دانسته و آشکار نیست.
۲ _در پارسی امروز کارواژۀ سامهیی ساخت ویژه ندارد.
اکنون میگوییم که در ادبسار کهن پارسی برای کارواژههایی که رخداد آنها دانسته نیست ساخت ویژهیی بوده است. این ساخت ویژه را که در سهانهای پیوندی سامهیی، چه در کارواژۀ سهان پایه، چه در کارواژۀ سهان پیرو بِکار میرفته، با افزودن وات «ی» به رساگر هر نهاد میساختهاند . امروز میگوییم و مینویسیم.
اگر من آنجا بودم شما مرا میدیدید.
ولی در روزگار ساسانیان میگفتند و مینوشتند:
اگر من آنجا بودمی تو مرا بدیدی
اینگونه که در سهانهای پیوندی سامهیی بکار میرفت در هر بارۀ دیگری که در رخداد کارواژه دودلی دیده میشد نیز بکار گرفته میشد. برای نمونه در بارۀ گمان پیشامد کاری یا در گزارش رخدادی که کسی در خواب دیده است، یا آروزی انجامیافتن کاری یا دریغ از انجامنیافتن آن و مانند آنها .
گونۀ دودلی که یکی از بارههای کاربرد آن در سهان همکرد سامهیی است مانند گونۀ آگاهی و گونۀ گمانی در زمانهای گوناگون گذشته و اکنون بکار میرفت. در چامه و در نوشتار بزرگان ادب پارسی بیشتر به این ساختهای کارواژه برمیخوریم. پس برای آنکه بتوانیم از این بنمایههای گرانبها بهرهمند شویم، باید شیوۀ بکاربردن ساختهای سامهیی و دودلی در این نوشتهها را بیاموزیم.
اکنون نمونههای کارواژۀ سامهیی در ادبسار پارسی:
زمان گذشته:
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افگندی
سعدی
اگر من میدان داری دانستمی با تو در آویختمی.
نبیگ سمک ایار.
کاش نکردمی نگاه از دیده
بر دل نزدی اِشغ تو را از دیده
سعدی
من به خود کی رفتمی او میکشد
تا نپنداری که خواهان میروم
مولانا
زمان اکنون و آینده:
جهاندار اگر دادگر باشدی
ز فرمان او کی گذر باشدی
فردوسی بزرگ
در بازگویی خواب نیز پیش از این همین ساخت بکار میرفت:
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
فردوسی بزرگ
و در بازگویی آرزو بیشتر پس از واژههای《کاش》و《کاشکی:
آن کو ترا به سنگدلی گشت رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
حافظ
در بازگویی افسوس از کارواژهیی که روی نداده یا سانی که کَس نپذیرفته است:
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بینظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی
حافظ
در پارسی کهن برای بازگویی کارواژههایی که انجام آنها دانسته نیست گونهیِ ویژهای بوده است که آن را «گونهیِ دودلی» میخوانیم.
گونهیِ دودلی در «سهان پیوندی سامهای» نیز بکار میرفته و در کارواژهیِ سهان پایه و سهان پیرو هر دو روا بوده است.
گونهیِ دودلی افزون بر گفتن سامه برای بازگویی کارواژه که گمان انجام آن میرفته یا در خواب دیده شده یا آرزوی رخداد آن، یا دریغ از انجام نیافتن آن نیز روامند بوده است.
این گونه که در چامه و نوشتار بزرگان ادبسار پارسی کهن بسیار بکار گرفته میشده در پارسی امروز بکار نمی رو
واژه
نام و زاب
دانستیم که:
نام برای نامبردن کسی یا چیزی بکار میرود.
زاب واژهیی است که به نام افزوده میشود تا سان یا چگونگی آن را بازگوید.
همچنین دانستهایم که نام اگر بر یکی رهنمود کند «تکال» است و اگر بیش از یک کس را دربرگیرد «بیشال» خوانده میشود.
ولی زاب همواره تکال است، چه ستودۀ آن تکال باشد چه بیشال.
اکنون میگوییم که همیشه زاب همراه نام نمیآید، که گاهی زاب جانشین نام میشود. بدین مانک که نام را از سهان برمیداریم و تنها زاب را میآوریم که جای نام را هم میگیرد.
زمانی که می گوییم:
مرد پیری را دیدم.
واژۀ «مرد» نام است و ستوده، و واژۀ «پیر» زابِ «مرد» است.
ولی چون گفته شود:
پیری را دیدم.
واژۀ «پیر» زاب است و جانشین نام «مرد» شده است. در اینجا نام را که ستودۀ «پیر» است زدودهایم.
زدایش نام و آوردن زاب به جای آن گاهی برای پرهیز از بازکرد است.
در گفتار چون یکبار نامی با زاب گفته شود در سهانهای پسینِ دیگر نیازی به آوردن نام نیست، پس تنها زاب را میآوریم و آن را جانشین نام میکنیم.
نمونه:
شیرین سیبهای ریز و درشت را از هم جدا کرد. درشتها را در سبد گذاشت و ریزها را در زنبیل ریخت.
در سهان نخست دو واژۀ ریز و درشت زاب سیب است، ولی در سهانهای پسین واژههای ریز و درشت جانشین نام (سیب) شده است.
اگر سهان نخست را نمیگفتیم و تنها میگفتیم «درشت ها را در سبد گذاشت» شنونده درنمییافت که دربارۀ چه میسُخَنیم و خواست از «دُرُشت» چیست؟
سیب است، یا هلو ، یا گردو یا مُهره.
ولی چون این سهان به دنبال سهان نخست آمده که واژۀ سیب در آن گفته شده است، این دودلی پیش نمیآید.
پس گاهی زدودن نام و جانشین کردن زاب به جای آن از روی «همال گفتاری»است، بدین ماناک که واژهای در سهانهای پیشین آورده شده است.
گاهی نیز بیآنکه همال گفتاری آورده شده باشد، زابی جای نام را میگیرد و آن وختی است که زاب به ستوده، چمی نامی ویژه پیوند داشته باشد و در ویر شنونده پیوند میان نام و زاب آشکار باشد.
وختی که می گویید: «جوانی را دیدم» شنونده میداند که خواست شما «مرد جوان» است و نه «زن جوان». ولی اگر گوینده بگوید «سیاه را دور انداختیم»، شنونده نمیداند خواست چه چیز سیاه است؟
سنگ سیاه، یا پارچۀ سیاه، یا پیراهن سیاه یا چیزی دیگر؟
پیوندی را که در ویر گوینده و شنونده میان زاب و ستوده ویژه هستی دارد و از آن راه میتوان نام یا ستوده را زدود و زاب را جانشین آن کرد «همال مینوی» میخوانیم.
* * *
مردان بزرگ از شکست نومید نمیشوند.
نبیگهای بزرگ را در اشکوب پایین نبیگخانه چیدهاند.
بزرگان از شکست نومید نمیشوند.
بزرگها را در اشکوب پایین نبیگخانه چیدهاند.
– در سهان نخست واژۀ «بزرگ» زاب «مردان» است، ستودۀ آن بیشال است و زاب تکال.
-در سهان دوم نیز واژۀ «بزرگ» زاب برای «نبیگها» است.
-در سهان سوم «بزرگ» جانشین «مرد» و در سهان چاهارم این زاب جانشین «نبیگ» شده است. در این دو سهان زاب بیشال بسته شده است.
زابی که جانشین نام شود خود نام خواهد بود و شدنی است که بیشال بسته شود، ولی میبینید که در یکجا زاب را «ان» و جای دیگر به «ها» بیشال بستهاند.
در بارۀ نخست زاب جانشین نام جاندار است، و در بارۀ دوم جانشین نام بیجان.
پس:
هرگاه زاب جانشین نام جاندار باشد،به «ان» بیشال بسته میشود و هرگاه جانشین نام بیجان باشد، بیشال آن به «ها» است.
گاهی در سهان نامی که ستوده است زدوده میشود و زاب جانشین آن میگردد.
زدودن ستوده و آوردن زاب به جای آن یا از روی «همال گفتاری» است یا «همال مینوی».
زابی که جانشین نام میشود خود نام است و میتواند و بیشال بسته میشود.
اگر ستوده جاندار باشد بیشالِ زاب به «ان» است و اگر بیجان باشد به «ها».
ساختمان واژه
ساده و پیوندی
دانستیم که:
نام، واژهیی است که برای نامبردن کسی یا چیزی بکار می رود.
نام ویژه واژهیی است که برای نامبردن یک کس شناختهشده یا یک چیز شناختهشده بکار می رود.
نام هام به واژهیی گفته میشود که با آن کسان یا چیزهای همگون را می توان نام برد.
نام سرشت نام چیزی است که بخودی خود هستی دارد.
نام ماناک به آرشی رهنمود میکند که هستیاش در چیز دیگری است. نام ماناک، نام سانی یا زابی است.
آنچه تا کنون دربارۀ «نام» دانستهایم، در پیوند با ماناک نام بوده است. اکنون در بارۀ گفتار «نام» چمی ساختمان آن نیز چند نکته را باید بدانیم:
برخی از واژههایی که «نام» شمرده میشوند، بیش از یک بخش ندارند، چمی نمیتوان بخشی از آنها را جدا کرد و در جای دیگر بکار برد .
واژۀ «اسپ» نام است، این واژه را نمیتوان بخش کرد، بهسخندیگر هیچ بخشی از آن را نمیتوان برداشت و از آن یک چم جداگانه بیرون کشید. ولی واژۀ «خرگوش» دارای دو بخش است، یکی «خر» و دیگری «گوش» که هریک چم جداگانه دارند ولی همکرد این دو واژه که «خرگوش» باشد دارای آرشی است که از آرش هریک از دو بخش جداست.
پس واژۀ «اسپ» از نگر گفتار «ساده» و بخشناپذیر است، و واژۀ خرگوش «پیوندی» است، چمی از دو بخش جداگانه که هریک دارای چم جداسَری بوده بدست آمده است.
چنیناند واژههای:
«خرمگس»، «روزنامه»، «شاهنامه»، «شهپر»، «زربرگ».
در هریک از این نمونهها دو بخش دیده میشود که هر دو «نام» اَستند و از همکرد آنها واژهیی ساخته شده که چم دیگری جُز چم جداگانهی هرکدام دارد. اینگونه واژهها را «پیوندی» میگوییم.
همین نکته دربارۀ زابها نیز درست است. زاب ساده بخشناپذیر است، مانند سپید، سرخ، آرام، تند، تُرش، تلخ و مانند آنها. زاب پیوندی آن است که دارای دو یا چند بخش باشد بهگونهیی که بتوان هریک از بخشها را به چم دیگر در گفتار بکار برد؛ ولی چم گردایش بخشها به جز چم جداگانهی هریک باشد.
مانند: خوشرو، سنگدل، سیهروی، ماهچهره و مانند اینها.
یک گونه از واژههای پیوندی آن است که از دو نام ساخته شده و برآیند همکرد نیز نام باشد. مانند تختهسنگ، و نمونههای دیگری که در بالا آوردیم.
***
گونۀ دیگر واژههای پیوندی آن است که از یک نام و یک زاب ساخته شده باشد، برآیند این همکرد بیشتر زاب است مانند: باریکاندام – سیمینتن – سپیدپوست – خوشرو – خوشگام – دیرآشنا – تندخو – سنگیندل –تندرست.
گاهی این زابها جانشین نام می شوند، مانند:
سبزپوش، گلرُخ ، پیشخوان، زردکوه و مانند آنها.
نام یا زابی را که دارای بخشها جداسر نباشد «ساده» می گوییم.
هرگاه نام یا زابی دارای دو بخش یا بیشتر باشد که هریک دارای چم جداگانهای باشند واژهی «پیوندی» میگوییم. واژهی پیوندی گاهی از دو نام بدست میآید.
گاه از همکرد یک نام و یک زاب واژهی پیوندیای بدست میآید که زاب است.
ساختمان واژه
پسوند و پیشوند
واژه یا ساده است یا پیوندی.
ساده واژهیی است که دارای بخشهای جداسر نباشد.
پیوندی واژهیی را میگوییم که از دو بخش یا بیشتر ساخته شده باشد.
یک گونه از واژههای پیوندی آن است که از پیوستن دو نام یا نام و زاب بدست آید. بهسخندیگر هریک از بخشهای آن دارای چم جداگانه باشد، و از همکرد آنها چم یگانۀ دیگری بدست آید، مانند: نبیگخانه که هریک از دو بخش آن: «نبیگ» و «خانه» چم جداسری دارد و پس از همکرد چم تازهیی پیدا میکند.
واژههای زیر :
خردمند، دانشور، ناامید ، شرمگین، غمناک، بیکار، گلزار، کوهستان.
هریک دارای دو بخش است که گردایش آن دو بخش، چم یگانهیی را در ویر شنونده میآورد، ولی تنها یکی از این دو بخش در هر واژه، خود واژهی جداسری است که چم جداگانه دارد. این بخشها در واژههای بالا چنین اند:
خرد، دانش، امید، شرم، غم، کار، گل، کوه
بخش دیگر این واژهها هیچگاه جداگانه بکار نمیروند، که کار آنها همکرد یا آمیختهشدن با واژۀ دیگر و ساختنِ واژۀ نوینی است. این بخشها چنین اند:
_مَند، _ور، _نا، _گین، _ناک، _بی، _زار، _ستان.
برخی از این بخشها پیش از واژه جا میگیرند، مانند:
نا – بی –
و برخی دیگر در پایان واژه مینشینند، مانند:
مَند- ور- گین- ناک- زار – ستان
بخشهایی که خود دارای چم جداسر نیستند و جداگانه بکار نمیروند، ولی واژۀ نوینی از واژۀ دیگر میسازند «بخش پیوند» یا «پاره ی پیوند» میگوییم .
«بخش پیوند» اگر پیش از واژهی دیگر جا بگیرد «پیشوند» خوانده میشود و اگر پس از واژه جا بگیرد «پسوند» است.
گونهای از واژهی پیوندی آن است که از پیوستنِ یک واژهی جداسر با «بخش پیوند» بدست میآید.
«بخش پیوند» سخنی است که خود چم جداسر ندارد و جداگانه در سخن بکار نمیرود، که همیشه با واژهای دیگر همکرد میشود تا از آن چم نوینی بسازد.
هرگاه «بخش پیوند» پیش از واژۀ، بنیادی جا بگیرد آن را «پیشوند» میخوانیم و هرگاه به پایان واژۀ دیگر بپیوندد «پسوند» خوانده میشود.
***
پسوندها هرکدام چم ویژهیی به واژۀ بنیادی میافزایند و با هر دسته یک گونه واژه ساخته میشود. با افزودن پسوند از واژهای که نام است، نام دیگری میسازند که چم دیگری به چم واژهیِ بنیادی میافزاید.
برای نمونه پسوند «دان» چون به واژۀ دیگری بپیوندد، آوند یا جایی را که آرِش آن واژه در آن میگنجد نشان می دهد، به اینگونه:
نمک+ دان = نمکدان – جای نمک
سنگ + دان = سنگدان – جای سنگ
غلم+ دان= غلمدان – جای غلم
شیر+ دان= شیردان – جای شیر
کاه + دان = کاهدان- جای کاه
برخی از پسوندهایی که از نام، نام دیگری میسازند با چم ویژهای که به واژه میافزایند، چنین اند:
|
پسوند |
چم |
نمونه |
|
بان |
پاسدار – نگهدارنده |
باغ،باغبان-مرز،مرزبان-دشت،دشتبان |
|
دان |
آوند – جا |
مرغ،مرغدان-چینه،چینهدان-پلپل،پلپلدان |
|
ک |
همانندی |
موش،موشک-خر،خرک-سگ،سگک |
|
چه |
خُردی |
باغ، باغچه – دفتر، دفترچه – بیل، بیلچه |
|
زار |
جای کسان بسیار |
گل،گلزار- لاله،لالهزار- سبزه، سبزهزار |
|
ستان |
جا |
گل،گلستان-کوه،کوهستان-گور،گورستان |
|
ه (نشان جنبش) |
همانندی |
گوش،گوشه- دندان، دندانه-دست، دسته |
برخی پسوندها با نام همکرد میشوند و از آن زاب میسازند، نمونۀ آنها چنیناند:
|
پسوند |
چم |
نمونه |
|
مند |
دارنده |
خرد،خردمند-هوش، هوشمند-دانش،دانشمند |
|
وَر |
دارنده |
هنر،هنرور-دانش،دانشور-بهره،بهرهوَر |
|
گر |
کُننده و بکار بَرنده |
کار،کارگر-ستم،ستمگر-آهن،آهنگر |
|
ناک |
آلودگی-آمیختگی-پیوستگی |
نم،نمناک-سیج،سیجناک-غم،غمناک |
|
آگین-گین |
آلودگی-آمیختگی-پیوستگی |
اِتر،اِترآگین-غم،غمگین-شرم،شرمگین |
|
ـین |
نهاد-پایه |
سیم،سیمین-زر،زرین-چرم،چرمین |
|
ـینه |
|
سیم،سیمینه-زر،زرینه-پشم،پشمینه |
|
ی |
وابستگی |
شهر،شهری-کوه،کوهی-خاک،خاکی |
پسوندهای دیگری در پارسی هستند که از همکرد آنها با زاب، نام ساخته
میشود. نمونهی اینگونه پسوندها چنین اند:
|
پسوند |
چم |
نمونه |
|
ی |
نام ماناک |
سپید،سپیدی-مرد،مردی-بزرگ،بزرگی |
|
َک |
نامی که به داشتن آن زاب ویژه است |
سرخ،سرخک-زرد،زردک-سپید،سپیدک |
|
ه(نشان جنبش) |
|
زرد،زرده-سپید،سپیده-شور،شوره |
گاه پسوند از نامی با افزودن چم ویژهای به آن، نام دیگری می سازد، مانند: گل،گلدان- نمک،نمکدان .
گاه با افزودن پسوند به نامی از آن زابی میسازند، مانند: خِرَد، خِرَدمَند.
گاه پسوند، از زابی نام ماناک میسازد، مانند: سپید، سپیدی.
ساختمان واژه
واژههای جدا شده
دانستیم که:
هر ساخت کارواژه دو بخش دارد:
یکی ماتک کارواژه، که چِم بُنیادین کارواژه در آن است و در همهی ساختها یکسان است، و دگرگون نمی شود.
دیگر شناسه، بخشی که در هر ساخت دگرگون میشود و آرِش کس و شمار کارواژه از آن برمیآید.
در پارسی هر کارواژه دو ماتک دارد: یکی ماتک گذشته و دیگری ماتک اکنون.
همچنین دانستهایم که ساختهای گوناگون کارواژه که بر کَس و شُمارِ کارواژه رهنمود میکند همیشه از یکی از این دو ماتک برمیآید.
اکنون میگوییم که از دو ماتکِ کارواژه، جز از ساختهایی که آرِش کَس و زمان را دارد، واژههای دیگری نیز جدا میشود که نام یا زاب است.
از ماتکِ گذشتهی کارواژۀ «دید»، واژهی «دیدن» بدست میآید که
ریشهی چم کارواژه را بازمیگوید بیآنکه به کَس و زمان بستگی داشته باشد. این ساخت کارواژه را بُنواژه میخوانیم.
بُنواژه هر کارواژه از گونۀ «نام» است.
از همین ماتَکِ گذشته، واژهیِ《دیدار》نیز ساخته میشود. این واژه دستامد
کارواژۀ «دیدن» را بازمیگوید و نام است.
ولی از ماتک اکنون همین کارواژه چمی《بین》واژهیِ《بینش》ساخته میشود. این واژه هم نام است و بازگویندۀ چم بُنواژه.
همچنین از ماتکِ گذشتۀ این کارواژه، واژهیِ «دیده» ساخته میشود که زاب چیزی است که کارواژه بر آن جاگرفته است و از ماتک کنونی آن واژههای «بیننده» و «بینا» میآید که زابِ کسی است که کار را انجام داده است.
این واژهها را که از ماتکِ گذشته یا اکنون کارواژه ساخته میشود و نام یا زاب است، شاخههای کارواژه میخوانیم:
شاخه های کارواژه چنین اند:
|
از ماتک گذشته |
نمونه |
از ماتک اکنون |
نمونه |
|
بنواژه |
گفتن |
بننام |
گویش(گُوِش) |
|
بننام |
گفتار |
زاب کُنندگی |
گوینده |
|
زاب پوییدگی |
گفته |
زاب همیشگی |
گویا |
|
|
|
زاب بازگویی سان |
گویان |
جداشده، نام یا رابی است که از ماتک گذشته یا ماتک اکنون کارواژهای ساخته شده باشد.
هر واژهی جداشده دربرگیرندهی یک ماتک کارواژه است و یک شاخهی دیگر که به پایان آن افزوده شده است و گونهیِ واژه را نشان میدهد.
ساخت بُنواژه که نام است در همۀ کارواژههای پارسی دیده میشود، ولی ساختهای دیگر در برخی از کارواژهها بکار میرود و در برخی دیگر کاربرد ندارد.
برای نمونه از «گفتن» ریختهایی چنین میتوان ساخت:
گفتن، گفتار، گفته، گُــوِش، گوینده، گویا.
ولی از «شنیدن» تنها این ریختها ساخته می شوند:
شنیدن، شنیده، شنونده، شنوا.
و ساختهای «شنیدار» و «شِنوِش» و «شنوان» از آن ساخته نشده است.
ساختی که با افزودن بخش «ار» به پایان ماتک گذشته ساخته میشود، گاه برآیند چم کارواژه را بازمیگوید. مانند: «گفتار» و «رفتار» و «دیدار». و گاه این ساختها دارای چم کُنَندگی است. مانند: «دادار» و «خواستار».
و گاه چم پوییدگی دارد مانند کسی یا چیزی که کار بر او انجام گرفته است. مانند: مردار، گرفتار.
از برخی کارواژهها به جای بننامی که با «ش» ساخته میشود ساختی از ماتک اکنون که با پسوند «ه» (هایِ نشانگر جنبش) میتوان ساخت مانند: «خنده» از خندیدن به جای خندِش، «گریه» از گریستن یا گرییدن، و «مویه» به جای «مویش».
یک گونه بُننام نیز در پارسی هست که تنها از ماتک گذشته یا ماتک اکنون بدون افزودن بخشی به آن ساخته میشود. مانند ساخت (به چم چگونگی ساختن) و ساز (به چم شیوهی ساختن) و گفت (به چم گفتن و گفتار) و تاخت (به چم برآیند تاختن) و مانند آنها.
این بُننامها «بریده» خوانده می شوند.
گاه دو ماتک گذشته و اکنون با «و» بههم میپیوندند و چم برآیند بنواژه از آنها برمیآید. مانند: تاخت و تاز، سوخت و سوز، دوخت و دوز ، پخت و پز، گفت و گو، رُفت و روب .
از ماتک اکنون برخی کارواژهها نیز واژهای با افزودن پسوند «ه» (نشان جنبش) ساخته میشود که چم «نام ابزار» دارد، ابزاری که با آن کاری را انجام میدهند مانند:
ماله از مالیدن
گیره از گرفتن
ساختمان واژه
همکرد و جداشده
دانستیم که :
واژههای پیوندی یا از دو نام ساخته میشوند یا از یک نام و یک زاب، یا از یک واژهی جداسر با یک بخش پیوند که در آغاز یا پایان آن جا میگیرد.
دربارهیِ جداشدههای کارواژه نیز دانستهایم که از دو ماتک گذشته و اکنون هر کارواژه یک دسته واژگان جدا میشوند که برخی نام و برخی زاب اَستند.
اکنون میگوییم که یک دسته از واژههای پارسی برآیند همکردِ یک نام یا زاب، با یک بخش جداشده از کارواژه اَستند.
دو واژۀ جداشده که بیشتر برای اینگونه همکرد بکار میرود:
یکی زاب کُنَندگی است مانند: آورنده
دیگری زاب پوییدگی، مانند: آورده.
نمونه: سپاس خدای را که پدیدآوَرَندهی جهان است.
واژۀ《پدیدآورنده》زاب پیوندی کُنَندگی است.
نمونۀ دیگر: مرد کارآزموده در کار درنمیماند.
واژۀ «کارآزموده» زاب پیوندی پوییدگی است.
***
ولی اینگونه واژههای پیوندی در پارسی بیشتر با از میان برداشتن بخش پایانی واژهی جداشده بکار میروند. به سخن دیگر، از پایان زاب کُنَندگی بخش «-نده» و از پایان زاب پوییدگی بخش «ه» که نشانۀ جنبش وات پیشین است برداشته میشود و تنها ماتک اکنون یا گذشته میماند. شماره واژگانی که با این روش در پارسی ساخته میشوند بسیار است. زابهای پیوندی کُنَندگی مانند:
دلانگیز – به جای دلانگیزنده
دلآویز – به جای دلآویزنده
فرجامبین – به جای فرجامبیننده
دادخواه – به جای دادخواهنده
دلنواز – به جای دلنوازنده
پدیدآور – به جای پدیدآورنده
رنجبر – به جای رنجبرنده
مشکبیز – به جای مشکبیزنده
گلریز – به جای گلریزنده
و زابهای پیوندی پوییدگی، مانند:
ناز پرورد – به جای ناز پرورده
بادآورد _ به جای بادآورده
پاکزاد – به جای پاکزاده
دادخواست – به جای دادخواسته
کارکرد- به جای کارکرده
خاک خورد – به جای خاک خورده
دست پخت – به جای دست پخته
اینگونه واژهها را که در پارسی فراوان اَستند، زاب پیوندی کُنندگی یا پوییدگی «بریده» می گوییم.
گونهی دیگری از واژهها که با یکی از جداشدههای کارواژه همکرد میشوند، آن است که از همکرد «بن واژهی بریده» با نام یا زابی بدست میآیند و چم بُننام یا برآیند چم بنواژه از آن ساخته میشود. مانند:
بزرگداشت
نگاهداشت
دیرکرد
باز دید
دستبرد
یک دسته از واژگان پارسی از همکرد یک نام یا زاب با یک بخش جداشده از کارواژه ساخته میشوند.
بخشهای جداشده از کارواژه که در این همکردها بکار میآید سه است:
۱ _ زاب کُنندگی که پایان آن « َنده»است ، مانند: شکننده.
۲_ زاب پوییدگی که پایان آن «ه» است ، مانند: شکسته.
۳ _ بنواژهی بریده از ماتک گذشته، مانند: شکست.
ساختمان کارواژه
ساده – پیشوندی – پیوندی
برخی کارواژههای پارسی تنها از یک ماتک ساخته شده است و دارای بخشهای جداگانه نیست که بتوان برخی از آنها را جای دیگری بکاربرد. مانند:
آمدن بستن افروختن
رفتن دیدن انداختن
گفتن آوردن افراشتن
خوردن شکستن باختن
اینگونه کارواژهها را ساده میخوانیم.
ولی برخی کارواژهها از یک ماتک بُنیادین با یک بخش پیوندی ساخته شدهاند که همیشه پیش از کارواژه میآیند و چم آنها از چم کارواژهیی که تنها دربرگیرندۀ ماتک بُنیادین است (چمی ساده است)، جداست.
برای نمونه از کارواژۀ «آمدن» که ساده است با پیشوندهای گوناگون، کارواژههای زیر ساخته میشوند:
بر آمدن = بالاآمدن –سربرزدن
باز آمدن = بازگشتن
فرو آمدن = پایین آمدن
فرود آمدن = رو به نشیب رفتن- پیاده شدن.
فراز آمدن = پیش آمدن – پیشباز کردن.
در آمدن = درون شدن – رسیدن – به درون رفتن
اندر آمدن = درون شدن – به درون رسیدن – به درون رفتن
اینگونه کارواژهها را پیشوندی میخوانیم.
دستهیی دیگر از کارواژههای پارسی از همکرد یک نام یا زاب با یک کارواژه پدید آمدهاند، ولی از همکرد واژههای آن تنها یک چم برمیآید.
مانند:
شتاب + کردن = شتافتن
پُرسِش +کردن = پُرسیدن
گُزین + کردن = گُزیدن
رَنجه + داشتن = آزُردن
نام + نهادن = نامیدن
آسوده + شدن = آسودن
رَخشنده + شدن = رَخشیدن
آرام + یافتن = آرامیدن
اینگونه بنواژهها را پیوندی میخوانیم.
کارواژههای پارسی از دیدگاه ساختاری سه گونهاند: ساده، پیشوندی، پیوندی
کارواژهیِ ساده آن است که از یک ماتک ساخته شده باشد و نتوان آن را بخش کرد.
کارواژهی پیشوندی از یک ماتک بُنیادین و یک بخش پیوندی ساخته میشود.
کارواژهی پیوندی از همکرد یک نام یا زاب با یک کارواژه پدید آمده است.
گونههای زاب[-صفت]
(از دیدگاه چم)
دانستیم که:
زاب، واژهیی است که روشنگرییی به چم نام میافزاید، پس وابستۀ نام است.
اکنون میگوییم که آنچه زاب به آرِش نام میافزاید، یکی از این چم هاست:
۱- گاهی زاب سان یاچگونگی یا یکی از ویژگیهای نام را مانند: چهره – رنگ – مزه -اندازه– نهاد – چگونگی – چونی و مانند آنها را بازمیگوید.
برای نمونه :
در سهان: «سیب تُرش خریدم» زاب تُرش بازگویندۀ مَزه است.
در سهان: «سیبهای دُرُشت را کنار بگذار» زاب دُرُشت نشاندهندهی اندازه است.
در سهان: «سیب سُرخ میخواهم» زاب سُرخ نشاندهندهی رنگ است.
در سهان: «سیب گندیده را دور بیَنداز » زاب گندیده نمایانگر چگونگی است.
در سهان: «سیب گِرد زیباست» زاب گِرد نشانگر ریخت و چهره است.
اینگونه زابها را که نشاندهندهی سان یا چگونگی نام اَستند زاب چگونگی میخوانیم.
۲- گاهی زاب، شماره یا اندازۀ نام یا چینش آن را در وابستگی به همگون خود نشان میدهد. برای نمونه:
در سهان: «پنج سیب خریدم» زاب پنج نشانگر شمارۀ سیب است.
در سهان: «یکی مرد جنگی به از سَد هزار» زاب یکی نشاندهندۀ شمارهی مرد است.
در سهان: «خانهی او در اشکوب دوم است» زاب دوم نمایانگر چینش اشکوبهاست.
در سهان:«سومین دفتر نیز چاپپخش شد» زاب سومین نشان دهنده چینش دفترهاست.
اینگونه زابها که شماره یا اندازهی نام، یا چینش آن را نشان میدهند زاب شمارهای میخوانیم.
۳- گاهی زاب، آرِش نمارش به نامی را که ستوده است، دربردارد.
در سهان: «این دانشآموز خوب میکوشد» زاب این نشانگر نمارش به دانشآموزی است که نزدیک است.
در سهان: «آن درخت شکست» زاب آن نمارش به درخت دوری است.
اینگونه زابها را زاب نمارشی میگوییم.
۴ – گاهی زاب، آرش پرسشی از چگونگی یا گونه یا شمارهیِ ستوده را دربردارد.
در سهان: «کدام نبیگ را خریدی؟» زاب کدام پرسش است از گونۀ نبیگ.
در سهان: «چند گردو داری؟» زاب چند پرسش است از شمارۀ گردو.
در سهان: «چه نبیگی میخوانی؟» زاب چه پرسش است از گونۀ نبیگ.
در سهان: «هرمز چگونه مردی است؟» زاب چگونه پرسش است از چگونگی مرد.
اینگونه زابها را که آرِش پرسش از آنها برمیآید زاب پرسشی میخوانیم.
۵– گاه زاب به نام میپیوندد تا آرش چگونگی، یا شماره، یا سان، یا گونۀ ستوده را بِهگونۀ گنگ و ناروشن نشان دهد.
در سهان: «چند نبیگ خریدم» زاب چند نشانگر شمارۀ گنگ و ناروشن نبیگهای خریداری شده است.
در سهان: «هیچ کس را ندیدم» زاب هیچ نشانگر کَسِ ناشناسی است.
در سهان: «برخی از دانشآموزان نمیکوشند» زاب برخی نمایانگر شمارهیِ ناروشنی از دانشآموزان است.
در سهان: «چندین دانش آموز از دبیرستان بیرون رفتند» زاب چندین نشانگر شمار ناروشن دانش آموزان است.
اینگونه زابها را که آرش شماره یا چگونگی یا چونی گنگ و ناروشن از آنها برمیآید زاب گنگ میگوییم.
زاب از دیدگاه چم بر پنج گونه است:
۱-زاب چگونگی، زابی است که سان یا چگونگی یا یکی از ویژگیهای نام مانند: ریخت، چهره، رنگ، مزه، اندازه، چونی، چگونگی و مانند آنها را نشان میدهد.
۲- زاب شمارهیی، زابی است که شماره یا اندازه یا چینش نام را نشان میدهد.
۳-زاب نمارش، زابی است که با آن به ستوده نمارش میشود.
۴- زاب پرسشی، زابی است که با آن از گونه یا چگونگی، یا شمارۀ ستوده پرسش میکنند.
۵- زاب گُنگ، زابی است که گونه یا چگونگی یا شمارهی ستوده را با گنگی و
بهگونهی ناروشن نشان میدهد .
زاب
جایگاه آن در پیوند با نام
در پارسی امروز زاب چگونگی بیشتر پس از نام، که ستوده است میآید و پیوند میان این دو واژه، نشانواژۀ ( -ِ ) است که زیرنشان افزون خوانده میشود:
مردِ زورمند، شاگردِ خوب، پسرِ مهربان.
ولی در زبان ادبی کهن، بویژه در چامهسرایی، زاب چگونگی در بسیاری از زمینهها پیش از ستوده میآمده و در این هنگام نشانواژۀ ( -ِ )ب کار
نمیرفته است:
فردوسی، بزرگ مردی بود.
نیکو سخنی گفتی.
کلان کاری کرد.
زاب شمارهیی که تنها شمارۀ ستوده را نشان میدهد، اکنون همیشه پیش از نام میآید:
پنج نبیگ، دوازده غلم، سَدوبیست دفترچه، بیستویک دفتر.
ولی در ادبسار کهن گاهی زاب شمارهیی را پس از ستوده میآوردند:
بسی رنج بردم در این سال سی (شاهنامه) بهجای «سی سال»
برادر دو بودند از یک پدر (شاهنامه) بهجای «دو برادر»
در این هنگام، گاه به پایان نام، نشانواژۀ «ی» میافزودند:
سالی دو بر این برآمد (گلستان) بهجای «دوسال»
زاب شمارهیی که رده یا چینش را نشان میدهد در پارسی امروز پس از نام میآید:
نبیگ ششم را خواندم.
خانۀ ما در کوچۀ سوم است.
در سروده و نوشتار کهن گاه شمارهی چینش یا رده را پیش از نام
میآوردهاند:
سوم روز آهنگ پیکار کرد.
زاب چینشی که با پسوند «ین» بکار میرود گاهی پیش از نام و گاه پس از آن جا میگیرد:
دفتر چاهارمین چاهارمین دفتر
زاب گنگ نیز در پارسی امروز بیشتر پیش از ستوده مینشیند:
ما چند رویه خواندیم.
و گاه پس از ستوده می آید:
من نبیگهای بسیار خواندهام.
ولی در سروده و نوشتار کهن گاهی زاب گنگ را پس از ستوده میآوردند و به پایان نام، نشانهی «ی» میافزودند:
دمی چند گفتم بر آرم بکام
گلستان
چارپایی بر او نبیگی چند.
زاب پرسشی همیشه پیش از ستوده میآید:
چند نبیگ خریدی؟
زاب نمارشی نیز همیشه پیش از نام است:
آن مرد از راه باز گشت.
زاب چگونگی در پارسی امروز بیشتر پس از نام میآید. ولی در سروده و نوشتار کهن گاهی پیش از نام میآمده است.
زاب شمارهای و زاب گنگ پیشتاز نام است، ولی در ادبسار کهن گاه آنها را پس از نام میآوردند و به پایان ستوده، نشانواژهیِ «ی» را میافزودند.
زاب شمارهای با پسوند «_ُ م» در پارسی امروز همیشه پس از نام میآید، ولی در ادبسار کهن گاه پیش از نام میآمده است.
زاب شمارهای با پسوند «_ُ مین» گاه پیش از نام و گاه پس از آن میآید.
زاب پرسشی و زاب نمارشی همیشه پیش از نام جا میگیرد.
زاب
پایههای زاب
زاب چگونگی گاه ساده است، چمی کسی یا چیزی را بدون سنجش با کسان یا چیزهای دیگر و بدون نشاندادن اندازه و چندی و چونی، ستوده را گزارش میکند:
سراچۀ تاریک، دیوارِ نمناک، شاخۀ شکسته
زاب چگونگی ساده گاهی داشتن زابی را به ستوده میدهد و گاه نداشتن آن را.
به سخن دیگر گاه اُستوان و گاه نایی است.
زاب نایی واژهیی است که با پیشوندهای «بی» و «نا» همکرد میشود.
از همکرد زاب با بخش «نا» زاب نایی ساخته میشود:
ناپاک، ناپاکزاده، ناستوده، ناخرسند، ناخشنود.
گاهی در اینگونه همکردها پسوند زاب میافتد:
نادان بهجای نادانا
ناخواست بهجای ناخواسته
ناشکیب بهجای ناشکیبنده
از همکرد نام با پیشوند «بی» زاب نایی ساخته میشود:
بیدین بیآرام بیزبان
بیدل بیهوش بیکار
بیخرد بیپول بیکس
گاهی میخواهیم اندازه و چندی زاب [کمی و بیشی] آن را نیز نشان دهیم. در این زمینه واژگان بسیار، پاک و مانند آنها پیش از زاب میآیند:
فریدون مرد بسیار دانشمندی است.
دفتر من پاک سیاه است .
در ادبسار کهن واژگان نیک، سخت، بزرگ نیز برای نشاندادن چندی زاب بکار میرفتهاند:
این کار نیک دُژوار است.
به کوهی بزرگ بلند رسیدیم.
مردی سخت رنجور دیدم.
از همکرد واژگان بسیار، کم، اندک، تُنُک، پُر، فزون، با نام، زابهایی ساخته میشود که افزون بر آرش زاب، چندی و اندازه را نیز نشان میدهند:
بازرگانی بود بسیار دارایی.
***
ولی گاه آماژ از گفتن زاب آن است که کسی یا چیزی را از داشتن آن زاب با کسان یا چیزهای دیگر بسنجیم. برای این کار زابی ساده را چه استوان و چه نایی با پسوند «تر» میآوریم:
فریدون برادر بزرگتر است
دراین سهان واژۀ بزرگتر افزون بر زاب بزرگ، آرش سنجش فریدون با برادران دیگر را نیز دربردارد .
اینگونه زابها را «زاب برتر» میخوانیم.
زاب برتر گاهی ستوده را با کسی میسنجد:
ایرج زیرکتر از فرخ است.
و گاه ستوده با چندین کس سنجیده میشود:
دماوند از همۀ کوههای ایران بلندتر است.
ولی گاه با گفتن زاب میخواهیم برتری ستوده را بر همۀ کسان از گونۀ خود نشان دهیم، در اینجا زاب با پسوند«ترین» میآید:
بزرگترین شهر ایران تهران است.
چرخۀ آموزشی بهترین چرخۀ زندگانی است.
اینگونه زابها که ستوده را بر همۀ کسان از گونۀ خود برتری میدهند، «زاب برترین» خوانده میشوند.
زاب برترین بیشتر پیش از نام جا میگیرد. اگر ستودۀ آن تکال باشد میانۀ زاب و ستوده نشانواژهیِ «-» (زیر نشان) افزوده آورده نمیشود:
بزرگترین سخنسرای ایران فردوسی است.
ولی اگر ستودۀ آن بیشال باشد، باید میان زاب و ستوده زیرنشان افزوده بیاید:
بزرگترین سخنسرایان ایران فردوسی است.
زاب ساده کسی یا چیزی را بیسنجش با کسان یا چیزهای دیگر و بدون گفتن اندازه و چندی زاب گزارش میکند.
زاب ساده گاهی استوان است و گاه نایی است.
برای نشاندادن اندازه و چندی زاب واژگان: بسیار، پاک، نیک، بزرگ، سخت و مانند آنها پیش از زاب میآید.
از همکرد نام با واژگان: بسیار، کم، اندک، تُنُک، پُر ، فزون، زابهایی ساخته میشود که افزون بر آرش زاب، بر اندازۀ آن نیز رهنمود میکند.
اینگونه زابها را زاب چندی نیز میخوانیم.
زاب سنجشی زابی است که با آن ستوده با کسان یا چیزهای دیگر سنجیده میشود.
زاب سنجشی دو گونه است :
۱-زاب برتر که ستوده را با یک یا چند کس همگون میسنجد.
۲- زاب برترین که با آن ستوده را با همهی کسان همگون خود میسنجیم.
برخی از زابها در پارسی خود آرش سنجش را نیز دربردارند و می توانند بیپسوند «تر» یا «ترین» بکار روند:
کِه، مِه، فزون، بیش، کم.
برخی زابهای تازی که به نادرست در پارسی بکار میروند خود دارای آرش سنجشاند، این زابها را در تازی «ساخت» برتر میخوانند:
ارشد = رشیدتر
(رشد – ریشه اش پارسی از رُست و رُستن در چم: بالیدن – بزرگ شدن و روییدن، و در پارسی دارای برابرهای زیر است: بالایی- برنایی- رسیدن- پُختن- بزرگ شدن – بالش- برنایی- برتری- گوالیدن- بالیدن- پایداری- پیشرفت)
اکبر = کبیرتر
زابهای تازی را که بر این آهنگ است نمیتوان با پسوندهای «تر» و «ترین»آورد. پس واژگانی مانند: «ارشدتر» و «اکبرتر» نادرستاند.
اینگونه زابهای تازی، هم چم زابهای برتر و هم چم زابهای برترین را نشان میدهند.
ارشد فرزندان = بزرگترین فرزند
اکبر از دیگری= بزرگتر از دیگری
این بخش تنها برای آگاهی آورده شده است چرا که زابهای تازی در دستور زبان پارسی هیچ جایگاهی ندارند.
رساگرم نام – رساگر زاب
دانستیم که:
افزودهشده نام یا جانامی است که در پی نام دیگری میآید تا چم آن را رسایی دهد.
پس افزودهشده، رساگر نام است
رساگر نام، گاه نام دیگری است:
خانۀ فریدون دور است.
درِ باغ اینجاست.
و گاه جانام است:
خانهی من دور است.
باغ او اینجاست.
نام گاه نهاد سهان و رساگر نام است، در این گاه وابستهیِ نهاد می شود:
باغ فریدون پشت خانۀ من است.
و گاه نام، رساگر نام دیگری است که خود وابستۀ نهاد است:
باغ پسر فریدون پشت خانۀ من است.
و گاه نام یا جانام، رساگر نامی است که در سهان پوییده است:
فریدون باغ پرویز را آباد کرد.
فریدون باغ او را آباد کرد.
و گاهی نام، رساگر نامی است که خود رساگر کارواژه است:
فریدون از باغ پرویز دیدن کرد.
فریدون از باغ او دیدن کرد.
رساگر نام، نام دیگر، یا جانامی است که چم نام نخست را رسایی میدهد.
نام میتواند نهاد یا پوییده، یا رساگر کارواژه باشد.
رساگر نام گاه وابستهی نهاد یا کُنَنده است، گاه وابستهیِ پوییده،
گاه وابستهی رساگر کارواژه و گاه وابستهی رساگر نام دیگر.
می دانیم که:
زاب واژهیی است که به نام افزوده میشود تا سان[چگونگی] نام را نشان دهد.
پس:
زاب وابستۀ نام است.
ولی زاب خود میتواند چند گونه رساگر داشته باشد.
زاب ساده، چه استوان و چه نایی، میتواند دارای رساگری باشد که گاه نام است:
پرویز رفتگر برزن است.
در این سهان واژۀ «رفتگر» زاب و «وابسته» به نام «پرویز» است.
ولی واژۀ «برزن» که نام است، رساگر این زاب است و چم آن را رسایی میدهد.
و گاه رساگر زاب، خود زاب دیگری است که اندازه زاب پیشین را نشان میدهد.
پرویز بسیار دونده.
زاب همیشه وابسته به نام است.
هر زابی میتواند رساگری داشته باشد.
رساگر زاب ساده گاهی زاب دیگری است که اندازهیِ آن را نشان می دهد.
گاه رساگر زاب ساده، نام است.
زاب برتر رساگری نیاز دارد که همیشه نام است:
پرویز خردمندتر از پیمان است.
چنانکه میبینیم این رساگر با افزونواژهیِ «از» به زاب میپیوندد.
خانۀ او بزرگتر از مزگت است.
در این سهان واژۀ «مزگت» رساگر زاب برتر (بزرگتر) است.
گاه رساگر زاب برتر، خود دارای رساگر دیگری است.
خانۀ او بزرگتر از مَزگت دِه است.
در این سهان واژۀ «ده» رساگر واژۀ «مزگت» است که خود رساگر زاب برتر شمرده میشود.
زاب برترین نیز همیشه به رساگر نیازمند است:
رخش نامورترین اسپ است.
یا:
رخش نامورترین اسپهاست.
در ادبسار کهن رساگر گاه با پیوندواژهیِ «که» به زاب برتر میپیوسته است:
به نزدیک من آشتی بهتر که جنگ .
:«آشتی بهتر از جنگ است»
زاب برتر همیشه نیازمند رساگر است و این رساگر نام یا جانام است.
نامی که رساگر زاب برتر است با پیوندواژهیِ «از» به آن میپیوندد.
در ابسار کهن گاه پیوند زاب برتر و رساگر، پیوندواژهیِ «که» بوده است.
زاب برترین نیز همیشه به رساگر نیاز دارد.
نامی که رساگر زاب برترین است گاه بهگونهی تکال(تکین) میآید، در اینجا نشانواژهیِ «-ِ » میان آن دو نیست.
گاه رساگر زاب برترین بهگونهی بیشال میآید، در اینجا میان زاب و رساگر، نشانهواژهیِ [زیرنشان]( ِ-) باید بیاید.
جانام خودی
دانستیم که:
جانام واژهیی است که جانشین نام میشود.
جانام خودی جانامی است که بر کسی رهنمود میکند و شش ساخت دارد:
سه تکال و سه بیشال.
جانام مانند نام، گاه کُنَنده است:
من سیب خریدم .
تو ماه را دیدی.
ما از کاشان میآییم.
شما چیزی نخریدید.
ایشان با ما مهربانی کردند.
گاه جانام پوییده میشود. اینهنگام، نشانواژۀ «را» به جانام میپیوندد. از جانام یِکُمکَس تَکال «من» در سان پوییدگی، وات «ن» را برمیدارند چمی به جای «من را» نوشته میشود: «مرا».
در جانام دومکس نیز وات «و» را برمیدارند و به جای « تو را» مینویسند «ترا».
نمونه:
فریدون مرا دید. شما، ما را دیدید.
من ترا آگاه کردم. ما شما را دوست داریم.
هوشنگ او را همراه آورد. پرویز ایشان را راهنمایی کرد.
گاه جانام خودی رساگر کارواژه است. مانند:
خسرو با من آمد. مردان به ما رسیدند.
فریبرز به تو گفت. کسی از شما پرسید؟
من از او شنیدم. ما با ایشان رفتیم.
گاه جانام خودی رساگر نام(افزودهشده) است. مانند:
کلاه من اینجاست. دفتر ما پاره شد.
مرغ تو سیاه است. جامهی شما را شستند.
برادر او خُرد است. کار ایشان به پایان رسید.
جانامهایی که تا کنون شناختهایم همه واژههای جداسری اَستند، ولی جانامهای دیگری نیز در پارسی اَستند که به واژهی دیگر میپیوندند و آرش کَس را به آن میافزایند. اینگونه واژهها را «جانام پیوسته» می گوییم.
جانام پیوسته هرگاه در پی کارواژه بیاید، جانشین پوییده است.
جانامهای پیوسته چنین اند:
زدم (= مرا زد) زدمان (= ما را زد)
زدت (=ترا زد) زدتان ( = شما را زد)
زدش (= او را زد) زدشان ( =آنها را زد)
همین بخشها چون به نام بپیوندند، چم وابستگی نام به کس یا چیز از آنها برمیآید. اینهنگام جانام پیوسته وابستۀ نام، یا (افزودهشده) است، مانند:
کلاهم (کلاه من) کلاهمان (کلاه ما)
کلاهت (کلاه تو) کلاهتان (کلاه شما)
کلاهش ( کلاه او) کلاهشان ( کلاه آنها)
جانام خودی دو گونه است: جانام جدا و جانام پیوسته.
جانام جدا که مانند واژهی جداسر است، گاه کُنَنده و گاه پوییده،گاه رساگر کارواژه، گاه رساگر نام(افزودهشده) و گاه رساگر زاب خواهد بود.
جانام پیوسته بخشی است که به کارواژه یا نامی میپیوندد و هرگز جداگانه بکار نمیرود.
جانام پیوسته اگر به کارواژه بپیوندد، پوییده است، اگر به نام بپیوندد رساگر نام(افزودهشده) است.
جانام
جانام گنگ – جانام هنباز
دانستیم که:
جانام بر دو گونه است: جانام خودی، جانام نمارش
برخی واژهها چم کس یا چیزی را میرسانند که روشن و دانسته نیستند.
هرکه آمد ساختمانی نو ساخت.
یکی را پاسدار بر ستون بسته بود.
یکی رفت دیگری آمد.
روا نیست یکی در خواب آسوده، دیگران در رنج.
هریک از چنبر گروه به جایی رفتند.
کس نپرسید که چگونه اَستی.
هیچکس از نزد خود چیزی نشد.
اینگونه واژهها در سهان، جانشین نام میشوند و میتوانند نهاد، یا رساگر نام، یا رساگر زاب، یا رساگر کارواژه جای بگیرند.
در سهان: «یکی بر سر شاخ و بن میبرید.» واژۀ «یکی» نهاد و کُنَنده است.
در سهان: «یکی را نگهبان بر ستون بسته بود.»، واژۀ «یکی» بخشی از گزاره و پوییده است.
در سهان: «دارایی یکی را به ستم میگرفت» واژۀ «یکی» رساگر نام است.
در سهان: «دانشمندی با یکی سخنی گفتی» واژۀ «یکی» رساگر کارواژه است.
جانامهای گنگ که در پارسی بیشتر بکار میرود چنیناند:
یکی، هر، هرکس، هیچکس، چندی، دیری، همگی، همه، دیگری، دیگران، هیچیک، همه چیز، هر چیز.
جانام گنگ واژهیی است که جانشین نام میشود و کسی یا چیزی را بهگونۀ ناروشن و ناشناخته نشان میدهد.
جانام گنگ مانند نام میتواند در سهان، نهاد، یا رساگر نام، یا پوییده، یا رساگر کارواژه باشد.
***
گونۀ دیگری از جانام هست که همیشه یک ریخت دارد، ولی در فرازها و سهانهای گوناگون به جای هر شش ساخت جانام خودی میتواند بکار رود:
خود گفتم خود گفتیم
خود گفتی خود گفتید
خود گفت خود گفتند
چنانکه میبینیم واژۀ «خود» همیشه یکسان است. ولی در سهانهای گوناگون چم شش ساخت جانام:
من، تو، او، ما، شما، ایشان از آن برمیآید.
این واژه را که در شش ساخت هنباز است «جانام هنباز» میگوییم.
جانام هنباز نیز میتواند در سهان نهاد، یا رساگر نام ، یا پوییده یا رساگر کارواژه جا بگیرد:
در سهان:«خود ندانست » واژهی «خود» نهاد است.
در سهان:«خود را به کشتن داد» واژهیِ «خود» پوییده است.
در سهان:«کلاه خود را برداشت» واژهیِ «خود» رساگر نام است.
در سهان:«فریدون با خود گفت» واژهیِ «خود» رساگر کارواژه است.
در پارسی امروز بیشتر جانام هنباز «خود» با جانامهای پیوسته (م، ت، ش، مان، تان، شان) همکرد میشود و در این گاه که جانشین نهاد، رساگر نام، پوییده، رساگر کارواژه جا میگیرد چم پافشاری بر جانام میدهد:
خودمان دیدیم. خودمان پرستاری می کنیم.
خودمان را برای او به دردسر انداختیم. خودمان را هم سوار کرد.
با خودمان همراه بود. جامهدانها را با خود بردیم.
کلاه خودمان هم گم شد. سازوبرگ خودمان هم آنجا بود.
دو جانام هنباز دیگر نیز در پارسی هست: یکی خویش و دیگری خویشتن. این دو جانام با جانامهای پیوسته همکرد نمیشوند.
جانام هنباز واژهیی است که همیشه یک ریخت دارد، ولی به جای شش ساخت جانام میتواند بکار رود.
در پارسی سه جانام هنباز اهست: خود، خویش، خویشتن.
جانام هنباز «خود» در پارسی امروز بیشتر با جانامهای خودیِ پیوسته همکرد میشود، و به جانام آرِش پافشاری میدهد.
جانام هنباز میتواند در سهان نهاد، یا رساگر نام، یا رساگر زاب، یا پوییده، یا رساگر کارواژه جا بگیرد.
زاب
جایگاه زاب در سهان
زاب چگونگی در سهان گاهی به نام پیوسته است. اینهنگام یا پیش از نام میآید: مانند:
بزرگمردی دیدم.
یا پس از نام میآید، در اینجا میان نام و زاب، نشانواژهیِ «-ِ » (زیرنشان) افزوده را میآورند، مانند:
مرد بزرگی دیدم.
اینهنگام برپایهی آنکه نام نهاد، یا رساگر آن، یا پوییده، یا رساگر پوییده، یا رساگر کارواژه باشد زاب، وابسته به نهاد سهان یا وابسته به گزاره است.
در سهان: «مرد رنجور به بیمارستان رفت». واژۀ مرد نهاد است و رنجور وابستهی آن.
در سهان: «بهبود مرد رنجور نزدیک است». واژۀ مرد رساگر نام است و رنجور وابستهی آن، اینهنگام نیز بخشی از نهاد سهان است.
در سهان: «پرستاران مرد رنجور را به بیمارستان بردند.» واژۀ مرد پوییده است و رنجور وابستهی آن، اینهنگام زاب، بخشی از گزاره است.
در سهان: «پزشک داروی مرد رنجور را آورد.» واژۀ مرد رساگر نام[پوییده] است و رنجور وابستۀ آن، در اینجا نیز زاب بخشی از گزاره است.
در سهان: «پزشک دارو را به مرد رنجور داد.» واژهی مرد رساگر کارواژه است و رنجور وابستۀ آن، در اینجا هم زاب بخشی از گزاره شمرده میشود.
در همۀ این سانها چنانکه میبینیم زاب به نام پیوسته است و چم آن از آرش کارواژه جداست. اگر این زابها را از سهانهای بالا بِزُداییم آرش کارواژه دچار کاستی نمیشود.
ولی گاه زاب با کارواژه یگانی میسازد که آرش آن پیونددادن سان، یا زابی به نهاد سهان است. اینهنگام، نهاد سهان کُنَنده نیست، که دارندۀ زاب یا پذیرندۀ زاب است و زاب «بازبسته»یِ نهاد است.
واژۀ «بازبسته» را «پایگر» نیز میگویند.
کارواژههایی که زاب را «بازبسته»ی نهاد میکنند در پارسی ساختهای «بودن» و «شدن» اَستند.
ایرج سرگردان شد. فرخی در جوانی تنگدست بود.
نبیگ بزرگ است. بیژن از همهی شاگردان زرنگتر است.
پورسینا دانشمند بود. هیچکس از کاهلی سربلند نشد.
من نگران بودم. ما از پیروزی در پیشتازی سرافراز شدیم.
شما خوشبخت شدید. منیژه از مهین بلندتر است.
کارواژۀ «بودن» که زاب را «بازبسته»ی نهاد میکند در اکنون به دو گونهی زیر بکار میرود و ریخت دوم بیشتر بکار می رود.
من شاد اَستم. من شادم.
تو خرسند اَستی. تو خرسندی.
او غمگین است. او غمگین است.
ما دِلیر اَستیم. ما دِلیریم.
شما گرفتار اَستید. شما گرفتارید.
ایرانیان مهربان اَستند. ایرانیان مهربانند.
گاه نیز ساختهای: «باشم، باشی، باشد، باشیم، باشید، باشند» از زمان اکنون کارواژهیِ «بودن» در اینجا بکار میرود. در پارسی امروز این ساختها «اکنون گمانی» است.
هرگاه غمگین باشم به گردش میروم .
اگر آماده باشی پگاه راه میافتیم.
اگر امشب هوا پاک باشد، مهتاب است.
در ادبسار کهن این ساختها بهگونۀ «اکنون آگهی» نیز بکار میرفته است:
جنگ از سوی دوست دلآزار نباشد.( =دل آزار نیست).
گر گویمت که سروی سرو چنین نباشد. (= چنین نیست).
ساختهای: «میباشم، میباشی، میباشد…» هم بهجای «اکنون آگهی» کارواژهیِ «بودن»، امروزه تنها در نوشتن بکار می رود:
به باور برخی از دانشمندان خواست آدمی بیهیچ راهبند آزاد می باشد.
زاب چگونگی از دیدگاه سان بکار رفتن در سهان دو گونه است: پیوسته و بازبسته.
۱-زاب پیوسته که پیش از نام یا پس از آن میآید و وابسته به نام است.
زاب پیوسته میتواند برپایهی جایگاه نام در سهان، وابسته به نهاد، یا رساگر نهاد، یا وابستهیِ پوییده، یا رساگر آن، یا وابستهیِ رساگر کارواژه باشد.
۲- زاب بازبسته که همیشه وابستهی نهاد است.
زاب بازبسته را «پایگر» نیز میخوانند.
کارواژههایی که در بازبستن زاب به نهاد سهان بکار میروند« بودن» و «شدن» استند و آنچه به چم این کارواژهها باشد.
برخی کارواژههای دیگر پارسی نیز آرِشی نزدیک به چم «بودن» و «شدن» دارند و خویشکاری آنها در سهان مانند این دو کارواژه است، به سخن دیگر زاب را « بازبستهی نهاد» جا میدهند. از آن میان اند:
گشتن، گردیدن = شدن.
ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت = تر میشد
ز بانگ نالهی من گوش چرخ کر میگشت =کر می شد.
نمودن = دیده شدن – در نگر آمدن
درازای شب از ناخفتگان پرس
که خواب آلوده را کوته نماید.
آمدن = شدن- گردیدن .
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
= «خاموش شد.»
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
= «او ترا رهبر شود.»
گونۀ واژه
دانستیم که:
یکای گفتار ما سهان است.
سهان گونهای از واژه یا واژههایی است که بر روی هم دارای یک آرِش رسا باشد.
اکنون میگوییم: واژههایی که سهان از آنها ساخته میشود، همه یک گونه نیستند، که چم و گونهی گفتار و ساختمان آنها با یکدیگر نابرابر و ناهمساناند.
سهان را میتوان همانند ساختمانی دانست که از ساختمایههای گوناگون مانند سنگ و آگور و آهک و گچ و آهن و چوب و مانند آنها ساخته میشود.
هنگامی که ساختمانی را در نگر میآوریم میتوانیم یا دربارۀ چگونگی ساختمان، شمارۀ سراچهها ، بلندای ساختمان، نمای بیرونی آن و نکتههای دیگری از این دست گفتوگو کنیم یا دربارهی چگونگی کارمایههایی که در ساختن آن سازه بکار رفتهاند.
در گفتوگو از بخشهای گفتار نیز همین دو سان دیده میشوند:
یکبار سهان را از دیدگاه پیوندی که میان بخشهای آن هست و زمینۀ پیوند بخشها را میسازد نگاه میکنیم که آرِش یگانهای را به ویر شنونده میآورد.
یکبار هر واژه را به تنهایی در نگر میگیریم و گونۀ آن و ساختمان آن را میشناسیم و نشان میدهیم.
در سان نخست بایسته است که واژه در سهان جا گرفته باشد، تا بتوانیم پیوند آن با واژگان دیگر که بخشهای همان سهاناند را دریابیم و بازگوییم.
ولی در سان دوم نیازی نیست که سهانی باشد، که خود واژه را تنها و بینگر به واژههای دیگری که با آن در پیوند است، برمیرسیم.
جُستارهای در پیوند با سان نخست را «گفتمان چونی» میخوانیم.
سخن دربارۀ نکتهها در پیوند با سان دوم را «گفتمان کنشکاری» میخوانیم.
هر واژه با چشم پوشیدن از پیوندی که در سهان با واژگان دیگر دارد، گونهیی از این هفت گونه است:
۱ _ نام ۲ _ زاب ۳ _ جانام ۴ _ سانواژه ۵ _ کارواژه ۶ _ وات ۷ _ آوا
هریک از این گونهها از دیدگاه چم و گفتار ویژگیهایی دارند:
۱-نام از دیدگاه گفتار یا ساختمان واژه میتواند بسته، باز، ساده و پیوندی باشد.
نام از دیدگاه چم به گونههای هام، ویژه، سرشت و چم(ماناک) بخش میشود.
۲- زاب از دیدگاه گفتار بسته، باز، ساده یا پیوندی است.
زاب از دیدگاه چم: چگونگی، نمارشی، شمارهای، پرسشی و گُنگ است.
۳- جانام از دیدگاه گفتاری جدا یا پیوسته است .
جانام از دیدگاه چم ،خودی، نمارشی، دارایی، پرسشی و گنگ است.
۴-سانواژه از دیدگاه گفتار، بسته، باز، ساده یا پیوندی است.
سانواژه از دیدگاه چم نشاندهندهی زمان، جا، چگونگی، چونی و اندازه است.
۵- کارواژه از دیدگاه گفتار ساده، پیشوندی، و پیوندی است .
کارواژه از نگر چم: ناگُذرا، گُذَرا، آشکار و ناآشکار است.
۶- وات از دیدگاه گفتار ساده و پیوندی است.
وات از دیدگاه چم، پیوندواژه، افزونواژه و نشانواژه است.
۷- آوا از دیدگاه گفتار ساده یا پیوندی است.
آوا از دیدگاه چم آوای فراخوانی، آوای هوشیاری، آوای آفرین، آوای دریغ، و آوای نکوهش است .
واژه هفت گونه است:
۱- نام ۲ – زاب ۳ – جانام ۴ – سانواژه ۵ -کارواژه ۶ – وات ۷ – آوا
هریک از این گونهها از دیدگاه چم و از نگر گفتار به گونههای شاخهیی دیگر بخشبندی میشوند.
برای بازشناسی تکواژه نخست باید گونهی آن را از میان گونههای هفتگانه روشن کرد. سپس دو ویژگی آن را یکی از نگر گفتار و دیگری از دیدگاه چم دریافت و بازگفت.
پیوند بخشهای سهان با یکدیگر
هر سهان میتواند از چندین واژه ساخته شده باشد، ولی با کنار هم چیدن چند واژه نمیتوان یک سهان ساخت، مگر آنکه پیوندی میان آن واژگان باشد تا بر روی هم آرش یگانه و رسایی را برسانند.
چند واژه که باهم پیوندی نداشته باشند را درنگر بگیریم، برای نمونه:
ایرج – گلیم- آبپاش- روی – گذاشتم – را – سیاه.
در اینجا هفت واژه را در پی یکدیگر آوردهایم، ولی گردایِشِ این واژگان، نمیتوانند آرش رسا و یگانهیی را در ویر شنونده بیاورند، چرا که هیچ پیوندی میان آنها دیده نمیشود.
ولی اگر بگوییم:
آبپاش ایرج را روی گلیم سیاه گذاشتم.
با همان هفت واژه سهانی ساختهایم که داری یک چم رساست، زیرا در اینجا واژگان باهم پیوند یافتهاند.
پیوند میان بخشهای سهان دو گونه است:
یکی پیوند واژه با واژهی دیگر است. مانند سهان بالا:
پیوند آبپاش با ایرج پیوند نام با رساگر نام است.
پیوند روی با گلیم پیوند افزونواژه با رساگر کارواژه است.
پیوند گلیم با سیاه، پیوند ستوده با زاب است.
همچنین در گروه واژههای زیر هر واژه با واژۀ دیگر پیوندی از این گونه دارد:
در گروه: سپیدتر از برف واژهی «برف» رساگر زاب برتر است.
در گروه: آفریدگار جهان واژۀ «جهان» رساگر زاب است.
در گروه: بسیار زیرک واژهی «بسیار» رساگر زاب است.
در گروه: سخت شتابان واژۀ «سخت» رساگر سانواژه است.
در گروه: کلاه من واژۀ «من» رساگر نام است.
پیوندی که در سهان میان دو یا چند واژه هست، از آنها گروه واژگان میسازد.
گروه واژگان اگرچه بسیار باشند، ولی یک بخش یک سهان شمرده میشوند.
بخشهای بُنیادین سهان میتوانند هریک تنها دربرگیرندهی یک واژه باشند:
فریدون آمد
اگر کارواژه گُذَرا باشد، بخش گزاره دستِکم دارای دو واژه است: یک کارواژه و یک پوییده:
فریدون نبیگ را آورد.
هرگاه یکی از کارواژههای «بودن» و «شدن» و آنچه به چم آنها باشد در سهان بکار رود گزاره دستِکم باید دو واژه داشته باشد، یک کارواژه و یک زاب بازبسته:
فریدون زیرک است
ولی هریک از این بخشهای دوگانه یا سهگانۀ سهان میتوانند به جای آنکه دربرگیرندهی یک واژه باشند از یک گروه واژگان فراهم شوند، به سخن دیگر، چند واژه که میان خود پیوندی دارند، و گردایش آنها جانشین یک بخش بنیادین سهان میشود، به جای سهان:
فریدون نبیگ را آورد
می توانیم بگوییم:
برادر فریدون زیرک نبیگ زیبای گلستان را آورد
در این سهان:
برادر با فریدون پیوند نام و رساگر نام دارد.
فریدون با زیرک پیوند نام و زاب دارد.
ولی از واژگان «برادر فریدون زیرک» یک گروه واژگان فراهم شده که بر روی هم جای بخش نهاد را در سهان میگیرد. پس این گروه دربَرگیرندهی چند واژه است، ولی روی هم یک بخش از سهان شمرده میشود.
همچنین در بخش گزاره:
نبیگ با زیبا پیوند نام و زاب دارد.
نبیگ با گلستان پیوند نام و رساگر نام دارد.
و سه واژهی «نبیگ زیبای گلستان» یک گروه واژگان است که جای «پوییده» را در سهان گرفته است و با نشانواژۀ «را» رویهم بخش دوم گزاره است که کارواژۀ «آورد» بر آن درآمده است.
ولی پیوند گروه واژگان نخستین در سهان بالا:
«برادر فریدون زیرک»
با گروه دوم واژگان آن سهان:
«نبیگ زیبای گلستان»
پیوند نهاد است با پوییده، که هرگاه کارواژه گذَرا باشد بخش بایستۀ گزاره شمرده میشود.
و پیوند گروه یکم با گردایش واژگان:
…نبیگ زیبای گلستان را آورد
پیوند نهاد است با گزاره .
ناهمسانی این دو گونه پیوند با یکدیگر این است که از پیوند گونهی یکم گروه واژگانی ساخته میشود که چم رسا ندارند، ولی از پیوند گونهی دوم سهانی ساخته میشود که آرش یگانه و رسایی دارد.
سهان ریختی از واژه یا گردایهای از واژگان است که میان آنها پیوندی باشد، چنانکه از همهی آن واژگان بر روی هم چم یگانهای در ویر شنونده بدست آید.
پیوند میان واژگان هر سهان دو گونه است:
۱- پیوند دو یا چند واژه با یکدیگر که از گردایش آنها گروه واژگان ساخته میشود .
۲- پیوند یک واژه یا یک گروه واژگان با واژه یا گروه واژگان دیگر که از گردایش این دو بخش سهان ساخته میشود.
ساختمان سهانهای پیوندی
دانستیم که :
سهان گردایهای از واژگان است که بر رویهم دارای یک چم هماد و رسا باشد.
هر سهان دارای دو بخش بنیادین است: نهاد و گزاره.
گزاره گاه یک بخش بنیادین دارد و آن هنگامی است که سهان در برگیرندهی کارواژهی ناگذَرا باشد، مانند: کِیخسرو آمد.
گزاره در دو باره دربرگیرندهی دو بخش بنیادین است:
یکی هنگامی که کارواژهی آن گذرا باشد، در اینجا نیازمند پوییده است.
دیگر هنگامی که کارواژهی سهان «بودن» یا «شدن» یا کارواژههای دیگری بهاینچم باشد. اینهنگام سهان نیازمند «زاب باز بسته» است.
هریک از بخشهای بنیادین سهان میتواند دربرگیرندهی یک واژه باشند.
هریک از این بخشهای بنیادین میتوانند از یک گروه واژگان پدید آمده باشند.
آنچه در این بخش گفته شد در پیوند با سهان ساده بود.
همچنین دانستهایم که:
سهانی که تنها یک کارواژه داشته باشد سهان ساده خوانده می شود.
هر سهان ساده که جداسر نباشد (در همکرد سهان بزرگتری شمرده شود)
«فراکرد» خوانده می شود.
سهان پیوندی سهانی است که بیش از یک کارواژه داشته باشد.
هر سهان پیوندی از دو فراکرد یا بیشتر فراهم گشته است که چم یکدیگر را رسا میکنند.
اکنون میگوییم که هر فراکرد جانشین یکی از بخشهای بنیادین یا شاخۀ سهان ساده میشود. به سخن دیگر هر فراکرد جای یکی از واژگان را در سهان ساده می گیرد، بدینگونه:
فراکرد گاهی جانشین زاب است. در سهان زیر، واژهی «زیرک» زاب است:
فریدونِ زیرک آمد.
ولی شدنی است به جای این زاب که یک واژه است یک فراکرد جا بگیرد:
فریدون زیرک آمد
که
زیرک است
گاهی فراکرد جانشین رساگر نام یا (افزودشده) است:
کلید -ِ در گم شد.
ی که
در را باز می کند.
گاهی فراکرد جانشین زاب برتر و رساگر آن میشود.
در -ِ بزرگتر بسته بود.
ی که
بزرگتر از درهای دیگر است.
گاهی فراکرد جانشین سانواژه است:
ایرج دیروز آمد
روزی که من به شهر رسیدم
همچنین گفتیم که :
در هر سهان پیوندی یک فراکرد بنیادین هست که خواست گوینده گفتن چم آن است.
این بخش را فراکرد پایه میگوییم.
یک یا چند فراکرد دیگر که برای رساکردن چم سهان پایه میآید، فراکرد پیرو خوانده میشود.
اکنون می گوییم:
در سهان پیوندی، هر فراکرد پیرو جانشین یکی از بخشهای سهان ساده است.
با این نگرش میتوانیم هر سهان پیوندی را به یک فراکرد پایه و یک یا چند فراکرد پیرو بخش کنیم و سپس نشان دهیم که هر فراکرد پیرو جانشین کدام بخش از سهان ساده است.
برای نمونه سهان پیوندی زیر را در نگر میگیریم:
آن مردی که در همسایگی ما خانه داشت بیمار شد.
در این سهان پیوندی دو بخش بنیادین هست:
آن مرد بیمار شد
که سهان سادهیی است و اگر وابسته به سهان دیگری نباشد جداسر است. ولی یک گروه واژگان دیگر نیز اینجا هست که با سهان سادهی بنیادین یک سهان پیوندی ساخته است :
این گردایۀ واژگان چنیناند:
… در همسایگی ما خانه داشت.
اگر میگفتیم:
« آن مرد ….در همسایگی ما خانه داشت…»
سهان سادهیِ جداسری بود و چم رسا داشت. ولی اینجا خواست بنیادین گوینده گفتن این چم نیست. خواست گوینده بازگویی این چم است که«… بیمار شد.» ازاینرو آرشی که در فراکرد پیرو گفته شده است شاخهای است نه بنیادین. این گردایهی واژگان، یا فراکرد پیرو، جانشین یکی از بخشهای سهان بنیادین شده است. این بخش که فراکرد پیرو جای آن را گرفته کدام است؟ برای دریافتن این نکته باید ببینیم که به جای این گردایه چه واژهای میتوان جا داد، و آن واژه در برابر بخشهای بنیادین سهان ساده چه جایگاهی دارد؟
آن مرد ———– بیمار شد
که
در همسایگی ما خانه داشت
از اینجا درمییابیم که فراکرد «در همسایگی ما خانه داشت» پیرو نهاد سهان است نه پیرو گزاره.
اکنون باید ببینیم که این گردایه جانشین کدام بخش از بخشهای نهاد است.
آیا میتوانیم آن را به جای بخش بنیادین نهاد( که نام یا جانام است) جا دهیم؟
در همسایگی ما خانه داشت—– بیمار شد.
می بینیم که این گردایه جای بخش بنیادین نهاد را نمیگیرد.
آیا این گردایه جانشین «زاب» نهاد است؟ بیازماییم:
آن ————- مرد ————–بیمار شد.
که
در همسایگی ما خانه داشت = همسایه
با نگر به ریخت بالا میبینیم که فراکرد پیرو(که— در همسایگی ما خانه داشت) میتواند در سهان، درست جای واژۀ همسایه را که زاب است بگیرد. پس درست این است که فراکرد پیرو(که در همسایگی ما خانه داشت) را جانشین زاب و وابستۀ نهاد کنیم.
اکنون سهان پیوندی دیگری را در نگر بگیریم:
فریدون از خانهیی که در آن بسرمیبرد رفت.
اینجا یک واژه است که نهاد سهان است و آن «فریدون» است. یک کارواژه هم است که کاری را به فریدون پیوند میدهد و آن «رفت» است.
اگر سهان تنها دربرگیرندهی این دو بخش بود کمبودی نداشت و سهان سادهیِ جداسری شمرده میشد:
فریدون ——— رفت
ولی کارواژه ی «رفت» در اینجا رساگری دارد. آن رساگر، «از خانه» است.
پس یک بخش شاخهای نیز در این سهان هست:
فریدون———- رفت
از
خانه
فراز «از خانه» رساگر کارواژهیِ «رفت» است. ولی واژهی «خانه» که نام است و خود «رساگر کارواژه » جا گرفته میتواند زابی یا رساگری داشته باشد. برای نمونه می توانیم بگوییم:
فریدون ———- رفت
از
خانه ی پرویز
اینهنگام واژهی «پرویز» رساگر نام «خانه» است که خود «رساگر کارواژهیِ» رفتن است.
همچنین میتوان گفت:
فریدون ———- رفت
از
خانۀ خودی
اینهنگام واژۀ «خودی» زاب «خانه» است که خود رساگر کارواژه است.
اکنون اگر بگوییم :
فریدون ———- رفت
از
خانه————- در آن بسرمیبرد
ای که
گردایۀ «در آن خانه بسرمیبرد» فراکرد پیرو، و جانشین زاب است. و این گردایه جای واژهیی را گرفته که زاب رساگر کارواژه است.
جدایی و همکرد سهان
آنچه تا کنون دانستهایم برای این بوده است که بتوانیم بخشهای سهان را بشناسیم و از پیوندهای این بخشها با یکدیگر آگاه شویم. پس دربارۀ هر سهان دو گونه باید سخن گفت:
۱- گفتمان کنشکاری که شناخت بخشهای سهان یا واژگان است و این جستار را «سواکاری سهان» میگوییم.
۲- گفتمان روششناسی که شناخت پیوندهای بخشهای سهان با یکدیگر است و این جُستار را «همکرد سهان» میخوانیم.
پس هرگاه سهانی را برای جداسازی و همکرد در نگر بگیریم باید آن را دو بار، هربار از یک دیدگاه، بررسیم.
برای نمونه سهان زیر را پیش میکشیم:
برادر بزرگ من که سالها در نورد بود، دیروز به تهران برگشت.
جداسازی این سهان و گفتوگو دربارهی بخشهای آن چنین میشود:
جداسازی سهان
|
برادر |
نام- چگال- تکال |
|
ِ |
نشانواژه |
|
بزرگ |
زاب چگونگی-چگال- وابستهی برادر |
|
من |
جانام- خودی- جدا- یکمکس- تکال |
|
که |
پیوندواژه |
|
سالها |
سانواژهیِ زمان– بیشال |
|
در |
افزونواژه_ ساده |
|
نورد |
نام چم– چگال- تکال |
|
بود |
کارواژۀ ساده – گذشتۀ ساده –سومکس- تکال |
|
دیروز |
سانواژۀ زمان– پیوندی |
|
به |
افزونواژه |
|
تهران |
نام ویژه |
|
برگشت |
کارواژۀ پیشوندی- گذشتۀ ساده–سومکس- تکال |
ولی برای همکرد این سهان، و شناخت پیوند بخشهای آن با یکدیگر، نخست باید دریابیم که سهان ساده است یا پیوندی.
هر سهان پیوندی، در بردارندهی یک فراکرد پایه و یک یا چند فراکرد پیرو است.
فراکرد پایه آن است که خواست بُنیادین گوینده را نشان میدهد .
فراکردهای پیرو هریک وابسته به یکی از بخشهای فراکرد پایه اَستند، به سخن دیگر چم آن بخش را رسا میکنند یا جانشین آن بخش میشوند.
پس در سهان پیوندی نخست باید «فراکرد پایه» را نشان داد و سپس فراکردهای پیرو را .
پس از آنکه فراکردها را از یکدیگر جدا کردیم، نخست باید بخشهای بُنیادین (نام یا جانامی که بنیاد نهاد است) و کارواژهیی را که بنیاد گزاره است آشکار کنیم و آنگاه دیگر بخشها و پیوندی را که هریک از آنها با دو بخش بنیادین سهان دارند، از هم بازشناسیم.
اکنون برای نمونه همان سهانی را که از دیدگاه کنشگری سوا کردیم اینبار از دیدگاه روششناسی مینگریم:
برادر من که سالها در نورد بود، دیروز به تهران برگشت.
نخست باید دانست که این سهان چون بیش از یک کارواژه دارد، پیوندی است. این دو بخش را چنین از یکدگر جدا میکنیم:
برادر من دیروز به تهران برگشت = فراکرد پایه
که سالها در نورد بود = فراکرد پیرو
فراکرد پایه:
بخش نهاد: برادر بزرگ من
برادر = بنیاد نهاد
بزرگ= وابستۀ نهاد
من = وابستۀ نهاد
بخش گزاره= دیروز به تهران برگشت
برگشت = بنیاد گزاره
به تهران= رساگر کارواژه
دیروز= سانواژۀ زمان
سهان پیرو : وابسته به نهاد سهان پایه (برادر)
بخش نهاد = برادر (زدودهشده)
بخش گزاره : سالها در نورد بود
بود= بنیاد گزاره
در نورد= رساگر کارواژه
سالها: سانواژهیِ زمان
بخش سوم
ساختمان سهان
یادداشت
این نوشتاری است بسیار چکیده دربارۀ همکرد سهان ساده و چگونگی پیوستن سهانهای جداسر و همکرد سهانهای پیوندی در زبان پارسی. دامنۀ بس دراز دارد و دانشوران تا کنون کمتر به آن پرداختهاند.
خواست نویسندگان اینجا بیشتر آن بوده است که تا میتوانند گونههای فراوان و گوناگون سهانهای ساده و همکرد را به روشی روشن و ساده ردهبندی کنند و سامانی هرچه روشنتر و آشکارتر در این گردایۀ ماتکهای بسیار و گوناگون پدید بیاورند. ولی اکنون به خود نمیگیرند که از انجام این کار سترگ به خوبی برآمده باشند.
این گردایه را باید فرانمای نخستین شمرد، کاری که برای به رسایی رساندنش به یاری ادبشناسان و دانشمندانی که به گفتوگو و پژوهش در زبان پارسی میپردازند، نیاز دارد تا به رسایی رسد.
چشم آن داریم که همکاران فرزانه با ژرفنگری در این نوشتار بنگرند و نکتههایی را که برای از میان برداشتن کاستیها و فرابردن آموزههای آن به یاد میآورند در «زبان کدۀ» فرهنگستان جهانی کورش بزرگ، با دیگر دانشوران در میان بگذارند تا این جستار مهند از پایههای زبان پارسی بهگونۀ رسا و بیکمترین لغزش فراهم گردد.
در روند این نوشتار گاهی، بر پایۀ نیاز زبانزدهای نوینی آوردهایم. اینگونه زبانزدها را در جای خود به روشنی گزارش کردهایم. ولی یادآوری این نکته بایسته است که بیشینۀ زبانزدها برای روشن کردن آرش نوین آمدهاند که در پارسی پیشینه نداشتهاند. گاهی نیز به انگیزههای گوناگون، گفتاری نوین را بر زبانزد آشنا برتری دادهام .
نمونهها را هرجا که نیاز بوده از نوشتارهای سروده و ناسرودهی بزرگان ادبسار پارسی آوردهایم، مگر در جاهایی که نمونه برای پارسی زبانان شناخته و آشنا بوده و نیازی به آوردن بنچاک و بنمایه نداشته است.
به هنگام آوردن نمونههایی از نویسندگان کهن و نو نیز چون در این جُستار نگرش ما به تاریخ ایران نبوده است، نشاندادن بُنمایه و آوردن شمارۀ رویه و نام نبیگی را که نمونه از آن برگرفته شده بایسته ندانستیم و برای کوتاه کردن سخن از آن چشم پوشیدهایم.
گاهی خواست ما بخشی از سروده یا سهان در نمونه نبوده است. این بخشهای افزونی را برای اینکه خواننده دچار لغزش نشود در میان نشانۀ [ ] گذاشتهایم. گاه نیز افزودن واژهیی به سهان نمونه بایسته بوده است. در اینجا واژۀ افزوده در میان نشانۀ ( ) جا داده شده است .
بخشی از این نوشتار نخستین بار در هفتهنامۀ سخن( شماره ۱۱-۱۲ شهریوماه ۷۷۰۲ آریایی میترایی، برابر با ماه آگست سال ۱۹۶۴ زایشی) چاپ شد و بار دیگر در خورداد ۷۷۰۸ آریایی میترایی برابر با ماه مِه سال ۱۹۷۰ زایشی به گونۀ جداسر با اندک دستکاری بچاپ رسید. ولی در این چاپ بر پیشگفتار افزودهایم. در فرگردهای دیگر نیز به گزارش بیشتر پرداختهایم.
پیشگفتار – شناسِشها
1 سَهان، گونهیی از واژه یا همکردی از واژگان است که جداسر و دارای چم رسا باشد. به سخن دیگر بخشی از گروه بزرگتری نباشد، و برای رساسازی چم به گروه دیگری نیازمند نباشد:
بیا! من چشمبِراهت بودم. چه هوای خوبی است! با من به گردش می آیی؟
این چاهار گروه واژگان بیگمان در گفتار دنبال یکدیگر جا میگیرند و در چم باهم در پیوند اَستند. ولی هیچیک بخشی از دیگری نیست، و چم هریک رسا است، چنانکه از نگفتن یکی به دیگری آسیب نمیرسد. پس در این گفتار چاهار سهان داریم:
۱-بیا!
۲-من چشمبراهت بودم.
۳-چه هوای خوبی است!
۴-با من به گردش میآیی؟
این سهانها چاهار گونهاند:
یکمی سهان فرمایشی است.
دومی سهان گزارشی است.
سومی سهان شگفتایی است.
چاهارمی سهان پرسشی است.
• اکنون چند سهان گزارشی را برمیرسیم:
پادشاهی] [به دیدهی پستی در گروه درویشان نگریست.
همه] [از این راه میگذرند.
دلسوزی بر بَدان] [ستمورزی است بر نیکان.
هریک از این سهانها دربَرگیرندهی دو بخش بنیادین است: نهاد و گزاره
• نهاد بخشی از سهان است، دربرگیرندهی یک واژه یا یک گروه نامی که بر کسی یا چیزی یا آرشی رهنمود میکند و دربارهیِ آن گزارشی یا دستوری داده میشود.
• گزاره بخش دیگر سهان است، دربرگیرندۀ یک یا چند واژه، که گزارش یا دستوری را دربارۀ بخش یکم بازمیگوید. به سخن دیگر کاری یا سانی را به آن پیوند میدهد.
• واژۀ که بنیاد یا هستهی نهاد است نام یا جانام است.
(زابی که جانشین نام است همانند نام شمرده میشود و میتواند بخش بنیادین نهاد جا بگیرد.)
• بخش بنیادین یا هستهی گزاره همیشه کارواژه است.
۲،۱–کوتاهترین گونهیِ سهان گزارشی، آن است که هریک از دو بخش بنیادین آن (نهاد + گزاره ) تنها دربَرگیرندهیِ یک واژه باشد، و این هنگامی است که کارواژهیِ ناگُذَرا بکار رود.
فریدون ][ آمد.
ما ][ می رویم.
که آن را میتوان به مانند زیر نشان داد:
سهان

نهاد گزاره


فریدون آمد
۳،۱_هرگاه کارواژۀ پیوندی (مانند بودن،شدن) در سهان بِکار رود گزاره ناچار یک بخش دیگر نیاز دارد که «زاب بازبسته» است .
دیوار] [سپید + است.
چای] [سرد + شد.
که نمایش آن در ریخت زیر دیده میشود:
سهان


نهاد گزاره



نام زاب کارواژه



چای سرد شد
۴،۱_کارواژهیِ گُذَرا نیز گزاره را به یک بخش دیگر نیازمند میکند که پوییده خوانده میشود و این بخش که وابسته به بخش گزاره است نیز نام یا جانام است:
فریدون] [نبیگ + می خواند.
شما] [ او را+ دیدید
که نگاشتن آن چنین است.
سهان

نهاد گزاره



پوییده کارواژه


فریدون نبیگ میخواند
• پوییده کسی یا چیزی است که کارواژه بر او جا گرفته، یا نشان کارواژه به او رسیده است.
۵،۱_هریک از بخشهای بنیادین سهان که نام یا جانام است (نهاد یا بخش دوم گزاره) میتواند به جای یک واژه دربَرگیرندۀ چند واژه باشد:
پسر بزرگ همسایه] [آمد.
من] [پسر بزرگ همسایه را + دیدم.
دیوار] [سپیدتر از برف + است.
۶،۱–گردایهیِ واژگانی را که جانشین یک نام یا یک جانام باشد «گروه نامی» میخوانیم:
سهان


نهاد گزاره


گروه نامی کارواژه


پسر بزرگ همسایه آمد
• پوییده نیر که بخشی از گزاره است گاه به جای یک واژه دربَرگیرندهی یک گروه نامی است.
سهان


نهاد گزاره



نام گروه نامی کارواژه



ایرج پسر بزرگ همسایه بیمار بود
۷،۱– گاهی کارواژه نیز هموندانی دارد که چگونگی یا زمان یا جایگاه و رخداد آن را نشان میدهند. هموند کارواژه گاه واژۀ یکتایی است که سانواژه خوانده میشود و با کارواژه یک «گروه کارواژهای» میسازد:
فریدون] [زود + آمد.
که نگاشتن آن چنین می شود:
سهان


نهاد گزاره



نام سانواژه کارواژه


فریدون زود آمد
۸،۱_و گاه یک نام یا یک گروه نامی با یک افزونواژه به کارواژه میپیوندد که، مانند سانواژه، زمان یا جایگاه یا چگونگی پیشامد کارواژه را نشان میدهد. این نام یا گروه نامی را که همیشه با افزونواژه همراه است «رساگر کارواژه» میگوییم:
فریدون] [از راه دور + رسید.
به ریخت زیر بنگرید:
سهان


نهاد گزاره


نام گروه کارواژهای


گروه نامی کارواژه


فریدون از راه دور آمد
• پس هریک از بخشهای نامی سهان، چه وابستۀ نهاد و چه وابستۀ گزاره، میتواند به جای یک واژه، دربرگیرندۀ «گروه نامی» باشند.
۹،۱–هر گروه نامی از یک بخش بنیادی یا هسته و یک یا چند وابسته ساخته میشود.
•وابستههای نام که چم بخش بنیادین را رسا میکنند سه گونهاند:
زاب- رساگر نام (افزودهشده)- جایگزین.
نمونهیِ زاب: مرد + -ِ + زبون] [شکار + -ِ نیرومند – به دام آورد.
نمونهیِ رساگر نام: پدر + -ِ + همسایه] [بازگشت.
نمونهیِ جایگزین: کورش + شاهنشاه ایران] [بابل را – گرفت.
و گاه شدنی است که در سهانی هرسه گونهیِ وابسته بِکار روند. برای نمونه:
پسر بزرگ کاووسی، همسایهی ما] [آمد.
که آن را چنین می توان نگاشت:
سهان


نهاد گزاره

گروه نامی کارواژه





نام زاب رساگر نام جایگزین



پسر بزرگ کاووسی همسایهی ما آمد
در فرانمای بالا «گروه نامی» با یک هسته و سه گونه وابسته، بخش نهاد سهان را می سازند.
• شدنی است که یگ گروه نامی یا همین چاهار بخش وابسته به گزاره باشد: مانند: فریدون ][ پسر بزرگ کاووسی همسایهی ما را دیده بود.
که چنین نگاشته میشود:
سهان

نهاد گزاره



نام گروه نامی کارواژه





نام زاب رساگر نام جایگزین




فریدون پسر بزرگ کاووسی همسایهی ما را دیده بود
بسیاری از زابها شاید در سهان سانواژه باشند. به سخن دیگر به جای آن که وابستهیِ نام باشند در جایگاه «رساگر کارواژه» جای میگیرند.
۱۰،۱_ شاید سهان تنها از یک کارواژه پدیده آمده باشد. اینهنگام بخش《نهاد》و بخشهای دیگر گزاره به شُوَند روشنی یا بودن همال، یا نبودنش، ناگفته میماند:
نیمشب دوش به بالین من آمد. بنشست.
سهان فرمایشی بیشتر دربردارندهیِ تنها یک کارواژه است:
بیا _ بگو _ برو _ باش.
۱۱،۱ _ هریک از گونههای سهان میتواند تنها یک کارواژه☆داشته باشد.
●سهانی که بیش از یک کارواژه ندارد سهان ساده خوانده میشود.
●سهان ساده گاهی جداسر است.
●هر سهان ساده که چم آن رسا باشد، چمی برای رساکردن ماناک به سهان دیگر نیازمند نباشد، و خود برای رساکردن چمِ سهان دیگر نیامده باشد، سهان جداسر خوانده میشود.
۱۲،۱
_ ولی بسیاری از سهانها اَستند که چم آنها با یک کارواژه رسا نمیشود، و برای آنکه ماناک رسایی به ویر برسانند به چند کارواژه نیازمند استند. اینگونه سهانها که از چند بخش پدید آمدهاند، سهان پیوندی خوانده میشوند.
●هریک از این بخشهای سهان پیوندی را که از پایه دربرگیرندهیِ یک کارواژه است ولی به تنهایی دارای ماناک رسا نیست فراکرد میخوانیم.
☆خواست از کارواژه در اینجا یکی از گونههای چاهارگانهیِ ساختمان آن در زبان پارسی است که بر این پایهاند :
ساده، پیشوندی، پیوندی، فراز کارواژهای.
۱۳،۱ _ سهان پیوندی از دو یا چند فراکرد پدید آمده است که از آن میان یکی خواست بنیادین گوینده را بازمیگوید، این فراکرد را پایه میخوانیم.
فراکردهای دیگر که برای رساکردن چم فراکرد پایه آمدهاند پیرو خوانده میشوند.
۱۴،۱ _ سهانهای سادۀ جداسر میتوانند با میانجی واتی یا بدون میانجی به یکدیگر پیوند داده شوند.
ناهمسانی سهانهای ساده بازگشتی به یکدیگر با سهان پیوندی آن است که هیچیک از دو سهان سادهیِ پیدرپی بخشی از دیگری شمرده نمیشود:
مژگان از راه رسید _ و _ زود برگشت.
۱۵،۱ _ ولی در سهان پیوندی همیشه فراکرد پیرو بخشی از سهان است و جای یکی از بخشهای سهان را میگیرد.
در این نمونه:
میدانستیم _ که _ میآیی.
فراکرد 《میآیی》همسَنگِ است با:《آمدن تو را》پس جانشین پوییدهیِ سهان، یا فراکرد پایه شده است.
۱۶،۱ _ به جای هر فراکرد پیرو میتوان یک نام (نام، زاب، جانام) یا یک گروه نامی جای داد، و در این هنگام سهان پیوندی به سهان ساده دگرگون میشود:
مردی که میخواند ____ برادر من است.
مرد خواننده _ برادر من است.
آن مرد __ برادر من است.
او ____ برادر من است.
●ولی دگرگونیِ فراکرد پایه به نام یا گروه نامی شدنی نیست.
یک پیشنهاد
تازیان بندواژههای [گ- چ- پ – ژ] را ندارند و پاپک را《بابک》، دستگرد را《دستجرد》، گرگان را 《جرجان، دژپل را《دزفول》و … مینویسند ، چرا ما این کار را نکنیم؟!
چرا ما ننویسم {سَادی} ،{هافز}؟!
تازیان بندواژههای (پ، چ، ژ،گ) را ندارند و این بندواژهها را (پ= ف فارسی)، (چ=ج فارسی)، (ژ=ز فارسی)، (گ=ک فارسی) میخوانند.
نوشتن نامهای ویژهی تازی مانند (مُهَمَد. اَلی. هَسَن. هُسین و …) با
بندواژههای تازی(ث.ح.ص.ض.ط.ظ.ع.ق) گونهای ناتوانی و توسَریخوری فرهنگی است.
باید چشم براه روزی نشست که فرزندان ایران، بندواژههای تازی (ث.ح.ص.ض.ط.ظ.ع.ق) را دلیرانه از فرهنگ پارسی بزدایند و آنها را از زبان خود دور بیاندازند.
آیا روزی خواهد رسید که ما نیز این بندواژهها را (ث=س سه تیل تازی)،(ح=ه تازی)،(ص=س دوم تازی)(ض=ز بیدستهی تازی)(ط=ت تازی)(ظ=ز دستهدار تازی)(ع=ا تازی)،(ق=غ تازی) بخوانیم و بنویسیم؟!
وانگهی گونۀ واگویش بندواژههای (ث،ح،ص،ض،ط،ظ،ع،ق) با بندواژههای (س،ه،س،ز،ت،ز،ا،غ) ناهمسان است، از سویی دیگر در زبان پارسی دستوری هست که میگوید همانگونه که میگوییم(به جز شکستهگویی) باید بنویسیم، براین پایه هیچکس (س سه تیل تازی=ث) را بهگونهی نُکزبانی نمیگوید و همچنین (غ تازی=ق) را [به جز چند استان در ایران] بهگونهی تازیان نمیگوید و یا (ه تازی=ح) را از برونگاه وانمیگوید.
افزون بر همۀ اینها واژه وختی از زبانی به زبانی دیگر میرود باید در چرخدندههای دستوری آن زبان بچرخد و سپس نوشته و واگویش شود.
برای نمونه واژۀ «مزگت» یک واژهی پارسی است که در آغاز «مزداکده» بوده است.
این واژه به زبان تازی رفته و «مسجد» شده است!
همین واژه به اروپا رفته و «ماسک=mosque» شده است!
از آنجایی که زبان ما پسوندی پیشوندی است نیازی به وامگرفتن از واژگان بیگانه ندارد، تنها باید زمان نوشتن نامهای ویژهی تازی، از هشت بندواژهی تازی بهره نبریم و به دستور زبانمان ارژ بنهیم.
پاینده ایران-تورج آریامنش
هومر آبرامیان.